سبزنوشته┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
سبزنوشته┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 10 #Green_hope ☕️ #Sakura | @MAH_Text
"امید سبز"
(قسمت دهم)
تاریکی... تاریکی... و بازهم تاریکی...
کمد...صدای قدم ها... باز شدن در... موهای کشیده شده... انگشتان زخم شده... برق شمشیر... درد...
با جیغ از خواب پرید. از آن روزی که اورا به زور به قصر آورده بودند، هرشب این کابوس را می دید. دستانش را روی گوش هایش گذاشت؛ تا کی این کابوس ها ادامه داشتند؟
پتو را کنار زد و از تخت بیرون پرید. با همان لباس سفید خواب، بدون مکث، فقط می دوید.
- ولم کنید! ولم کنید!
سرباز دست یوکو را محکم نگه داشته بود و او را می کشید. به اتاق شاهزاده رسید. در زد و وارد شد؛ می دانست اکنون شاهزاده آن قدر برزخ است که جوابی نمی دهد ولازم نیست منتظر جواب شاهزاده شود.
شاهزاده با نگاهی خشمگین به یوکو خیره شد. نزدیک تر آمد و سیلی محکمی به صورت یوکو زد. سیلی آن قدر محکم بود که یوکو روی زمین افتاد؛ شاهزاده آنقدر خشمگین بود که نمی فهمید که زور دست او برای یک دختر زیادی است.
اما یوکو به سیلی که خورده بود فکر نمی کرد؛ از ادامه واکنش شاهزاده می ترسید. قبلا یکبار واکنش وحشتناک شاهزاده را دیده بود.
- بار دومیه که فرار می کنی! فکر کردی چون بار اول بخشیدمت این بار هم بهت رحم می کنم؟
بخشیده شدن در نظر شاهزاده، کشته نشدن و بخشیدن جان یوکو بود. یوکو با خود فکر می کرد که کاش دفعه اول هم بخشیده نمی شد؛ دفعه اولی که فرار کرده بود، مثل این بار موفق نشده بود و گیر افتاده بود. و شاهزاده چنان وحشتناک او را مجازات کرده بود که یوکو ترجیح می داد بخشیده نمی شد و شاهزاده او را می کشت.
شاهزاده دستانش را مشت کرد؛ یوکو می دانست این بار چیزی وحشتناک تر در انتظار اوست.
- دختره ی قدرنشناس! من بهت لطف کردم! اینجوری جوابمو میدی؟
شاهزاده چانه یوکو را محکم در دست گرفت؛ آن قدر محکم که یوکو حس می کرد نزدیک است چانه اش خرد شود.
- حالا جوری حالیت می کنم که دیگه فکر فرار به سرت نزنه! چند روز دیگه عروسیمونه، می خوای برنامه های منو خراب کنی؟ حالیت می کنم!
اما قبل از آنکه شاهزاده اقدامی بکند، در به هم کوبیده شد و پیشکار داخل شد.
- قربان!
- لنتی، کی بهت اجازه داد وارد شی؟
- قربان قربان! یه لحظه گوش کنید...
- نکنه تورو هم باید ادب کنم؟
- قربان، شوالیه سیاه!
چشمان شاهزاده حالت دیگری به خود گرفت.
- اون لنتی... اون لنتی چی؟
- دستگیرش کردیم قربان!
شاهزاده چند ثانیه مهبوت به پیشکار خیره شد. سپس بدون توجه به چیز دیگری بیرون دوید.
یوکو نفس نفس زنان روی زمین نشسته بود و خدا را شکر می کرد.
سرباز دست یوکو را گرفت و او را به اتاق خودش برد، و در را روی او قفل کرد.
یوکو گوشه ای روی زمین نشست و زانوهایش را بغل کرد. یک هفته ای بود که زندگی برایش دردناک شده بود. تا کی باید در این جهنم می ماند؟
☕️ #Sakura | @MAH_Text