(ادامه قسمت هشتاد و پنج)
یوتا روی زمین نشست و تنها دستش را میان موهایش فرو کرد. یوکا کنار او نشست و دستش را روی شانه اش گذاشت.
- حالا نمی خواد غصه بخوری که چرا سرش داد زدی، کاریه که شده. بعدا از آسا عذرخواهی کن.
یوتا نفس عمیقی کشید.
- چرا ضرباتت فقط روی سمت راست متمرکز بود؟ باز زدی خودتو داغون کردی؟
- نه به اندازه تو! فقط توی یکی از سفرها مورد سوقصد قرار گرفتم که خواهر گلمون نجاتم داد. چیزیم نشد، فقط یه زخم بزرگ روی چشم چپم دارم. شبیه دزدای دریایی شدم. بعدشم، این تویی که الان باید پاسخگو باشیا!
یوکو نیز در طرف دیگر یوتا نشست.
- این رسمش بود بی انصاف؟ که کشور رو پس بگیری بندازی روی دوش ما و خودت بیای جنگل عشق و حال؟ یه ساله که یه سراغ هم ازمون نگرفتی بی معرفت، یواشکی رفتی گم و گور شدی. می دونی چقدر دنبالت گشتیم؟
یوتا خواست چیزی بگوید اما یوکا مجال نداد:
- ببین دارم ذهنتو می خونم، نگو که اون روز تقصیر تو بود و باید احتیاط می کردی. نخیر! مثلا علم غیب داشتی که ماکی قراره با خودش سلاح بیاره؟ یا انقدر پست و دیوونه ست که به پسر خودش و ما حمله کنه؟ نکنه بازم باید مثل اون دفعه بخوابونم تو گوشت؟
یوکو نیز در پیرو حرف یوکا گفت:
- و همینطور اون دفعه ای که من خوابوندم!
یوتا خندید. یکسال بود که نخندیده بود.
- شما دوتا اصلا عوض نشدید.
- توهم همینطور جناب! این همه من و برادرت زدیمت که آدم بشی، نشدی. چندبار دیگه بزنیمت حله؟
صدای خنده سه میدوریکاوا در جنگل طنین انداز شده بود. آسا پشت درختی پنهان شده بود و با خنده آن ها را نظاره می کرد. او می دانست که آن ها مسائل خانوادگی زیادی دارند که باید باهم حل کنند، اما فعلا بعد از یکسال، حق هرسه شان بود که از بودن درکنار هم لذت ببرند. آسا از کار خود شادمان بود و امیدوار بود که آن ها درآینده باهم بمانند، همانطور که تاکنون با هم بودند و مشکلاتشان را سه تایی حل کردند. آسا به خودش قول داد که داستان زندگی این سه خواهر و برادر را در آینده چاپ کند.
نسیم زیبای بهاری، در جنگل می پیچید و خنده های این سه نفر را با خود می برد؛ به جایی در دور دست، و شاید درمیان خواهر و برادران دیگری...
"پایان"
☕️ #Sakura | @Green_Text
اینم از پایان امید سبز. :)
اینم بگم که وقتی کلمه پایان رو آخرش می نوشتم، متفاوت ترین حس دنیا رو داشتم.
حس می کنم امید سبز جزیی از وجودم بود.
دوست ندارم که به پایان برسه، و برام سخته که دیگه قرار نیست پارت بعدی رو بذارم؛ ولی هرچیزی به پایان میرسه.
ولی قطعا خاطرات نوشتن و انتشار پارت پارت امید سبز و حمایت ها و واکنش های شما، و اشک و خنده هایی که باهم داشتیم برای همیشه تو ذهنم می مونه.
- از طرف نویسنده
راستی!
یادتون نره که فردا حتما کانالو چک کنید!
قراره جشن اختتامیه امید سبز رو بگیریم و کلی غافلگیری خفن داریم براتون!
لو نمیدم که چیا آماده شده، خودتون منتظر بمونید و ببینید.
3.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
روز عرفه ست؛
میشه ازون بالا برای ماهم دعا کنی؟ :)))
خیلی دعا لازمیم به خدا...
#Video
☕️ #Sakura | @Green_Text
عرفه به ما آموخت:
بی راهه نرو
ساده ترین راه حسین (ع) است...
☕️ #Sakura | @Green_Text
4.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حالا که تو تب و تاب انتخابات هم هستیم،
یه یادی بکنیم از صحبت یه کاندیدا که جز معدود کساییه که معتقده فرهنگ چیز مهمیه و جامعه مون نیاز به فرهنگ سازی داره، نه یقه گرفتن و محدودیت.!
#Video
☕️ #Sakura | @Green_Text
یک دو سه، یک دو سه، امتحان میکنیم.
صدا میاد؟
خب، سلام و درود بی پایان خدمت همه بینندگان گرامی در سراسر کشور!
از اینکه در جشن اختتامیه رمان امید سبز باما هستید از شما سپاسگزاریم.
امیدواریم بهتون خوش بگذره.! 🎉
کونیکو: من اعتراض دارم جناب قاضی چرا مدیر مجری شده پس من چی شما دارین جلوی شکوفایی استعداد های منو می گیرید .
ساکورا: خب جناب بفرما وسط جلوتو نگرفتیم که.
امروز قراره کلی اطلاعات خفن درباره کاراکترها، آرت ازشون، مصاحبه با نویسنده و افرادی که کاراکترا ازشون اقتباس شده و ازین کارای باحال داشته باشیم.
اینم هشتگ های برنامه امروز برای دسترسی راحت تر:
#Green_Hope_Info
اطلاعات خفن مفن درباره داستان و شخصیت هاش.!
#Green_Hope_Art
آرت ها و تصاویری از شخصیت ها.!
#Green_Hope_interview
مصاحبه های مربوط به رمان.!
💚 #green_hope | @Green_text
کونیکو : مدیر رفتی گلاب بیاری ؟ شروع کن دیگه یه لنگه پا با کتابام منتظر نشستم .
#پارازیت
سنپای: گر صبر کنی ز قوره حلوا سازی.
کونیکو: حرمتت واجبه خان دایی ولی غوره درسته