اسلحه را روی پیشانی ام قرار داد و گفت:
-میتوانم اکنون تو را با یک گلوله برای همیشه بکشم!
دستم را اسلحه کردم و روی قلبش گذاشتم و گفتم:
-من هم میتوانم با سخنی تا همیشه ؛ هر روز و هرشب تو را بکشم¡
🌑 #Hiro | @Green_Text
خندید و گفت، آن که به فقر تو طعنه زد
از دانه های گوهر اشـــــــکت خبر نداشت
پروین اعتصامی🌿
🌑 #Hiro | @Green_Text
هیچ وقت مفاهیمی مثل تنهایی رو به دروغ نبدید! تنهایی حرمت داره! تنهایی درد داره...!
بُرشی از " #ضربانیترین ـــــــــــــــﮩ٨ـ" ❤️🩹
🌑 #Hiro | @Green_Text
هدایت شده از Nyctophilia.🇵🇸
تابستون که آخراشه اما اینو بدونید که تابستونفن با گرمای ۵۰ درجه حال نمیکنه. از میوههای خوشمزه، تعطیلات، و کلی مزایای دیگهی تابستونه که خوشش میاد. تا کی میخواید از علایق همدیگه جوکهای بی مزه بسازید؟
هربار که میرم دکتر، دکتر بعد از انجام کار ازم میپرسه درد داشتی؟
میگم آره. و با یه قیافه فوق متعجبی بهم نگاه میکنه.
آخه برادر/خواهر من، درد داشته باشم چیکار میتونم بکنم؟ مجبورم ساکت تحمل کنم دیگه.
☕️ #Sakura | @Green_text
هم چشمه و هم رود کپک خواهد زد
هم آتش و هم دود کپک خواهد زد
شور و نمک تمام هستی عشق است
بی عشق جهان زود کپک خواهد زد
{میلاد عرفان پور}
✨#Kanae | @Green_Text
سبزنوشته┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Fake liar / دروغگوی قلابی - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 7 #Fake_Liar ☕️ #Sakura | @Green_Text
"دروغگوی قلابی"
(قسمت هفتم)
به سمت ساساکی رفتم. با اینکه کسی در اعماق ذهنم نجوا می کرد که خلوتش را به هم نزنم، اما لازم بود که او را سوال پیچ کنم، وگرنه روند پرونده خوب پیش نمی رفت. دستم را روی شانه اش گذاشتم. جا خورد، گویی انتظارش را نداشت. طوری به من نگاه کرد که انگار تا همین چندلحظه پیش در فضا سیر می کرده و حالا به واسطه لمس من به زمین تلپورت شده است. لحظه ای طول کشید تا موقعیت خودش و اطرافش دستش بیاید. سپس به آرامی، به گونه ای که به خیال خودش به مودبانه ترین حالت ممکن بود، دست من را از روی شانه اش پس زد. همان لحظه بود که یکی از خصوصیت های رفتاری او را در مکالمه فهمیدم: ساساکی از تماس فیزیکی چندان خوشش نمی آمد.
- آقای ساساکی، پس...
- شاهدم تو راهه. زود می رسه.
ابرو بالا انداختم.
- از اینکه...
- نه واقعا، علاقه خاصی به اینکه جملات بقیه رو کامل کنم ندارم. فقط اینجوری سریع تره.
سعی کردم سریع تر صحبت کنم.
- پس واقعا از این کار خوشت میاد.
- شاید.
در نگاهش بازیگوشی خاصی دیده می شد. ابروهایش را بالا انداخت و از جا بلند شد. دست هایش را برهم زد و با صدای بلند گفت:
- خب همگی، دوست دارید یه نمایش اجرا کنیم؟ البته چه دوست داشته باشید چه نداشته باشید باید شرکت کنید.
مظنونین، نیروهای تحقیقات و افسرها و حتی خود من طوری به ساساکی خیره شدیم که گویی دیوانه ای دیده بودیم.
