سبزنوشته┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 16 #Green_hope ☕️ #Sakura | @MAH_Text
"امید سبز"
(قسمت شانزدهم)
دیر شده بود. یوتا خوب می دانست مادر چقدر روی دیر آمدن حساس بود. هوا تاریک شده بود و یوتا باید قبل از غروب آفتاب خانه می بود. دلیل موجهی هم نداشت؛ درضمن اگر دلیل دیر آمدنش را می گفت مادر حتما دعوایش می کرد. دوست نداشت مادر را ناراحت کند. اما نمی توانست درمقابل کسانی که به خانواده اش بد می گفتند سکوت کند.
یوتا خودش اصرار کرده بود خرید و کارهای مشابه را خودش انجام دهد. خودش دوست داشت مسئولیت کارهای داخل دهکده را به عهده بگیرد. یوتا دوست نداشت کسی به پدر و مادر و خواهرکوچکترش چیزی بگوید؛ برای همین سعی می کرد خودش اینگونه کارها را بکند تا لازم نباشد خانواده عزیزش به دهکده بروند و آزار ببینند.
آن روز، درحال بازگشت به خانه بود که سه تا از پسرهای شر دهکده دوره اش کردند و شروع کردند به گفتن چیزهایی که نباید. یوتا به راحتی می توانست حرف هایی که به خودش می زدند را نشنیده بگیرد؛ اما وقتی یکی از پسرها به خانواده اش حرفی زد، یوتا گوشش تیز شد. دستش مشت شد و ضربه محکمی به صورت پسر زد. پسربچه روی زمین افتاد؛ صورتش خونی و کبود شده بود. پسرهای دیگر ریختند سر یوتا و دعوا شد.
حال با لباسی که اندکی پاره شده بود و لب پاره شده و بدن کوفته و کبود، به خانه بر می گشت. البته، حساب آن ها را خوب رسیده بود. پسرها را تا می خوردند زده بود و یک جای سالم در بدنشان باقی نگذاشته بود.
همین که نزدیک خانه شد، متوجه شد هیچ چیز طبیعی نیست. به سمت اتاق مادر دوید. در مقابل چشمان حیرت زده یوتا، مادر، با همان کیمونوی صورتی رنگ قشنگش، غرق در خون روی زمین افتاده بود. نیازی به صدا کردنش نبود؛ مادر نفس نمی کشید.
پدر هم کنار او روی زمین افتاده بود. روپوش سفیدی که هنگام معالجه بیماران می پوشید، حالا به رنگ سرخ در آمده بود. مثل همیشه، پدر، مادر را تنها نگذاشته بود.
یوتا آن قدر شوکه شده بود که نمی توانست فکر کند. روی زمین، مقابل پدر و مادرش نشسته بود و به دست هایشان که درآخرین لحظه درهم قفل کرده بودند، خیره مانده بود.
بی انصافی بود؛ او را جا گذاشته بودند. میان پدر و مادر خوابید و چشمانش را بست.
- مادر، پدر، من جا موندم. منو هم با خودتون ببرید...
با شنیدن صدای جیغ، چشمانش را بازکرد. صدای یوکو بود. یوتا از جا پرید. خواهرش هنوز زنده بود. یوکو هنوز بود. یوتا از اتاق بیرون پرید. صدا، از پشت خانه و از طرف انباری می آمد. هربار با یوکو قایم باشک بازی می کرد، یوکو دوست داشت در کمد داخل انباری پنهان شود. دستش برای یوتا رو شده بود و یوتا اورا پیدا می کرد. اما مسلما هنوز هم در شرایط خطر، محل امن یوکو بود.
خواهر کوچکش، روی زمین افتاده بود و می لرزید. کیمونوی سبز قشنگش خاکی شده بود. با دیدن سیاه پوشی که شمشیر به دست بالای سر یوکو ایستاده بود، خشم و نفرت در نگاه یوتا پدیدار شد.تکه سنگ بزرگی از روی زمین برداشت و به طرف غریبه سیاه پوش پرتاب کرد. سنگ، محکم به سر مرد برخورد کرد و ناله اش به آسمان رفت.
