eitaa logo
سبزنوشته‍┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
676 دنبال‌کننده
1.8هزار عکس
448 ویدیو
3 فایل
﷽ «و گاهی بهتر است حرف ها به زبان قلم درآیند...»🪴 ࣬ صندوق پستی‌مون: @Green_Text_Chatroom کانال تقدیمی ها: @Green_Text2 ‌‌─ ⋅⋅ ─ ⋅⋅ ─ ⋅ ⊹ ⋅ ─ ⋅⋅ ─ ⋅⋅ ─ •هرگونه کپی مطالب ممنوع و حرام می‌باشد!
مشاهده در ایتا
دانلود
بو خودا اگه بذارم بری ^-^ 🌾 | @MAH_Text
ثمره صبر جمیل من این است که امیدوارم کسانی که روی زخم من درمانی نمی‌گذارند ، روی زخم خودشان درمان گذارده شود. _نیما یوشـیج 🍫 | @Mah_Text
هر روز صبح بی تفاوت از کنار چه چیزهایی میگذری؟ 🦢 | @MAH_Text
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 14 ☕️ | @MAH_Text
سبزنوشته‍┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 14 #Green_hope ☕️ #Sakura | @MAH_Text
"امید سبز" (قسمت چهاردهم) یوکو با چشمان بی حسی به میله های زندان زل زده بود. دلش خواب می خواست، مثل خواب های شب های قبل. اما آن شب گویی خواب با او قهر کرده بود. آن شب، حتی بیشتر از تمام شب های دیگر نیاز به خواب داشت. خوابی متفاوت و شیرین؛ نه از آن خواب هایی که تمام شدنی بودند. دلش یک خواب ابدی می خواست، یک خواب تمام نشدنی. بیدار شدن برایش تبدیل به بدترین کابوس دنیا شده بود. بالاخره در نیمه های شب، گویی خواب دلش به حال یوکو سوخت و با او آشتی کرد. اما برخالف خوابی که یوکو می خواست، کابوس قبلی اش به سراغش آمد. نوک انگشتانش خونی شده بود و درد می کرد. موهای قشنگش روی صورتش ریخته شده بود و کیمونوی کوچک سبزش خاکی شده بود. درد داشت. همه چیز ترسناک بود. دختربچه نمی توانست اتفاقات افتاده را درک کند. دلش می خواست چشمانش را بسته نگه دارد و بخوابد تا همه آن کابوس وحشتناک تمام شود. اما با تمام بچگی اش، می دانست که واقعیت یک کابوس نبود. چشمانش را باز کرد و اولین چیزی که دید، برق شمشیر مهاجمی بود که آن طور وحشیانه او را به آن حال و روز انداخته بود. شمشیر بالا رفت و یک ضرب به سمتش به پایین آمد. یوکو فهمیده بود که وقت خواب ابدی ست. تقلایی نمی کرد؛ چون راه نجاتی به ذهنش نمی رسید. تنها چیزی که پیش روی خود می دید، کشته شدن بود. پس چشمانش را بست... با صدای باز شدن درآهنین زندان، خواب یوکو در آنی محو شد و یوکو دوباره نتوانست ببیند که چه اتفاقی برای او در گذشته افتاده بود. لابد آن روز نحس عروسی فرا رسیده بود. یوکو از جایش تکان نخورد. حتی چشمانش را باز نکرد. تنها کاری که به ذهنش رسید که می توانست بکند، این بود که بیدار نشود، حتی به تظاهر. خیلی خوب تر می شد اگر واقعا هیچوقت بیدار نمی شد. یوکو گوشش را تیز کرد؛ هیچ صدایی شنیده نمی شد، حتی صدای قدم ها. هیچ اراده ای برای حرکت کردن نداشت، اما از طرفی وضعیت عجیب بنظر می رسید. بعد از سپری شدن دقایق، یوکو چشمانش را کمی باز کرد. تاریکی شدید نشان می داد هنوز صبح نشده بود. ترسید؛ چه کسی این موقع شب با او کار داشت؟ به وضوح حضور کسی پشت سرش را حس می کرد. با لب های لرزان زمزمه کرد: - تو...کی... اما قبل از آنکه بتواند حرفش را تمام کند، ناشناس او را در آغوش کشید. یوکو خواست فریاد بزند، اما دستی جلوی دهنش را گرفته بود. یوکو بهت زده و بی حرکت مانده بود. متوجه شد که شانه هایش خیس شده اند. آرام گرفت؛ آغوش ناشناس و گریه های بی صدایش، برایش آشنا بود. منتظر شد. ناشناس از یوکو جدا شد و روبرویش نشست. دستی به موهای سفید رنگ یوکو کشید. حالا دیگر یوکو مطمئن شده بود؛ چون با وجود آن تاریکی شدید، بازهم می توانست برق چشمان سبز رنگ او را ببیند. آرام زمزمه کرد: - برادر... ☕️ | @MAH_Text
نظراتتون درباره داستان امید سبز و همچنین پست های دیگه کانال،و هرگونه حرف دیگه ای رو در ناشناس می شنویم.! همین امروز جواب ناشناس هاتون رو در: @MAH_Chatroom ببینید.
انقدر دروغ گفته ام دوستت ندارم که چیزی از تکه های قلب شکسته ام باقی نمانده 🪖 | @MAH_Text
+ به نظرت می شود سرزمینی را فروخت؟ - آری، من آن زمانی سرزمینم را فروختم که دینم را فدا کردم و عاشق لبخند محجوب تو شدم ! 🪖 | @MAH_Text
چگونه می توانم وانمود کنم تورا نمی شناسم؟ تویی که تا عمق جان دوستت دارم 🪖 | @MAH_Text
چشم بدت دور ای بدیع شمایل ماه من و شمع جمع و میر قبایل 🪖 | @MAH_Text
باور داشت شاید روزی، دروغ هایش به واقعیت بپیوندند و معنای حقیقی دوست داشتن را درک کند. 🦢 | @MAH_Text
5.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
میلاد امام حسن عسکری علیه السلام مبارک باد 🌸🌸🌸