- هی هی، مطمئنم بیشترتون توی بچگی دوست داشتید بازیگر بشید و حتما یه نمایش کوچک توی مدرسه بازی کردید. خیلی خب، حالا این بازرس پلیس که اسمش اهمیتی نداره نقش یه مقتول بیچاره رو بازی می کنه و من هم نقش قاتلش رو. بقیه پلیس ها هم می تونن توی پشت صحنه کمک کنن. اوه نه! شما همسایگان محترم لازم نیست شرکت کنید! هرنمایشی به تماشاچی نیاز داره دیگه؟ شما فقط تماشا کنید.
با دهن باز به حرکات مسخره ساساکی خیره شده بودم. چه برای خودش می برید و می دوخت؟
- صبرکن، ها؟
- اوه بازرس عزیز که اسمت رو نمی دونم و سعی نکن بهم بگی چون فعلا اهمیتی نداره و فقط ذهنم رو از اطلاعاتی که الان لازمش ندارم پر می کنه، سعی کن این نقش رو بازی کنی. می دونم که می تونی.
نزدیک تر آمد و به من چشمک زد. البته می توانستم به صراحت بگویم که بسیار ناشیانه این کار را کرد؛ انگار که به جز دفعات محدودی که اکنون یکی از آن ها را شاهد بودم، هرگز چشمک نزده بود.
چندلحظه ای طول کشید تا از تاثیری که حرکاتش بررویم گذاشته بود، خلاص شوم و دوباره با جدیت یک پلیس در چشمانش خیره شوم.
- قبل از اینکه هرچیزی بگید، باید شاهدتون رو ببینم.
- اوه خب... پس تو این فاصله می تونید توجیه زمانی مظنونین و شاهد های اونا رو هم بررسی کنید.
کمی از اینکه کسی به من می گفت چه کنم، ناراحت شدم. اما حق با او بود، بنابراین به سمت مظنونین برگشتم.
- بسیارخب. کسی از شما شاهدی داره؟
خانم یاماکی و آقای روکودا به فکر فرو رفتند، اما خانم ماناکا سریع پاسخ داد.
- من دارم. مثل هرروز، موقع دویدن باغبان پارک رو دیدم و بهش سلام کردم.
بلافاصله افسر هاندا را فرستادم تا صحت گفته خانم ماناکا را بررسی کند. سپس به دونفر دیگر رو کردم.
- پس شما دوتا شاهدی ندارید؟
خانم یاماکی با کمی اخم گفت.
- وقتی تا ساعت 8 خواب بودم، چطوری باید شاهدی برای خواب بودنم پیدا کنم؟
آقای روکودا هم سرش را به نشانه پاسخ منفی تکان داد.
- که این طور. پس یکی از شما دونفر باید قاتل باشه. چون دونفر دیگه به ظاهر شاهد دارن.
به سمت ساساکی برگشتم تا ببینم او هم با نظر من موافق هست یا نه. رفتارهای قبلش درذهنم این گمان را تداعی کرده بود که این خوره جنایی احتمالا استنتاجی کرده است.
اما در صورت او بجای تایید، تنها لبخندی آزاردهنده دیدم. خیلی دوست داشتم هرچه سریعتر این پرونده تمام می شد تا از دست آن پسر از خودراضی خلاص می شدم.
☕️ #Sakura | @Green_Text
قسمت جدید تقدیم شما.
حتما بعد خوندن این قسمت، بیاین ناشناس که درباره این قسمت باهم صحبت کنیم.
نظرتون درباره این رمان چیه؟تونستید حدس بزنید که کی قاتله؟
حرفی، سخنی، نظری، حسوحالی، هرچی بود منتظرم.!
موهای سپیدش مانند تازه عروسی که رُخَش را از شرم پیدا و پنهان می کند، از لای موهای سیاه پیشانی اش دیده میشد.
پاشنه بلند در کافه📚
🌑 #Hiro | @Green_Text