eitaa logo
منجی🎗💛
356 دنبال‌کننده
2.6هزار عکس
2.7هزار ویدیو
1 فایل
بـ♡ـــܘ نߺــــߊ‌ܩܢ حـߊ‌ܩـܨ زنߺܥ‌‌ܭَیـ✨💛 ܢܚ݅ـــܝ‌وܫ ܩیܭنߺیܩـ✿ ܢܚ݅ܝ‌وܫܨ بــی ܝ݆ߺߊ‌یߊ‌نـــ∞ از ܣܩܘ بـیܢܚ݅ــࡅ߳ܝ‌ ࡅ߳ـو ިو ܩیܟܿوߊ‌ܩࡅ߳ـــ🙃🌙 ♬HAAMIM♬ ܣܝ‌ܢܚ݅ܢ̣ـــ ܣܩیـــܔ ܩوقــܫ ܭܣـ ܩیܢܚ݅ــܘ ܥ‌‌ܠܙ ܩܔ ܝ݆ߺیܚ݅ܓ ࡅ߳ـوܫـܣ00:00💫 کد:۳۵۴🎗 فندوم حامیان حامی
مشاهده در ایتا
دانلود
ایستگاه آخر آوارگی🩸🎟 𝖕𝖆𝖗𝖙⁵ 𝖋𝖆𝖘𝖑𝖊¹ بعد از چند دقیقه به خونه ی مامان لیلا رسیدند... حامی و جانا مشغول جمع کردن وسایلشون بودن مامان لیلا کیف بزرگ و چروک شده ای از داخل کمد در اورد داخل اون کیف ماگی که از هات چاکلت داغی پر شده بود قرار داد داخل ظرف کوچک طوسی رنگ قطعه های کوچک شکلات تلخ و در کنارش شکلات های شیرین تری جای گذاری کرد تلخ و شیرین هر دو با هم توی یک ظرف کوچک بود... جانا با فریادی اسم مامان لیلا را به زبان اورد با آن فریاد فقط تار های صوتی داخل گلویش نلرزید بلکه خانه را مانند زمین لرزه ای در بر گرفت مامان لیلا اهمیتی نداد میدونست قراره دوباره مثل کلاغ خبرچینی حامیم رو بکنه جانا: آیییییی دستم آییییییی ماماننننن با این صدای جانا حامیم از داخل بالکن و مامان لیلا از داخل اشپزخونه با چهره های نگران و هراسان خودشونو به اتاق جانا رسوندن حامی با عجله در رو باز کرد جانا رو در حالی که دست به پهلو ایستاده بود دیدن جانا: حتما باید یه اتفاقی برام بیفته که به منم توجه کنین؟!! مامان لیلا: جانا فک نمیکنی با این کارت ما رو سکته میدی جانا: منم تو این خونه هستم ایییشش چرا جوابمو ندادی همش به گل پسرت میرسی ایییش و بیش از هزاران بهونه و ایش ایش دیگه>>> حامیم: جانا جانا: ها حامیم: اون چیه رو تختت؟ جانا: وای حامی چی من برنمیگردم فقط بگو چه موجودیه مامان لیلا: یا امام حسین چیه مادر جانا با لرزش صدای هراسانی مامانی زمزمه کرد... حامی: جانااااااااااااا جانا: حامی چیهههه حامی: پاوربانک من دست تو چیکار میکنه مامان لیلا با چهره ای پکر و جانا کمی ترسیده به حامی نگاه کردند حامیم: میدونی من شبانه روز چند بار دنبال این میگشتم جانا:_ جانا به زمین زیرپاش خیره شده بود و با انگشتاش بازی میکرد و سعی میکرد سکوتش جواب همه چیزو بده حامیم: جانا با توعم جانا: نه که نبینم فقط میترسم با چشات روبه رو شم اخه صداتتتت چشاتتتت نگاتتت دلمو حالی به حالی میکنه قبل از اینکه حامیم جواب بده مامان لیلا حرفش رو با نچ نچ شروع کرد مامان لیلا: بچه که بزرگ نکردم دو تا دلقک مامان لیلا این حرفو زد و رفت و دو تا چهره ی معترض پشت سرش مامان بلندی گفتن ساعتی گذشت و صدای کاسیویی که در دست حامیم بود به گوش همه رسید حامیم دکمه ی کنار آن را فشار داد و صدای ساعت دیگر به گوش نرسید تنها صدایی که به گوش می رسید صدای سکوتی بود که از هرصدایی بلند تر بود... وقت رفتن فرا رسیده بود حامیم و پدرش چمدونا رو داخل صندوق عقب ماشین گذاشتند و حالا دیگر وقت خداحافظی بود ^^^^ بعد از رد شدن از زیر قرآن در آغوش گرفتن یکدیگر و اصرارهای زیاد مامان لیلا برای خوردن چیزی در راه و باباحمید برای شلوغ بودن جاده ها جانا و حامی سوار ماشین شدند و مسیر خود را به پارک پیروزی تهران که محل جمع شدن اعضای بند بود شروع کردند مامان لیلا کاسه ی فلزی استیل که از اب پر شده بود را روی زمین جاری کرد و با حمید به داخل خانه رفتند بعد از چند دقیقه به مقصد گردهمایی رسیدند و تصمیم گرفتند که هستی و فرید هم داخل ماشین حامی با جانا و خودش به راه ادامه دهند چند ساعتی گذشت خالا ساعت ۲ بامداد بود جانا و هستی در صندلی عقب به خواب فرو رفته بودند و فرید هات چاکلت حامی رو از کیفش دراورد و در خوردنش با او شریک شد... continue => next part
فیلما که نیومده باز😐
برقامون رفت🤦‍♀
تیزر رمانو براتون میفرستم امیدوارم بیاد😭
صلواتتتتتتتتت
4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تیزر رمان ایستگاه آخر آوارگی ☁️🌈حامیم پشمک|پشمک فرفری🌈☁️ جمع فندوممون https://eitaa.com/HAAMIMPASHMAK
اومد
خیلی ممنون که اینقدر نت خوردی ازم😐
امشب میرم تعمیرات موبایل گوشیمو میدم مشکل خطا خوردن کنار بعضی فیلما رو حل کنه از فردا تمام این چند روز جبران میشه❤️ شرمنده همگی🥲🎀
حالا بگین ببینم نظرتون راجب تیزر و پارت امروز چی بود؟
با دختر داخل ویدیو به زودی اشنا میشین🧸