eitaa logo
سبزنوشته‍┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
676 دنبال‌کننده
1.8هزار عکس
448 ویدیو
3 فایل
﷽ «و گاهی بهتر است حرف ها به زبان قلم درآیند...»🪴 ࣬ صندوق پستی‌مون: @Green_Text_Chatroom کانال تقدیمی ها: @Green_Text2 ‌‌─ ⋅⋅ ─ ⋅⋅ ─ ⋅ ⊹ ⋅ ─ ⋅⋅ ─ ⋅⋅ ─ •هرگونه کپی مطالب ممنوع و حرام می‌باشد!
مشاهده در ایتا
دانلود
𝖵𝖺𝗇 𝖦𝗈𝗀𝗁 𝖠𝗋𝗍 🌟 🌾 | @MAH_Text
𝖵𝖺𝗇 𝖦𝗈𝗀𝗁 𝖠𝗋𝗍 ☀️ 🌾 | @MAH_Text
🌙 کانال ماه‍ تکست همسایه می پذیرد! ✓ کانال تکست باشه ✓ محتوای بد و یا +18 نداشته باشه ✓ آمار بالای 200 باشه ✓ متقابلا حمایت داشته باشه جهت همسایه شدن این پست رو تو کانالتون فور کنید و به اینجا پیام بدید.!
الهم همان که می دانی :) 🌾 | @MAH_Text
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 16 ☕️ | @MAH_Text
سبزنوشته‍┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 16 #Green_hope ☕️ #Sakura | @MAH_Text
"امید سبز" (قسمت شانزدهم) دیر شده بود. یوتا خوب می دانست مادر چقدر روی دیر آمدن حساس بود. هوا تاریک شده بود و یوتا باید قبل از غروب آفتاب خانه می بود. دلیل موجهی هم نداشت؛ درضمن اگر دلیل دیر آمدنش را می گفت مادر حتما دعوایش می کرد. دوست نداشت مادر را ناراحت کند. اما نمی توانست درمقابل کسانی که به خانواده اش بد می گفتند سکوت کند. یوتا خودش اصرار کرده بود خرید و کارهای مشابه را خودش انجام دهد. خودش دوست داشت مسئولیت کارهای داخل دهکده را به عهده بگیرد. یوتا دوست نداشت کسی به پدر و مادر و خواهرکوچکترش چیزی بگوید؛ برای همین سعی می کرد خودش اینگونه کارها را بکند تا لازم نباشد خانواده عزیزش به دهکده بروند و آزار ببینند. آن روز، درحال بازگشت به خانه بود که سه تا از پسرهای شر دهکده دوره اش کردند و شروع کردند به گفتن چیزهایی که نباید. یوتا به راحتی می توانست حرف هایی که به خودش می زدند را نشنیده بگیرد؛ اما وقتی یکی از پسرها به خانواده اش حرفی زد، یوتا گوشش تیز شد. دستش مشت شد و ضربه محکمی به صورت پسر زد. پسربچه روی زمین افتاد؛ صورتش خونی و کبود شده بود. پسرهای دیگر ریختند سر یوتا و دعوا شد. حال با لباسی که اندکی پاره شده بود و لب پاره شده و بدن کوفته و کبود، به خانه بر می گشت. البته، حساب آن ها را خوب رسیده بود. پسرها را تا می خوردند زده بود و یک جای سالم در بدنشان باقی نگذاشته بود. همین که نزدیک خانه شد، متوجه شد هیچ چیز طبیعی نیست. به سمت اتاق مادر دوید. در مقابل چشمان حیرت زده یوتا، مادر، با همان کیمونوی صورتی رنگ قشنگش، غرق در خون روی زمین افتاده بود. نیازی به صدا کردنش نبود؛ مادر نفس نمی کشید. پدر هم کنار او روی زمین افتاده بود. روپوش سفیدی که هنگام معالجه بیماران می پوشید، حالا به رنگ سرخ در آمده بود. مثل همیشه، پدر، مادر را تنها نگذاشته بود. یوتا آن قدر شوکه شده بود که نمی