یوتا به طرف خواهرش رفت و او را در آغوش کشید. یوکوی کوچک، درآغوش برادرش آرام گرفت. یوتا ازین فاصله استفاده کرد و با خواهرش از مهاجم سیاه پوش دور شد. از پشت سر صدای فریاد مرد را می شنید که دنبالشان می آمد.
یوتا داخل اتاق پدرش شد و در را محکم بست و قفل کرد. نفس نفس می زد؛ هیچ فکری برای فرار به ذهنش نمی رسید. اما به هیچ قیمتی نمی گذاشت به تنها بازمانده خانواده اش آسیبی برسد.
یوکو را روی زمین گذاشت. نگاهش به انگشتان زخمی و خونین یوکوی کوچک افتاد؛ گویی قلبش درهم شکست.
تمام وجودش پر از نگرانی شده بود. باید فکری برای فرار می کرد، اما نگرانی و فکر خیال ها نمی گذاشتند.
یوکو که حالا کنار برادرش احساس امنیت می کرد، چشمانش را بست و خوابید. یوتا با تعجب به خواهرش نگاه کرد، اما وقتی مطمئن شد که حالش خوب است و فقط خوابیده، خیالش آسوده شد. باید دنبال شمشیر پدر می گشت و از خواهرش دفاع می کرد.
ناگهان صدای ضربه های محکمی که به درکوبیده می شد، شنیده شد. مهاجم مشکی پوش، لگد های محکمی به در اتاق می کوفت. زیاد طول نمی کشید که در شکسته شود. یوتا بلند شد و دنبال شمشیر پدر گشت.
نگاهی به خواهرش انداخت؛ یوکو از ترس از حال رفته بود. نگرانی اش تبدیل به خشم و نیرو شده بود. شمشیر پدر را پیدا کرد و آن را محکم در دستش گرفت. سنگینی شمشیر، درمقابل سنگینی باری که از حفاظت خواهرش روی دوشش بود، به چشم نمی آمد. در شکسته شد و مهاجم پا به اتاق گذاشت. در مقابلش، پسربچه ای ایستاده بود که برای اولین بار شمشیر به دست گرفته بود.
یوتا به سمتش حمله کرد، اما حرکاتش در مقابل مهارت سیاه پوش بی فایده بودند. پوزخندی بر لب مهاجم سیاه پوش نشست. شمشیرش را بالا برد و ضربه ای به شانه یوتا وارد کرد..
☕️ #Sakura | @MAH_Text
سبزنوشته┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: "او" - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 1 #Short_story #He 🍫 #Yuro_chan | @MAH_Text
"او"
.
.
چشمانش درد می کرد. زمان زیادی داشت، اما حتی یک لحظه استراحت کردن هم برایش احساس عذاب وجدان می آورد. تنها کاری که می توانست با آن جسمش را راضی تر نگه دارد، خاموشی تمام اتاق و فقط روشن گذاشتن نور چراغ مطالعه به دلیل چشم های حساسش بود.
_این دیگه چیه..!
آه کوچکی کشید و با خشم، مدادش را روی صفحات جزوه اش کوباند. کلافه شده بود و از حرص، سرفه می کرد. حل مسائل در حالت عادی برایش مشکل بود، چه برسد به زمان بیماری؛ این گونه فقط بیشتر عاجز و ناتوان به نظر می آمد.
+توی تاریکی درس نخون. چشماتو نیاز داری خانم دکتر آینده.
با چسبیدن یک لیوان شیرکاکائوی گرم به لپ هایش، سرش را برگرداند. چهره ی او را در تاریکی به خوبی می دید. باز هم او..!
از ته دلش خوشحال شد؛ اما چون لجبازی و یک دندگی خاص خودش را داشت، فقط لیوان را از دستش گرفت.
_این طوری راحت ترم.
چراغ را روشن کرد و گفت:« اهمیتی نداره. حرف، حرف منه. درس اولت رو همیشه فراموش می کنی!»
