eitaa logo
سبزنوشته‍┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
687 دنبال‌کننده
1.8هزار عکس
438 ویدیو
3 فایل
﷽ «و گاهی بهتر است حرف ها به زبان قلم درآیند...»🪴 ࣬ صندوق پستی‌مون: @Green_Text_Chatroom کانال تقدیمی ها: @Green_Text2 ‌‌─ ⋅⋅ ─ ⋅⋅ ─ ⋅ ⊹ ⋅ ─ ⋅⋅ ─ ⋅⋅ ─ •هرگونه کپی مطالب ممنوع و حرام می‌باشد!
مشاهده در ایتا
دانلود
سبزنوشته‍┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Fake liar / دروغگوی قلابی - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 2 #Fake_Liar ☕️ #Sakura | @Green_Text
"دروغگوی قلابی" (قسمت دوم) دستگیره در واحد 221B را چرخاندم و داخل شدم. از همان لحظه ورود، کم اثاثیه بودن خانه توجهم را جلب کرد. شاید مستاجر به تازگی به اینجا اسباب کشی کرده، و یا درحال رفتن از این واحد بود. دلیلش هرچه که بود، برایم عجیب بود. درحالی که دستم را پشت موهای کوتاهم می کشیدم، فضای خانه را به دقت مشاهده کردم. هیچ اثری از به هم ریختگی، تلاش برای دزدی و یا تلاش برای به زور وارد خانه شدن دیده نمی شد. سرم را به سمت کاناپه چرخاندم و با جسد غرق در خون مقتول بیچاره مواجه شدم که پایین کاناپه افتاده بود. سرش کاملا متلاشی شده بود و دلیل حجم زیاد خونی که روی زمین و کنار مقتول ریخته شده بود، همین بود. بیچاره زن صاحب خانه منظره وحشتناکی را متحمل شده بود. گمان نمی کنم که توانسته باشد تا مدتها خوب بخوابد. اما عجیب ترین مسئله ای که در جسد دیده می شد، رد قرمز تیره خفگی به همراه خطوط یوشیکاوا بر روی گردنش بود. [ پ.ن: هنگامی که یک قربانی درحال خفه شدن توسط طناب یا شی مشابه است، با چنگ زدن به وسیله انگشتانش به طناب سعی می کند آن را از گردنش جدا کند و بشدت تقلا می کند. دراین شرایط زخم هایی ناشی از چنگ های او روی گردنش می ماند که به آن خطوط یوشیکاوا گفته می شود.] درحالی که تیم پزشکی قانونی و تحقیقات درحال بررسی صحنه جرم بودند، به دیواری تکیه زده و سخت غرق فکر بودم. این مسئله بسیار مهم و درعین حال عجیب می نمود که قربانی هم اثاری از له شدن سرش توسط یک شی سخت داشته، و هم رد خفگی. باید برای فهمیدن اینکه کدام مورد علت اصلی مرگ بوده، تا بررسی دقیق پزشکی قانونی صبر می کردم. سخت مخصوص فکر کردن بودم که افسر زیردستم با خانم صاحب خانه وارد خانه شدند و سمت من آمدند. - قربان، طبق خواسته تون صاحب خونه رو آوردم. با دیدن زن صاحب خانه، صاف ایستادم و با نگاهی جدی سوالاتم را در ذهنم مرتب کردم. - خب خانم کاوابه، اطلاعات مقتول رو بهم بگید. - مقتول؟ من اولین باره که می بینمش. اصلا نمیشناسمش. چشمانم از شدت تعجب گرد شد. - بله؟ مگه این آقا مستاجر تون نیست؟ - نه. مستاجر این واحد یکی دیگه ست. این آقا رو نمی شناسم. چانه ام را گرفتم و به زمین خیره شدم. باید پرونده ساده ای می بود. مقتول در خانه ای کشته شده که درآن زندگی نمی کرده، پس قطع به یقین باید توسط صاحب خانه کشته شده باشد. تنها کافی بود که قاتل را که احتمالا به طرز ناشیانه ای درحال فرار بوده و سعی داشته خود را در هفت سوراخ موش پنهان کند، پیدا می کردیم و از او درباره زوایای تاریک پرونده حرف می کشیدیم. با خود فکر کردم که امروز چه شانس خوبی دارم! چه پرونده ساده ای گیرم آمده! از این فکر لبخندی بر لبانم نشست. - خیلی خب، اسم و مشخصات مستاجرتون رو بفرمایید. زن میانسال لحظه ای مکث کرد، گویی درحال جستجو در دریای ذهنش بود. - راستش اون پسر تازه به اینجا اومده، به همین خاطرچیز زیادی ازش نمی دونم. فقط