توانست فکر کند. روی زمین، مقابل پدر و مادرش نشسته بود و به دست هایشان که درآخرین لحظه درهم قفل کرده بودند، خیره مانده بود. بی انصافی بود؛ او را جا گذاشته بودند. میان پدر و مادر خوابید و چشمانش را بست. - مادر، پدر، من جا موندم. منو هم با خودتون ببرید... با شنیدن صدای جیغ، چشمانش را بازکرد. صدای یوکو بود. یوتا از جا پرید. خواهرش هنوز زنده بود. یوکو هنوز بود. یوتا از اتاق بیرون پرید. صدا، از پشت خانه و از طرف انباری می آمد. هربار با یوکو قایم باشک بازی می کرد، یوکو دوست داشت در کمد داخل انباری پنهان شود. دستش برای یوتا رو شده بود و یوتا اورا پیدا می کرد. اما مسلما هنوز هم در شرایط خطر، محل امن یوکو بود. خواهر کوچکش، روی زمین افتاده بود و می لرزید. کیمونوی سبز قشنگش خاکی شده بود. با دیدن سیاه پوشی که شمشیر به دست بالای سر یوکو ایستاده بود، خشم و نفرت در نگاه یوتا پدیدار شد.تکه سنگ بزرگی از روی زمین برداشت و به طرف غریبه سیاه پوش پرتاب کرد. سنگ، محکم به سر مرد برخورد کرد و ناله اش به آسمان رفت. یوتا به طرف خواهرش رفت و او را در آغوش کشید. یوکوی کوچک، درآغوش برادرش آرام گرفت. یوتا ازین فاصله استفاده کرد و با خواهرش از مهاجم سیاه پوش دور شد. از پشت سر صدای فریاد مرد را می شنید که دنبالشان می آمد. یوتا داخل اتاق پدرش شد و در را محکم بست و قفل کرد. نفس نفس می زد؛ هیچ فکری برای فرار به ذهنش نمی رسید. اما به هیچ قیمتی نمی گذاشت به تنها بازمانده خانواده اش آسیبی برسد. یوکو را روی زمین گذاشت. نگاهش به انگشتان زخمی و خونین یوکوی کوچک افتاد؛ گویی قلبش درهم شکست. تمام وجودش پر از نگرانی شده بود. باید فکری برای فرار می کرد، اما نگرانی و فکر خیال ها نمی گذاشتند. یوکو که حالا کنار برادرش احساس امنیت می کرد، چشمانش را بست و خوابید. یوتا با تعجب به خواهرش نگاه کرد، اما وقتی مطمئن شد که حالش خوب است و فقط خوابیده، خیالش آسوده شد. باید دنبال شمشیر پدر می گشت و از خواهرش دفاع می کرد. ناگهان صدای ضربه های محکمی که به درکوبیده می شد، شنیده شد. مهاجم مشکی پوش، لگد های محکمی به در اتاق می کوفت. زیاد طول نمی کشید که در شکسته شود. یوتا بلند شد و دنبال شمشیر پدر گشت. نگاهی به خواهرش انداخت؛ یوکو از ترس از حال رفته بود. نگرانی اش تبدیل به خشم و نیرو شده بود. شمشیر پدر را پیدا کرد و آن را محکم در دستش گرفت. سنگینی شمشیر، درمقابل سنگینی باری که از حفاظت خواهرش روی دوشش بود، به چشم نمی آمد. در شکسته شد و مهاجم پا به اتاق گذاشت. در مقابلش، پسربچه ای ایستاده بود که برای اولین بار شمشیر به دست گرفته بود. یوتا به سمتش حمله کرد، اما حرکاتش در مقابل مهارت سیاه پوش بی فایده بودند. پوزخندی بر لب مهاجم سیاه پوش نشست. شمشیرش را بالا برد و ضربه ای به شانه یوتا وارد کرد.. ☕️ | @MAH_Text
𝐇𝐚𝐩𝐩𝐲 𝟐𝟎𝟎 𝐒𝐮𝐛𝐬𝐜𝐫𝐢𝐛𝐞𝐫𝐬.