eitaa logo
سبزنوشته‍┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
679 دنبال‌کننده
1.8هزار عکس
446 ویدیو
3 فایل
﷽ «و گاهی بهتر است حرف ها به زبان قلم درآیند...»🪴 ࣬ صندوق پستی‌مون: @Green_Text_Chatroom کانال تقدیمی ها: @Green_Text2 ‌‌─ ⋅⋅ ─ ⋅⋅ ─ ⋅ ⊹ ⋅ ─ ⋅⋅ ─ ⋅⋅ ─ •هرگونه کپی مطالب ممنوع و حرام می‌باشد!
مشاهده در ایتا
دانلود
خوشبختی، پروانه ای است که هرچه دنبالش بدوی بیشتر از دسترست دور می شود؛ اما اگر آرام بگیری، ممکن است بر شانه ات فرود آید. 🦢 | @MAH_Text
دو دسته آدم تو زندگیت هستن که بهت میگن نمیتونی فلان کارو انجام بدی: دسته اول، اونایی که از امتحان کردنش ترسیدن، و دسته دوم، اونایی که از موفقیتت می ترسن! 🦢 | @MAH_Text
باور دارم که هر انسان، تعداد محدودی ضربان قلب دارد و من نمی خواهم حتی یکی از آن ها را هدر دهم! 🦢 | @MAH_Text
ملاقات آدمای جدید مضطربم می کنه؛ اما از دست دادن آدمای قدیمی قلبمو به درد میاره. 🍫 | @Mah_Text
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 1 ☕️ | @Green_Text
سبزنوشته‍┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 1 #Short_story #Green_hope ☕️ #Sakura | @Green_Te
"امید سبز" (قسمت اول) باد بهاری، برگ های درختان سرسبز را به رقص درآورده‌ بود. موهای بلند بافته شده یوکو نیز هم ریتم با برگ های درختان درهوا به پرواز در آمدند. یوکو کیمونو اش را جمع کرد و میان علف ها نشست. نفس عمیقی کشید؛ آنقدر عمیق که با تک تک سلول هایش بتواند بهار را حس کند. بهار را دوست داشت، و قدم زدن در جنگل در هنگام بهار را بیشتر. - برادر! مثل همیشه، یوکو با دیدن برادر بزرگترش، با خوشحالی صدایش زد و به سمتش دوید. خیلی کم او را می دید و این برایش ناراحت کننده بود، اما هیچوقت گلایه نمی‌کرد. یوتا می دانست هر موقع خواهرش در خانه نیست، او را کجا پیدا کند. مثل همیشه، در جنگل و لابلای درختان و گل ها. زیبایی دوستی این دختر ساکت و هنرمند تمام شدنی نبود. از ذوقی که یوکو برای دیدن بهار داشت، برادرش بهتر از همه آگاه بود. یوتا و یوکو، در کلبه چوبی نزدیک جنگل، و بیرون از دهکده کنار مرز زندگی می کردند. البته مدت ها بود یوتا بخاطر کاری که پیدا کرده بود، دیر به دیر به خانه می آمد. گاهی روزهای بیشماری می گذشت و یوکو را نمی دید. یوکو گله و شکایتی نمی کرد، اما گاهی آن‌قدر دلش برای برادرش تنگ می شد که در میان سبزی جنگل، گریه می کرد. یوکو دختر ساکت و درونگرایی بود، از تنهایی شکایتی نداشت. درختان و گل ها و حیوانات جنگل دوستان خوبی برای او بودند. یوتا و یوکو، هیچ ارتباطی با مردم دهکده و یا هرکس دیگری نداشتند و از هرگونه ارتباط دوری می کردند. مردم دهکده نیز متقابلاً علاقه ای به این خواهر و برادر نداشتند. از جنگل تا کلبه، کنار هم قدم زدند. یوکو واقعا خوشحال بود، مدت ها بود که کنار یوتا قدم نزده بود. از خوشحالی گوشه آستین برادرش را گرفت؛ حواسش بود که یوتا ازینکه به او دست بزنند بدش می آمد. - یوکو، ازین به بعد قبل از غروب آفتاب به خونه برگرد. - متاسفم، دیر شد. اما یه حسی بهم می گفت تو امروز میای، پس نگران نبودم. - ازین به بعد حواستو بیشتر جمع کن، یادت باشه که باید به خودت تکیه کنی و حواست به خودت باشه. - متاسفم. - در رو خوب قفل کن. - مگه امشب نمی‌مونی؟ - شب بخیر. یوتا از همان جاده برگشت. اصلا وقت نداشت، سرش خیلی شلوغ بود. خسته بود و نیاز به آرامش داشت؛ برای همین به دیدن خواهرش آمده بود. دستش را میان موهایش برد. اصلا چرا به آنجا آمده بود و وقتش را تلف کرده بود؟ برای آدم سختکوشی مثل او، خستگی معنایی نداشت؛ به خود اجازه نمی‌داد در چنین موقعیتی حتی لحظه ای را به چیز غیر مرتبطی اختصاص دهد. نور ماه زیر ابر پنهان شد و جاده تاریک شد. تاریکی؛ همان چیزی که یوتا برای جمع‌ و جور کردن خودش به آن نیاز داشت. برای خوابیدن زود بود اما یوکو بدون هیچ کاری به رختخواب رفت. شاید می خواست آن روز زودتر فردا شود. پتو را روی صورتش کشید؛ انگار می ترسید که حتی کرم های شب تاب اشک هایش را ببینند. اما خبر نداشت که فردا قرار بود برگ جدیدی از زندگی او رقم بخورد.. ☕️ | @Green_Text