هدایت شده از 𝓪𝓲𝓼𝓽𝓰𝓪𝓮𝓱 𝓪𝓪𝓴𝓱𝓻 𝓪𝓪𝓿𝓪𝓻𝓰𝓲
حامیم: لباس و شلوار خودم برداشتم شما برو عطر و شونه و شارژرمو بردار توی اتاقه تا من ببینم این پاور بانکو پیدا میکنم
جانا: باشه
نیم ساعتی گذشت و حامیم و جانا هنوز مشغول جمع کردن وسایل بودند
جانا: ایییششش
حامیم: چیشده باز
جانا: زیپ کیف چادرت گیر کرده
حامیم: من مانتوییم
جانا: مسخره چادر مسافرتیتو میگم
حامیم: اون قدیمیمه اون نیست خودم میرم بر میدارم
جانا: پاور بانکو پیدا کردی
حامیم: نه هرچی میگردم نیست
جانا: اشکال نداره مال منو برمیداریم
حامیم: خیلی خب من میرم دوش بگیرم بیام
جانا: باشه سریع فقط
حامیم دوشش رو گرفت و اومد بیرون که دید از توی آشپزخونه یه صدایی میاد. رفت داخل آشپز خونه. صدا از کابینت میومد. در کابینتو باز کرد که با چشمای جانا مواجه شد
جانا: عهههههه
حامیم: عههههههه
جانا: حامی ترسیدم
حامیم: چیکار میکنی تو این کابینت پلاستیک چیپس من کو
جانا: دیدم میخوایم بریم مسافرت یه موقع خراب میشه حیفه به خاطر همین خوردم
حامیم: همه رو
جانا: اوهوم
حامیم: جانا همه ی چیپسا رو خوردی؟ ۶ تا پاکت بود
جانا: اره خب حیف بود
حامیم: جانایی از دست تو بلند شو بریم
جانا: با حوله میخوایی بیایی؟
حامیم: تا تو بیایی بیرون عوض میکنم
حامیم تیشرت سفید لشی که به چوب لباسی چوبی آویزون بود رو برداشت و تنش کرد
شلوار لی آبیش رو از روی تخت برداشت و پوشید و کمربند مشکی رنگی دورش حلقه شد
موهاش رو گوجه ای بست و کش رو دورش حلقه کرد
با جانا چمدونا و وسایل رو داخل ماشین گذاشتن و راهی خونه ی مامان لیلا شدند که وسایل جانا رو هم جمع کنند
continue=> next part
هدایت شده از 𝓪𝓲𝓼𝓽𝓰𝓪𝓮𝓱 𝓪𝓪𝓴𝓱𝓻 𝓪𝓪𝓿𝓪𝓻𝓰𝓲
ایستگاه آخر آوارگی🩸🎟
𝖕𝖆𝖗𝖙⁵
𝖋𝖆𝖘𝖑𝖊¹
بعد از چند دقیقه به خونه ی مامان لیلا رسیدند...
حامی و جانا مشغول جمع کردن
وسایلشون بودن
مامان لیلا کیف بزرگ و
چروک شده ای از داخل کمد
در اورد
داخل اون کیف ماگی که از
هات چاکلت داغی پر شده
بود قرار داد
داخل ظرف کوچک طوسی رنگ
قطعه های کوچک شکلات تلخ و در کنارش شکلات های شیرین تری جای گذاری کرد
تلخ و شیرین هر دو با هم توی یک ظرف کوچک بود...
جانا با فریادی اسم مامان لیلا را به زبان اورد
با آن فریاد
فقط تار های صوتی داخل گلویش نلرزید
بلکه خانه را مانند زمین لرزه ای در بر گرفت
مامان لیلا اهمیتی نداد
میدونست قراره دوباره مثل کلاغ خبرچینی حامیم رو بکنه
جانا: آیییییی دستم آییییییی ماماننننن
با این صدای جانا
حامیم از داخل بالکن
و
مامان لیلا از داخل اشپزخونه
با چهره های نگران و هراسان خودشونو به اتاق جانا رسوندن
حامی با عجله در رو باز کرد جانا رو در حالی که دست به پهلو ایستاده بود دیدن
جانا: حتما باید یه اتفاقی برام بیفته که به منم توجه کنین؟!!
مامان لیلا: جانا فک نمیکنی با این کارت ما رو سکته میدی
جانا: منم تو این خونه هستم ایییشش چرا جوابمو ندادی همش به گل پسرت میرسی ایییش
و بیش از هزاران بهونه و ایش ایش دیگه>>>
حامیم: جانا
جانا: ها
حامیم: اون چیه رو تختت؟
جانا: وای حامی چی من برنمیگردم فقط بگو چه موجودیه
مامان لیلا: یا امام حسین چیه مادر
جانا با لرزش صدای هراسانی مامانی زمزمه کرد...
