سبزنوشته┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 2 #Green_hope ☕️ #Sakura | @MAH_Text
"امید سبز"
(قسمت دوم)
صبح زود بود. پرتو طلایی نور آفتاب، که از پنجره داخل کلبه شده بود، کلبه را روشن کرده بود. یوکو مثل هرروز صبح با طلوع آفتاب و صدای خوش آهنگ پرندگان، برخواسته بود و مشغول به کارهای کلبه شده بود.
کمی بعد، روی پله ها نشست و به بدنش کشو قوسی داد.
- فکر کردن به اینکه چی درست کنم یکی از کارهای سخت روزانه ست! هممم، حالا صبحونه چی درست کنم...
به فکر فرو رفته بود که صدای قدم های یک نفر توجه او را جلب کرد.
- کی می تونه باشه؟ برادر!؟
از خوشحالی بلند شد. اما از میان جنگل، قامت مردی پیدا شد که هیچ شباهتی به برادر او نداشت؛ یک غریبه.
یوکو لحظه ای سرجایش خشکش زد؛ و سپس با سرعت به داخل کلبه رفت و در را بست و قفل کرد.
پشت در نشست. افکار منفی به سرعت ذهن نگران او را درگیر کردند؛ آن مرد چه بود و چه می خواست؟ مدت ها بود کسی جز او و برادرش به این منطقه پا نگذاشته بود.
سرش را میان دستانش گرفت.
- کاش برادر الان اینجا بود!
اما نه... اون همیشه میگه باید به خودم تکیه کنم. من گذشته رو فراموش نکردم... احتیاط می کنم و حواسم هست.
مدتی گذشت. کم کم آرام تر شد. بلند شد و از لای در به بیرون نگاه کرد. کسی بیرون نبود.
یوکو در را باز کرد و بیرون آمد.
- یعنی کی بود و کجا رفت؟
پایش به چیزی گیر کرد و نزدیک بود تعادلش را از دست بدهد.
به پایین نگاه کرد و... جیغ ارامی کشید.
مرد غریبه روی زمین افتاده بود. خونی که روی زمین ریخته بود، باعث شد یوکو چند قدم به عقب بردارد. چند دقیقه ای همانطور ماند. شوکه شده بود.
صدای قطرات آب، اولین صدایی بود که کای پس از به هوش آمدن می شنید. چشمانش را باز کرد و دختری را دید که کیمونو سبز روشن به تن داشت و پشت به او نشسته بود. آیا توهم بود؟
یوکو، پارچه ای را در کاسه آب می چلاند. پس از آن که خوب آب آن را گرفت، به سمت مرد زخمی برگشت و متوجه شد که به هوش آمده است. کمی مضطرب بود؛ نمی دانست کیست و از کجا آمده و چرا به این حال و روز افتاده، اما فکر می کرد کمک کردن به او کار درستی بوده است.
بدون هیچ حرفی پارچه را روی پیشانی مرد گذاشت و بلند شد.
کای با صدای خشک و گرفته ای پرسید:
- تو کی هستی؟
یوکو اندکی مکث کرد، اما بدون پاسخ دادن از اتاق بیرون رفت.
کای چشمانش را بست. به اندکی استراحت نیاز داشت.
یوکو روی پله ها نشسته بود. با بادبزن قرمز رنگ آتیش اجاق را باد می زد تا قابلمه روی آن خوب پخته شود. باز به اندازه دونفر غذا می پخت؛ اما این بار نفر دوم برادرش نبود.
یوکو برای اولین بار امیدوار بود برادر همیشه مشکوکش آن روز سر نرسد.
- متشکرم، خانم جوان. من زندگی مو به شما مدیونم.
این ها کلماتی بودند که کای ، وقتی یوکو برای جمع کردن ظرف غذایش به اتاق آمده بود، به او گفته بود. یوکو متوجه شد که این کلمات به این معنی است که غریبه رفتنی است.
- مطمئنید حالتون خوبه؟
- من یه شوالیه ام، قوی بودن برای من ضروریه. همین استراحت برام کافیه تا قوت بگیرم و بتونم به راهم ادامه بدم.
- امیدوارم به سلامت برسید.
- من به شما مدیونم، قسم می خورم یه روزی جبرانش کنم. پس لطفاً اسمتون رو بهم بگید تا به خاطر بسپارم.
یوکو درنگ کرد. نمیدانست چه کند. سرانجام تصمیمش را گرفت. بنظر نمیرسید غریبه برای آن نزدیکی ها باشد. پس نباید مشکلی می بود.
- یوکو.
- اسمتون رو تا ابد به خاطر میسپارم. بازهم بخاطر نجات زندگی ام ازتون ممنونم.
یوکو چیز بیشتری از غریبه نپرسید. نمی خواست بی ادبی کند. فقط غریبه را تا جنگل بدرقه کرد.
کمک کردن به بقیه حس خوبی داشت.
خوشحال بود که به ندای درونش توجه کرده بود.
اما رفتن آن روزش به دهکده و ماجراهایی که برایش رخ داده بود، ذهنش را مشغول کرده بود...
☕️ #Sakura | @MAH_Text
در خانهی قلبم توچه آسوده نشستی
جایی که در آن هیچ کسی راه ندارد!
- مهناز نجفی
🪐 #Zohal | @MAH_Text