شانه ای بالا انداخت و شیرکاکائو را مزه مزه کرد. گلوی خشکش، تازه شد و احساس بهتری پیدا کرد. او راست می گفت؛ در هر صورت و در همه حالت، حرف باید حرف او می بود.
همین طور که به سمتش می آمد، پرسید:« حالت بهتره؟»
نمی دانست چه جوابی بدهد؛ معذب بود. اگر می فهمید قفسه ی سینه اش هنوز هم مانند قبل درد می کند، اذیت و عصبانی می شد. از این گذشته....
_ببینم جای سوزنو.
به آرامی دستش را از روی میز برداشت و جلوی چشمانش گرفت. با جدیت جای سرمی که صبح در بیمارستان زده بود را وارسی کرد و با اخم گفت:« این چرا هنوز کبوده؟»
_برای بار هزارم، من رگام نازک--
+مهم نیست. دفعه ی بعدی میبرمت یه جای درست. این جا بدرد نمی خورد.
_ولی آخه...
+آخه نداره. هر چقدرم رگات نازک باشن، بالاخره یکی پیدا می شه که درست سوزن رو بکنه توی دستت. دفعه ی بعدی می برمت پیش همون یه نفر.
"او"، دستانش را روی شانه هایش فشرد و مچش را رها کرد.
+حالا هم، بسه. بیا استراحت کنیم.
_عقب می افتم...
+با هم یه کاریش می کنیم!
ناخودآگاه، لبخندی بر لب هایش نشست و به آرامی با خیال راحت بلند شد. آری؛" او" همیشه برای درست شدن های دو نفری، حاضر بود. همیشه..!
🍫 #Yuro_chan | @Mah_Text
سبزنوشته┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 17 #Green_hope ☕️ #Sakura | @MAH_Text
"امید سبز"
(قسمت هفدهم)
درد وجود یوتا را فرا گرفت؛ اما صدایش در نیامد. سرجایش ماند و شمشیر را به سمت مهاجم محکم در دست گرفت.
- حیف که باید بکشمت، وگرنه سرباز خوبی می شدی.
یوتا عقب تر رفت. باید راهی پیدا می کرد. جان خودش برایش اهمیتی نداشت؛ تنها چیزی که در آن لحظه به آن فکر می کرد، خواهرش بود.
فکری به ذهنش رسید.
یوتا در همان مدت کوتاهی که تا آمدن مهاجم فرصت داشت، به سمت کشوی داروهای پدر رفت و یک مشت شیشه کوچک در دست گرفت. در لحظه ای که مهاجم نزدیک شد و شمشیرش را بالا برد تا کار او را تمام کند، یوتا تمام آن شیشه ها را یکی یکی به سمت صورت و چشمان مهاجم پرتاب کرد. شیشه ها به صورتش برخورد کردند و مایع های داخل آنها روی چشم و صورتش ریختند. سوزش وحشتناکی در چشمان و صورتش ایجاد شد و فریادش به آسمان رفت. روی زانوهایش افتاد و دستانش را روی چشمانش گذاشت. یوتا وقت را تلف نکرد. به سمت خواهرش دوید و او را بغل کرد و از خانه بیرون زد. بدون فکر کردن یا نگاه کردن به چیزی، فقط با تمام وجود به سمت جنگل می دوید و می دوید. حتی درد زخم شانه اش را هم حس نمی کرد.
نیمه های شب بود. درختان گویی نمی خواستند بگذارند نور ماه، تاریکی جنگل را برهم بزند. یوتا کنار درختی نشسته بود و یوکو را کنارش، روی زمین خوابانده بود. دیگر توان حتی یک قدم پیش رفتن را هم نداشت. به روبرو خیره شد. هیچوقت آن سوی جنگل را ندیده بود. همیشه دوست داشت بداند آن سوی جنگل چه شکلی است. ولی پدر اجازه نمی داد. اما گویی این بار، آن سوی جنگل، تنها نقطه امن شان بود.
دستی روی سر خواهرش کشید. از خستگی و درد ، نمی توانست حتی یک قدم دیگر بردارد. دلش یک خواب طولانی می خواست. خوابی بدون نگرانی، بدون دلهره...
