eitaa logo
سبزنوشته‍┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
679 دنبال‌کننده
1.8هزار عکس
446 ویدیو
3 فایل
﷽ «و گاهی بهتر است حرف ها به زبان قلم درآیند...»🪴 ࣬ صندوق پستی‌مون: @Green_Text_Chatroom کانال تقدیمی ها: @Green_Text2 ‌‌─ ⋅⋅ ─ ⋅⋅ ─ ⋅ ⊹ ⋅ ─ ⋅⋅ ─ ⋅⋅ ─ •هرگونه کپی مطالب ممنوع و حرام می‌باشد!
مشاهده در ایتا
دانلود
این که افراد بتوانند در مقابل دیگران به پاخاسته و با آزادی و بدون هراس عقاید و افکار خود را به روشنی در میان گذارند، اهمیتی حیاتی دارد. 『کوبایاشی سوساکو _ کتاب توتوچان، دخترکی آن سوی پنجره』 ☕️ | @MAH_Text
یه دروغ شیرین به مراتب تلخ تر از یه حقیقت تلخه :) باهام صادق باش! ____ 🌨 | @MAH_Text
یه دست جلوی دهنم رو گرفته بود و نمی‌گذاشت حرفامو بزنم. . یکم که نگاه کردم متوجه شدم دستِ خودمه!🙂💔 ______ 🌨 | @MAH_Text
توی ریاضیات و هندسه، یک تصویر خوب، ارزش هزاران کلمه رو داره... پس نتیجه میگیریم تصویر قشنگ و خوبی تو ذهن افراد بذارید... وگرنه حرف قشنگ رو همه بلدن بزنن! ❤️‍🩹 | @MAH_Text
مفروضات بدترین دشمنتن. اگه زیادی به مفروضاتت اعتماد کنی چیزی که درست جلوی روته‌ نمی‌بینی. 『مانابو یوکاوا _ کتاب فداکاری مظنون X』 ☕️ | @MAH_Text
‌‌‌‌‌ در خانه‌ی قلبم توچه آسوده نشستی جایی که در آن هیچ کسی راه ندارد! - مهناز نجفی ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ 🪐 | @MAH_Text
انیشتین میگه: دو چیز انتها ندارند؛ یکی فضا و دیگری حماقت انسانها، البته من درمورد اولی شک دارم. 🦢 | @MAH_Text
. . . صدایی اعصاب شنوایی‌اش را خراشید: «هی! تو همیشه انقدر آروم و خونسردی؟» یک پلک طولانی برای پس فرستادن اشک هایش زد. و بعد، دمی عمیق برای پوشاندن لرزش صدایش. دست های یخ کرده اش را به هم گره کرد و در نهایت لبخند را ضمیمه کرد به مجموعه صورتش: « اینطور به نظر می‌رسه؟😄 پس شاید همینطور🙃! » . . . 🌨 | @MAH_Text
داشتن چشم ولی ندیدن زیبایی، داشتن گوش و نشنیدن موسیقی، داشتن شعور ولی تشخیص ندادن حقیقت، و داشتن قلبی که هرگز برانگیخته نمی شود برای انسان امری وحشتناک است. 『کوبایاشی سوساکو _ کتاب توتوچان، دخترکی آن سوی پنجره』 ☕️ | @Mah_Text
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 3 ☕️ | @MAH_Text
سبزنوشته‍┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 3 #Green_hope ☕️ #Sakura | @MAH_Text
"امید سبز" (قسمت سوم) نزدیک طلوع آفتاب بود. کالسکه در میان راه جنگلی متوقف شد. دنکی، شاهزاده و جانشین امپراطوری، بادی به غبغب انداخت و از کالسکه پیاده شد. انگار نه انگار که اکنون در کشور همسایه و خارج از محدوده قدرتش قرار داشت. پیشکارش از داخل کالسکه او را صدا زد. - عالیجناب، لطفا کمی عجله کنید. ما از امنیت راه های اینجا مطمئن نیستیم. - ساکت شو! از بس توی کالسکه‌ نشستم خسته شدم. وسط جنگل چه خطری ممکنه باشه؟ نکنه قدرت منو دست کم گرفتی؟ شاهزاده از خود راضی، گاهی واقعا پیشکار و شوالیه مخصوصش را کلافه می کرد. اما آن دو صادقانه به او خدمت می کردند و تلاش می کردند به او کمک کنند تا آینده خوبی برای کشورشان رقم بزند. خصوصا شوالیه کای، که تنها دوست و نزدیک ترین فرد شاهزاده دنکی محسوب می‌شد. کای، احتمالا تنها کسی بود که سعی می کرد شاهزاده را درک کند. بالاخره شاهزاده دنکی پس از مدتی دوباره سوار کالسکه شد تا به راهشان ادامه دهند. آن ها مخفیانه برای گشت زدن در کشور همسایه و مشاهده اوضاع آن آمده بودند. اوضاع خطرناک می شد اگر کسی به هویت شاهزاده شک می‌کرد. کالسکه تکان محکمی خورد. خوشبختانه بدون اینکه چپ کند متوقف شد. سرنشینان پیاده شدند تا بفهمند چه اتفاقی افتاده. چرخ کالسکه شکسته شده بود. مشکل بزرگی بود. نمی توانستند میان جنگل بمانند، و نمی توانستند پیاده به راه بیوفتند. کای کنار چرخ زانو زد و آن را بررسی کرد. چرخ عمدی شکسته شده بود. دستش را به شمشیرش برد و کنار شاهزاده دنکی ایستاد. _ عالیجناب مراقب باشید! احتمالا در کمین مون هستن! حدس کای درست بود. حدود 10 دزد از میان درختان بیرون‌آمدند و آن ها را محاصره کردند. کای بی درنگ شمشیر کشید. دنکی نیز مثل همیشه زود به آتشی شد و شمشیرش را از غلاف درآورد. - کدوم خری جرئت کرده فکر حمله به من رو بکنه؟؟ کای زودتر از دزد ها وارد عمل شد و به سمتشان هجوم برد. دزدها یک مشت دزد بی سروپا‌ نبودند، جنگجویان ماهری بودند. کای خودش را به پیشکار که کنار کالسکه با ترس ایستاده بود رساند. - عالیجناب رو ازینجا ببر. من سعی می کنم بیشترشون رو به سمت خودم بکشم! اینجوری بهتره. قطعا دنکی کسی نبود که حاضر به عقب نشینی باشد؛ اما پیشکار می دانست چطور او را راضی کند. و از طرفی دنکی به تازگی کتف اش دچار صدمه شده‌ بود. بالاخره به کای اعتماد کرد و با پیشکار بدون جلب توجه و با پوشش کای از آنجا دور شدند. دنکی می دانست که باید به کای اعتماد کند و برود تا با پیشکار ترسو اش، توی دست و پای شوالیه اش نباشند. بعد از مدتی پیاده روی، به دهکده کوچکی رسیدند. دنکی می دانست که اگر برای کای مشکلی پیش نیامده باشد، تا یک ساعت دیگر خود را به آن ها می رساند. به شوالیه اش اعتماد کرد و منتظر ماند. اگر بعد از یک ساعت خبری از او نمی شد، هرطور شده با تعدادی نیرو به دنبالش می شتافت. در دهکده سرگردان می‌چرخیدند. کتف دنکی بعد از آن مبارزه درد گرفته بود؛ اما مثل همیشه غرورش اجازه نمی‌داد گلایه ای بکند. پیشکار نگران حال شاهزاده بود. - با اجازه میرم به اون نونوایی تا چیزی براتون بخرم.. در آن فاصله، دختر جوانی با کیمونوی سبز از نانوایی بیرون آمد. دخترک برای دنکی به طرز دلنشینی آشنا بود. خیلی فکر کرد تا یادش آمد که این دختر شبیه شخصیت اصلی داستان محبوب کودکی هایش بود. از ملکه خاطرات و نقل قول های فراوانی موجود بود. از درایت و سیاست و قدرت او. از اینکه چطور گاهی با سیاست تصمیم های اشتباه و ناشی از خشم شوهرش را خنثی کند. اما دنکی چیز زیادی از مادرش به یاد نمی آورد. تنها خاطره اش از مادر، داستانی بود که بارها برای او نقل کرده بود. مادر بارها او را روی زانوی خود نشانده بود و داستان دختری زیبا با کیمونوی سبز را تعریف می کرد که دیو برادر کوچکش را با خود می برد، و دخترک شجاعانه برای نجات او به سرزمین دیو ها می رود. داستانی که خود ملکه نیز از مادرش شنیده بود و در بچگی بسیار دوست می داشت. دنکی هم وقتی بچه‌ بود عاشق این داستان بود. حالا حس می کرد همان دختر از جلوی چشمانش رد می شود. بدون مکث گفت. - اون دختر رو تعقیب کن. خونه شو پیدا کن. زود باش! پیشکار شوکه شد، اما اطاعت کرد و بدون اینکه جلب توجه کند دنبال دختر راه افتاد. ☕️ | @MAH_Text