پارت _۱٠۵
میانِ اَشکــــــــــــــــــــــ و آغوشـــــــــــــــــــــــــــــــ 🫂✨🥺
دلبر:اووومممم بریم قدم بزنیم
حامی: باشه فقط کجا
دلبر: کل شهرو بالا پایین کنیم تا جایی که یخ بزنه دستمون
حامی: خب پس از لب ساحل شروع کنیم؟؟؟
دلبر: ارههههههه
بعد از چند دقیقه رسیدن
دلبر: میشه یکم از لب اب قدم بزنیم در حدی که فقط پاچه هامون خیس بشه؟
حامی: چرا که نه عزیزم
دلبر:
کاری که گفتم رو انجام دادیم. دستمو محکم گرفته بود به طوری که کامل کنارش احساس امنیت میکردم.
حامی: اخیش خدایا شکرت
دلبر: که چی
حامی: که تو رو بهم داد
دلبر:ولی من خوشبخت ترم
حامی: چرا عزیزم
دلبر: چون تو رو دارم نفسم
حامی: تو دلبر منی. هیچوقت تنهام نذار. تا اخر عمر پیشم باش و برام دلبری کن
دلبر: مطمئن باش عشقم. ولی تو. هم باید یه قولی بهم بدی
حامی: چی دلبرکم
دلبر: تا پای پیریمون حامی من باشی و ازم حمایت کنی
حامی: چشم فداتشم من هیچوقت تو رو تنها نمیزارم
دلبر: منم همینطور 🥺
حامی: عشق منی،، بیا بریم بشینیم روی شن و ماسه ها تا پاچه هامون خشک بشه و بعدش بریم بقیه ی شهرو بالا پایین کنیم
دلبر: چشم😂
رفتن نشستن روی ماسه ها رو به دریا و دلبر سرشو گذاشت روی شونه ی حامی
حامی: مثلا من تو یه دریا.........
همه ترسش اینه نباشی بشه تنها با خاطراتت
دلبر: هییس
انگشت اشاره اش رو گذاشت روی ل**ب**ای حامی
دلبر:هیچوقت نمیذارم بشی تنها با خاطراتم
حامی: دلبرک من
روی پیشونیش بو//***سه ای زدم
دلبر: میدونستی صدات برام مسکنه؟
حامی: تو هم میدونستی چشمات برام مسکنه؟
دلبر: حیحی🙂
حامی: خیـــــــــــــلی خوشحالم که دارمت
دلبر: من بیشتر❤️
حامی: راستی بهت گفتم دیشب خوابتو دیدم؟
دلبر: نه چه خوابی😍
حامی: دیشب تو خواب دیدمت بارون بود و عطر بوی پیرهنت نشد بگم چه خشکلی اینهمه🥲
دلبر: 😭😭
حامی: چیشد چرا گریه میکنی
دلبر: چیزی نیست احساساتی شدم😄
حامی: فداتشم. باورم نمیشه تو همون سلطان گند زدن به لحظه های احساسیمونی😂
دلبر: 🤣🤣🤣
حامی: شلوارت خشک شد؟
دلبر: اره اره میشه بریم یه خیابون خلوت قدم بزنیم؟
حامی: اره عزیزم
رفتن و به یه خیابون خلوت رسیدن که هیچکس اونجا نبود و نور ساختمونا به چشم میومد
دلبر: اخیششش چه سکوتی😌
حامی: بریم
دلبر: بریم
دلبر از روی جدول های کنار و حامی هم پایین جدول ها دستشو گرفته بود که نیفته و قدم میزدن. صدای خنده هاشون، بحث های ناگهانی کوچیکشون، مرور خاطراتشون فضای اونجا رو پر کرده بود❤️❤️❤️
دلبر: اخیش ارامش محض هوففف
حامی: واسه تو واسه ارامش قلب تو میام تا قله ی قافم🖇
دلبر: گوجی بوجی
حامی: از دست تو😂😂
دلبر: 🤣🥶🥶
حامی: سردته؟
دلبر: اوهوم
حامی:
سویشرتمو از تنم کندم و روی شونه های دلبر انداختم که یهو
یه خانومه: اقا حامی خودتونین میتونم باهاتون عکس بگیرم
دلبر: 😳😳
حامی: بله خودمم حتما بفرمایین
دلبر: ح. ح. حا. حام. حام. حامی(ترس زیاد)
حامی:
دیدم یهو دلبر رنگش پرید و شروع کرد عقب عقب رفتن. ب*د*ن*ش خیلی میلرزید
حامی: چی شده دلبرکم اروم باش من پیشتم نترس
دستشو گرفتم
خانومه: عه. عه. عه وای😭
دلبر: حا. حامی بیا از اینجا بریم(لرزش صدا)
حامی: اروم باش عزیزم بیا بریم
خانومه: تو هیچ گ*و*ر*ی نمیری😠
حامی: ببخشید؟
دلبر: ولش کن حامی بیا بریم(لرزش صدا)
خانومه: دلبر خانم حالا واسه من پسر گردی هم میکنی؟
دلبر:...
حامی: شما ایشونو میشناسین؟!!!!
خانومه: من باید اینو از شما بپرسم والا من که مادرشم
حامی: 😳🤭
دلبر: تو مادر من نیستی(داد) 🤬
خانومه(اسمش ماراله دیگه بدونین): چطور میتونی سر مادرت داد بزنی؟ این بود جواب ۹ ماه تو ش*ک*م نگه داشتنت و زجر کشیدنم؟ خجالت بکش
دلبر: چطور میتونی اسم خودتو بزاری مادر وقتی که منو دلوینو از ۷،۹ سالگی ول کردی ها؟ ما رو گذاشتین بهزیستی و بعدش اوردینمون بیرون و ولمون کردین به حال خودمون که بیشتر زجرمون بدین؟ یا اینکه بیشتر از منو دلوین ف*ح*ش بخورین؟ یا اصلا شایدم میخواستین ما دو تا بیشتر نفرینتون کنیم، بیشتر گریه کنیم و...چرا دلوین یه دختر ۹ ساله توی فروشگاه باید وسایل سنگین بلند میکرد چرا؟ چرا من ۷ ساله باید ادامس میگرفتم دستم و توی خیابون راه میرفتم ها؟ بگو دیگه چرا لال شدی؟ اگه تو منو ۹ ماه با سختی نگه داشتی من ۹ سال داخل یه رستوران باید ظرف میشستم. همه ی دختر بچه ها با پدر مادرشون میومدن اونجا بهشون زل میزدم و تو و شوهرتو نفرین میکردم.(داد و گریه)
حامی: اروم باش عزیزم چیزی نیست اینا همش تموم شده الان مهم اینه که من پیشتم و نمیذارم اتفاقای بدتر از این بیفته
دلبر: از زندگی متنفرم از خودم متنفرم از تجربه هام متنفرم(داد خیلی بلند و گریه)