سبزنوشته┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 13 #Green_hope ☕️ #Sakura | @MAH_Text
"امید سبز"
(قسمت سیزدهم)
یوکو اشتهایی برای خوردن نداشت. سینی های غذا پر می آمد و پر برمی گشت. روزها به سرعت سپری شدند و بالاخره، روز قبل از تاریخ عروسی فرا رسید. یوکوی با چهره زرد بی حال، چشمان گود افتاده و غمگین، دیگر هیچ شباهتی به یوکوی سرزنده ای که میان جنگل می دوید نداشت.
سروصدا بلند شد. یوکو دیگر به سروصدای شکنجه ها و رفت و آمد ها عادت کرده بود؛ اما آن روز، سروصداها متفاوت بود. یوکو نگاهی انداخت و در راهروی مقابل دو سرباز را دید که فرد بیهوشی که از سرتاپا و همه لباس هایش خونین بود را می کشیدند و می بردند. یوکو حدس زد که باید همان فرمانده باشد؛ برای اولین بار بود که او را _هرچند از دور_ می دید. موهای مشکی مرد روی صورتش ریخته بودند و نمی شد چهره اش را دید. لابلای رنگ مشکی موهایش، چند تار موی سفید دیده می شد.
پشت سر آن ها، شوالیه محافظ شاهزاده _کای_ حرکت می کرد و دستور های لازم را می داد. نگاه کای به سلول یوکو افتاد و سپس خود یوکو را دید. از تعجب خشکش زد. یوکو سرش را بالا آورد و به کای نگاه کرد. بنظر آشنا می آمد؛ اما نمی دانست او را کجا دیده است. از همه افراد این قصر متنفر بود، پس تلاشی برای به یاد آوردن او نکرد و سرش را پایین انداخت. کای چند لحظه ای مبهوت به یوکو خیره ماند، تا اینکه صدای سربازی که او را صدا می کرد، رشته افکارش را پاره کرد. کای به راه خود ادامه داد؛ اما فکرش جای دیگری بود.
نیمه های شب بود. کای در کتابخانه سری قصر، میان اسناد بایگانی شده دنبال مطلبی می گشت.
بعد از ساعاتی گشتن، نگاهش روی یکی از اسناد قفل شد. مکثی کرد، و آن را برداشت.
حقیقتی که در آن بود، ترسناک بود،
اما از حقیقت نمی شد گریزی یافت...
☕️ #Sakura | @MAH_Text
نظراتتون درباره داستان امید سبز و همچنین پست های دیگه کانال،و هرگونه حرف دیگه ای رو در ناشناس می شنویم.!
فردا به ناشناس هاتون جواب میدیم،
در: @MAH_Chatroom
حــــســــ خـــــــوبـــــ عاشــــقــــیـ❤️🔥ـــــ
🍫 #Yuro_Chan | @Mah_Text
ثمره صبر جمیل من این است که امیدوارم کسانی که روی زخم من درمانی نمیگذارند ، روی زخم خودشان درمان گذارده شود.
_نیما یوشـیج
🍫 #Yuro_chan | @Mah_Text
سبزنوشته┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 14 #Green_hope ☕️ #Sakura | @MAH_Text
"امید سبز"
(قسمت چهاردهم)
یوکو با چشمان بی حسی به میله های زندان زل زده بود. دلش خواب می خواست،
مثل خواب های شب های قبل. اما آن شب گویی خواب با او قهر کرده بود.
آن شب، حتی بیشتر از تمام شب های دیگر نیاز به خواب داشت. خوابی متفاوت و
شیرین؛ نه از آن خواب هایی که تمام شدنی بودند. دلش یک خواب ابدی می خواست، یک خواب تمام نشدنی. بیدار شدن برایش تبدیل به بدترین کابوس دنیا شده بود.
بالاخره در نیمه های شب، گویی خواب دلش به حال یوکو سوخت و با او آشتی کرد. اما برخالف خوابی که یوکو می خواست، کابوس قبلی اش به سراغش آمد.
نوک انگشتانش خونی شده بود و درد می کرد. موهای قشنگش روی صورتش ریخته شده بود و کیمونوی کوچک سبزش خاکی شده بود. درد داشت. همه چیز ترسناک بود. دختربچه نمی توانست اتفاقات افتاده را درک کند. دلش می خواست چشمانش را بسته نگه دارد و بخوابد تا همه آن کابوس وحشتناک تمام شود. اما با تمام بچگی اش، می دانست که واقعیت یک کابوس نبود. چشمانش را باز کرد و اولین چیزی که دید، برق شمشیر مهاجمی بود که آن طور وحشیانه او را به آن حال و روز انداخته بود. شمشیر بالا رفت و یک ضرب به سمتش به پایین آمد.
یوکو فهمیده بود که وقت خواب ابدی ست. تقلایی نمی کرد؛ چون راه نجاتی به ذهنش نمی رسید. تنها چیزی که پیش روی خود می دید، کشته شدن بود. پس چشمانش را بست...
با صدای باز شدن درآهنین زندان، خواب یوکو در آنی محو شد و یوکو دوباره نتوانست ببیند که چه اتفاقی برای او در گذشته افتاده بود. لابد آن روز نحس عروسی فرا رسیده بود.
یوکو از جایش تکان نخورد. حتی چشمانش را باز نکرد. تنها کاری که به ذهنش رسید که می توانست بکند، این بود که بیدار نشود، حتی به تظاهر. خیلی خوب تر می شد اگر واقعا هیچوقت بیدار نمی شد.
یوکو گوشش را تیز کرد؛ هیچ صدایی شنیده نمی شد، حتی صدای قدم ها. هیچ اراده ای برای حرکت کردن نداشت، اما از طرفی وضعیت عجیب بنظر می رسید.
بعد از سپری شدن دقایق، یوکو چشمانش را کمی باز کرد. تاریکی شدید نشان می داد هنوز صبح نشده بود. ترسید؛ چه کسی این موقع شب با او کار داشت؟
به وضوح حضور کسی پشت سرش را حس می کرد. با لب های لرزان زمزمه کرد:
- تو...کی...
اما قبل از آنکه بتواند حرفش را تمام کند، ناشناس او را در آغوش کشید.
یوکو خواست فریاد بزند، اما دستی جلوی دهنش را گرفته بود.
یوکو بهت زده و بی حرکت مانده بود. متوجه شد که شانه هایش خیس شده اند.
آرام گرفت؛ آغوش ناشناس و گریه های بی صدایش، برایش آشنا بود.
منتظر شد. ناشناس از یوکو جدا شد و روبرویش نشست. دستی به موهای سفید رنگ یوکو کشید. حالا دیگر یوکو مطمئن شده بود؛ چون با وجود آن تاریکی شدید، بازهم می توانست برق چشمان سبز رنگ او را ببیند.
آرام زمزمه کرد:
- برادر...
☕️ #Sakura | @MAH_Text
نظراتتون درباره داستان امید سبز و همچنین پست های دیگه کانال،و هرگونه حرف دیگه ای رو در ناشناس می شنویم.!
همین امروز جواب ناشناس هاتون رو در: @MAH_Chatroom ببینید.