می دونم که اسمش... در همین حین، صدایی ناآشنا از ورودی خانه صحبت زن صاحب خانه را قطع کرد: - ساساکی هیرو. اسم من اینه. در همین زمان بود که برای اولین بار او را دیدم. قد نسبتا بلندی داشت و چهره اش با مدل ساده موهای کوتاه مشکیش، اطمینان بخش می نمود. درحالی که با خونسردی کفش های اسپورتش را در می آورد، با نگاهی نافذ به من خیره شده بود؛ گویا سعی داشت در چشمانم، همه چیز را درباره من بخواند. از خونسردیش بسیارتعجب کردم، آنقدر که چشمانم ناخواسته گرد شده بودند. مگر ممکن بود کسی بعد دیدن ماشین پلیس و آمبولانس مقابل خانه اش، و این همه افسرپلیس و کاراگاه در داخل خانه اش تعجب نکند؟ همه این ها شکم را به او بیشتر کرد؛ قطع به یقین می دانست که پس از انجام قتل، چنین اتفاقی در انتظار اوست. اما بیشتراز همه، متعجب بودم که چرا بجای فرار، به صحنه جرم برگشته؟ آن هم درست در زمانی که پلیس خانه را قرق کرده بود. بازگشت او درچنین شرایطی حتی اگر بخاطر ازبین بردن مدارک بود، مانند کردن سر در دهان شیر بود. تنها احتمالی که به ذهنم رسید، این بود که شاید قصد داشته باشد خودش را تسلیم کند؛ که با نیشخند ملایمی که بر لبانش دیدم، احتمال آن را صفر درصد دانستم. اخم ملایمی کردم و با نگاهی جدی به سمتش رفتم و روبرویش ایستادم. او هرکسی که بود و هرچه در فکر داشت، نباید می گذاشتم پیروز جو روانی حاضر باشد. باید جذبه پلیس را نشانش می دادم و غرور مسخره شعله ور در چشمانش را خاموش می کردم. - ساساکی هیرو-سان، درست شنیدم؟ پس شما ساکن این واحد و مظنون اصلی قتل اون مرد بیچاره هستید. ☕️ | @Green_Text
پارت جدید چطور بود؟ لطفا بعد از خوندن این پارت حتما توی ناشناس ببینمتون. پیشنهادی حرفی سخنی حس و حالی چیزی...؟ منتظرتونم. و یک سوال: حالا می‌تونید با توجه به سرنخ های این پارت و پارت گذشته، درباره هویت ساساکی حدس‌هایی بزنید؟
حتی اگر کسی خود را در لحظه طلوع خورشید به خواب بزند، مانع رفتن تاریکی نخواهد شد. {وحید یامین پور _ ارتداد} ✨ | @Green_Text
آدم نباید خودش را گول بزند. به هر جهت آدم باید در عمرش یک‌بار هم که شده با حقیقت مواجه شود. ‌ 『کتـاب بـاغ آلبـالـو』 ☕️ | @Green_Text
احساسات واهی مثل ساعت شنی می‌ماند، همزمان که قلب را پر می‌کند مغز را خالی می‌کند... ☕️ | @Green_Text
یه مدل خوابیدن داریم به نام، غم خواب ‏یعنی همش میخوابی تا از ناراحتی فرار کنی. ‏امیدوارم مبتلا نشید... :) ☕️ | @Green_Text
یه چالش جذاب داریم برای سلول‌های خاکستری مغزتون: ✍ دوپارت اول رمان جدیدمون Fake lier رو بخونید. یکسری سرنخ کوچک در داستان جاسازی شده که با کمی دقت و قرار دادن اون‌ها کنار هم، یه موضوع ساده اما جالب رو می‌تونید کشف کنید! راحت تر از چیزیه که تصورشو می‌کردید، کافیه شرلوک هلمز خفته درونتون رو بیدار کنید. استنتاج هاتون رو در پیوی ام ارسال کنید. به کسی که استنتاج خوبی تحویلم بده و اون مطلب رو بفهمه، جایزه اعطا میشه. 🎁 جایزه: یک جلد کتاب جنایی PDF رایگان. ☕️ | @Green_text
سبزنوشته‍┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
یه چالش جذاب داریم برای سلول‌های خاکستری مغزتون: ✍ دوپارت اول رمان جدیدمون Fake lier رو بخونید. یکس
هیچوقت از فکر‌کردن و استنتاج کردن خجالت نکشید. قبل از تمام نظریه های درست، نظریات اشتباهی وجود داشته که بهشون فکر شده. زود باشید. فکر کنید. قرار نیست هیچ حرفی درباره درست یا غلط بودن نظریاتتون زده بشه. قرار نیست خیط بشید. تلاش تون مهمه. شجاعت داشته باشید و بگید!