چشمانش را باز کرد. بجای شاخ و برگ های درخت، سقف چوبی مقابل نگاهش بود. بلند شد و به اطرافش نگاه کرد. داخل یک کلبه چوبی کوچک بود. با نگاهش دنبال یوکو می گشت، اما تنها خودش داخل کلبه بود. یوتا سراسیمه بلند شد؛ شانه اش تیر کشید. دستش را روی شانه اش گذاشت. درکمال تعجب، زخمش پانسمان شده بود. یوتا از روی تخت پایین پرید و با وجود درد، با عجله از کلبه بیرون زد.
کلبه، در اعماق جنگل بود و درختان گویی کلبه تنهای چوبی را محاصره کرده بودند. یوتا با قدم های تند در میان درختان به دنبال خواهرش می گشت. تا اینکه صدای خنده های یوکو را شنید. یوتا صدا را دنبال کرد. یوکو، کنار پیرمردی که تمام موهایش یک دست سفید بود، نشسته بود و با خرگوشی که در بغلش بود، بازی می کرد و می خندید. نگاهش به برادرش افتاد.
- برادر!
با خوشحالی به سمت برادرش دوید و او را آن قدر محکم بغل کرد که باهم روی زمین افتادند. چهره یوتا از درد درهم شد؛ اما مثل همیشه صدایش در نیامد.
- نگاه کن! پدربزرگ یه خرگوش سفید برام پیدا کرد! بنظرت اسمشو بذارم سفیدکوچولو یا سفید برفی؟
- پدربزرگ؟
یوتا با نگاهی پراز شک و بی اعتمادی به پیرمرد نگاه کرد. اما پیرمرد در جواب فقط لبخندی زد.
- یوکو، لطفا برو با خرگوشت بازی کن تا من و برادرت باهم صحبت کنیم.
یوتا کنار پیرمرد نشست.
- خب، پیرمرد. از جا زدنت به جای پدربزرگ مون چه هدفی داری؟اولا که پدربزرگ من فوت شده. دوما که حتی اگه نمی دونستم، از موهات مشخصه. موهای تو بخاطر سنت سفید شدن، و لابلاشون تار موهای خاکستری ات دیده میشه. مثل ما نیستی.
- منم نخواستم خودمو جای پدربزرگ واقعی تون جا بزنم.
- سعی نکن خودتو بهمون بچسبونی!
- پسرم، جای امنی براتون وجود نداره..
- قصدت برای نجات دادنمون چی بود؟ فروختنمون؟
- فقط... یاد بچه های خودم افتادم.
بغض به وضوح گلوی پیرمرد را گرفت.
- بچه هامو کشتن.. توی همین جنگل خاکشون کردم. نخواستم شماهم به اون سرنوشت دچار بشید..
یوتا صداقت را در صدا و نگاه پیرمرد دید. سکوت کرد و به درددل های پیرمرد گوش داد.
اطمینان کم کم در دل یوتا شکل می گرفت. و چنین شد که تا وقتی که پیرمرد مرد، یوتا و یوکو در همان کلبه و پیش پیرمرد زندگی کردند.
پیرمرد با کمک عصایش از جا بلند شد.
- انگار خواهرت چیزی یادش نیست.. ولی باز می تونم حدس بزنم چه اتفاقی افتاده.. بهترین مکان امن برای زنده موندن شما همینجاست. قول میدم مثل بچه های خودم ازتون مراقبت کنم.
یوتا سرش را به زیر انداخت. از برخورد اولیه اش شرمنده بود. عذرخواهی کرد و از جا بلند شد. باید جایی می رفت.
پیرمرد گفته بود کار خطرناکی ست. اما باید به خانه می رفت؛ خانه ای که دیگر خانه نبود. یوتا با دست خود پدر و مادرش را خاک کرد. شمشیر پدر را در دست گرفت. مقابل قبر والدینش ایستاد و چشمانش را بست، و از اعماق وجودش قولی را زمزمه کرد..
☕️ #Sakura | @MAH_Text