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Fake liar / دروغگوی قلابی - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 3 ☕️ | @Green_Text
سبزنوشته‍┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Fake liar / دروغگوی قلابی - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 3 #Fake_Liar ☕️ #Sakura | @Green_Text
"دروغگوی قلابی" (قسمت سوم) قصد داشتم از همان ابتدای مکالمه، او را وارد گود کنم و ترس و اضطراب افشا شدن حقیقت را به جانش بیندازم تا دست و پایش را گم کند و اشتباهاتش را به مدرک جرمش تبدیل کنم. منتظر دیدن هرگونه تغییر درحالت چهره اش بودم تا شکم را به اطمینان مبدل کند. اما برخلاف گمان من، بدون اینکه حتی ذره ای اضطراب در صورت او هویدا شود، لبخندی عجیب زد و از کنارم رد شد. با گوشه چشمش اتاق را ازنظر گذراند و با دیدن جسد، مستقیم به سمت آن رفت. کنار جسد زانو و با نگاه کنجکاوش، سرتاسر جسد را از نظر گذراند. - اوه، پس خفه شده. به سمت او برگشتم و دست به سینه و با اخم بالای سرش ایستادم و حرکاتش را زیرنظر گرفتم. - ما هنوز نمی دونیم که اون خفه شده یا نه. تو از کجا می دونی؟ بازهم آن نیشخند عجیب روی لبانش نقش بست. - نگو که احتمال می دادی علت مرگ ضربه به سر بوده باشه؟ احمقانه ست، احتمالش صفرِ صفره. تقریبا کم مانده بود عصبانیت برمن چیره شود. - ببخشید؟ چه چیزی احمقانه ست جناب؟ - واضحه. خطوط یوشیکاوا رو روی گردنش نمی بینی؟ این زخم ها وقتی ایجاد میشن که مقتول قبل از مرگ برای نجات خودش تقلا کنه و سعی کنه شی خفه کننده رو از گردنش جدا کنه. اگه دلیل مرگ ضربه به سر بود که نمی تونست این خطوط رو ایجاد کنه. با اینکه سعی می کردم چهره ام را خونسرد نشان دهم، اما از درون تعجب کرده بودم. او چطور درباره خطوط یوشیکاوا می دانست؟ شاید ازآن طرفداران دوآتیشه کتاب های جنایی بود. - این رو خودمون هم می دونیم. اما اگه علت مرگ خفه شدن بود، دلیلی وجود نداشت که به سرش ضربه بزنه. شاید قاتل ابتدا تلاش برای خفه کردنش کرده، به حدی که مقتول بیهوش شده. سپس اونو با ضربات متعدد به سرش کشته. - احمقانه ست. کشتن فرد به وسیله خفه کردن، مدارک کمتری علیه قاتل به جا می ذاره. طوری که سر مقتول له شده، حتما خون زیادی به قاتل پاشیده می شد. تمیز کردن اون همه خون کار سختیه، علاوه بر اون همه می دونن که پلیس می تونه با تست لومینول وجود خون رو تشخیص بده، حتی بعد از شستشو. جدا از ریسک بالا، هیچ دلیلی وجود نداره که قاتل بخواد چنین کار احمقانه ای انجام بده. - شاید قاتل دیده که بعد از مدتی مقتول به هوش اومده، به همین خاطر مضطرب شده و به سرعت با هرچی دستش اومده کلک طرف رو کنده. - احمقانه تره. هیچ قاتلی بعد از ارتکاب به قتل، در صحنه جرم نمی مونه. بلکه همه تلاش می کنن که در سریع ترین زمان ممکن تمام مدارک رو پاک کرده و از صحنه قتل دور بشن. درضمن، از میزان عمق و کبودی جای خفگی مشخصه که این میزان فشار به گردن حتما باعث مرگ می شده. هیچکس نمی تونه از چنین فشاری جون سالم به در ببره. احتمال بیهوش شدن اولیه مقتول کاملا منتفیه. می توانستم جوشش خون در رگ هایم از شدت عصبانیت را حس کنم. حیف که مسئولیت پذیری کاری به من اجازه نمی داد که احساسات شخصی ام را بروز دهم. - پس شاید جنابعالی قصد داشتی اینطور ذهن ما رو درگیر کنی و به خیال خودت به پلیس های احمق نشون بدی چقدر باهوشی! - اوه، پس شما هنوز هم فکر می کنید که من قاتلم؟ کارد می زدی خونم در نمی آمد. او چه کسی بود که به خودش اجازه می داد پلیس را تمسخر کند؟ دلم می خواست با دستان خودم دستبند به دستانش می زدم و او را راهی اداره پلیس می کردم تا بفهمد که باید چطور با مامورین قانون صحبت کند! ساساکی سرش را به سمت من برگرداند و با نگاه نافذش درچشمانم خیره شد. سپس لبخند ملیحی زد و با صدایی آرام گفت: - بنظر میاد با دخالت بیجا شما رو عصبانی کردم. بهرحال قبل ازینکه به من دستبند بزنید، باید بهتون بگم که من توجیه زمانی موثق دارم. گویی آب سرد روی شعله های خشمم جاری شده باشد، عصبانیتم به یکباره خاموش شد و جایش را به حیرت داد. از اینکه به این سرعت توانسته بود فکرم را بخواند، تعجب کرده بودم. از آن گذشته، مطمئن بودم که قاتل خودش بود، پس چطور می توانست توجیه زمانی داشته باشد؟ چندباری پلک زدم و ذهنم را جمع و جور کردم. طبیعی بود که یک قاتل برای گمراه کردن ذهن پلیس، توجیه زمانی ساختگی داشته باشد. باید خود را آرام می کردم و اجازه نمی دادم مرا عصبانی کند. باید توجیه زمانیش را در کمال تمرکز و آرامش بررسی می کردم تا بتوانم اشکال توجیه زمانی او را کشف کنم. ☕️ | @Green_Text