حامی: جانااااااااااااا
جانا: حامی چیهههه
حامی: پاوربانک من دست تو چیکار میکنه
مامان لیلا با چهره ای پکر و جانا کمی ترسیده به حامی نگاه کردند
حامیم: میدونی من شبانه روز چند بار دنبال این میگشتم
جانا:_
جانا به زمین زیرپاش خیره شده بود و با انگشتاش بازی میکرد و سعی میکرد سکوتش جواب همه چیزو بده
حامیم: جانا با توعم
جانا: نه که نبینم فقط میترسم با چشات روبه رو شم
اخه صداتتتت چشاتتتت نگاتتت دلمو حالی به حالی میکنه
قبل از اینکه حامیم جواب بده مامان لیلا حرفش رو با نچ نچ شروع کرد
مامان لیلا: بچه که بزرگ نکردم دو تا دلقک
مامان لیلا این حرفو زد و رفت
و
دو تا چهره ی معترض پشت سرش مامان بلندی گفتن
ساعتی گذشت و
صدای کاسیویی که
در دست حامیم بود
به گوش همه رسید
حامیم دکمه ی کنار آن را فشار داد
و
صدای ساعت دیگر به گوش نرسید
تنها صدایی که به گوش می رسید صدای سکوتی بود که از هرصدایی بلند تر
بود...
وقت رفتن فرا رسیده بود
حامیم و پدرش چمدونا رو داخل صندوق عقب ماشین گذاشتند و
حالا
دیگر
وقت
خداحافظی بود
^^^^
بعد از رد شدن از زیر قرآن
در آغوش گرفتن یکدیگر
و
اصرارهای زیاد مامان لیلا برای خوردن چیزی در راه
و
باباحمید برای شلوغ بودن جاده ها
جانا و حامی سوار ماشین شدند و مسیر خود را به پارک پیروزی تهران که محل جمع شدن اعضای بند بود شروع کردند
مامان لیلا کاسه ی فلزی استیل که از اب پر شده بود را روی زمین جاری کرد و با حمید به داخل خانه رفتند
بعد از چند دقیقه به مقصد گردهمایی رسیدند و تصمیم گرفتند که هستی و فرید هم داخل ماشین حامی با جانا و خودش به راه ادامه دهند
چند ساعتی گذشت
خالا ساعت ۲ بامداد بود
جانا و هستی در صندلی عقب به خواب فرو رفته بودند و فرید هات چاکلت حامی رو از کیفش دراورد و در خوردنش با او شریک شد...
continue => next part
هدایت شده از 𝓪𝓲𝓼𝓽𝓰𝓪𝓮𝓱 𝓪𝓪𝓴𝓱𝓻 𝓪𝓪𝓿𝓪𝓻𝓰𝓲
ایستگاه اخر آوارگی
𝖕𝖆𝖗𝖙⁶
𝖋𝖆𝖘𝖑𝖊¹
بعد از یک ساعت رانندگی گشنه و تشنه به جنگلی رسیدند. جانا و هستی از خواب بیدار شدند. تصمیم بر این شد که همگی حتی اعضای بند داخل جنگل برن و جایی برای چادر زدن پیدا کنند. رفتن و به وسط جنگل رسیدند که صدای دخترهایی رو شنیدند. به سمت اون صدا رفتن و با چشمه ی بزرگی روبه رو شدند. که یه دختر تقریبا ۱۹،۲٠ ساله و اون یکی دختر تقریبا ۶ ساله روبه رو شدند
𝐻𝒶𝓂𝒾
از حرف زدن هاشون مشخص شد که دخترک کوچیکتر اسم مانیا هست. ولی اون بزرگتره چی؟
دختری با موهای طلایی...
چشمانش دریایی
و صدایی که قلبم رو به لرز درمیورد
کمر باریک و قد نسبتا بلند
شاید فقط چند سانت از من کوتاه تر بود
توی همین افکار بودم که متوجه شدم ۴ تا سطل بزرگ دنبالش داره و اون ها رو آب کرده و سعی داره با خودش به جایی ببره
نمیدونم کجا!!
ولی اون دختر با این بدن ضعیف نمیتونه همه ی این ها رو با هم ببره
متوجه مکالمه ی اون دو تا دختر شدم
مانیا: ولی نمیتونی همه ی اینا رو با خودت ببری
ویولت: نگران نباش وروجک. مگه نمیدونی من قوی تر از این حرفام
مانیا: ولی
ویولت: ولی نداره خوشگله نگران نباش بیا بریم که حالا خانوم حسابی دعوامون میکنه و نق نق
𝐻𝒶𝓂𝒾
دیدم داره سطلا رو بلند میکنه. نمیتونستم همینطوری وایسم و نگاه کنم و فکرای احمقانه!
قدم اول رو برداشتم که...
فرید: کجا دادا
حامیم: میرم به اون دوتا کمک کنم. معلوم نیست پدر مادرش کجا هستن!!
فرید: خب پس منم میام کمکت
حامیم: پس بیاین همگی بریم که اگه توی راه جای مناسب پیدا کردیم بچه ها جا رو بگیرن
همگی موافقت کردن
حامی به سمت ویولت و مانیا رفت
حامی: سلام خوب هستین
ویولت: سلام ممنون لطفا سریع تر بگین وقت ندارم
حامی: میخواستم اگه اجازه بدین کمکتون سطل های آب رو به مقصدتون برسونم بخدا قصد دیگه ای ندارم
ویولت: نه ممنون لازم نکرده خودم میتونم ایش
حامی:نق نزن بده کمکت کنم
مانیا: خودش میتونه از تو هم قوی تره
حامی: کوچولو اجی دردش میاد. بده به من ببینم غرغرو
ویولت: اییش باشه غرغرو هم خودتی
حامی: افرین حالا شد
ویولت: ولی خودم میتونستما
حامی: میدونم!حالا کجا باید بریم
ویولت: بیاین از این طرف
همگی پشت سر ویولت قدم زنان به سمت مقصدی رفتن که فقط ویولت و مانیا میدونستن اون مقصد چجور جاییه
هوا کم کم سرد شده بود و بارون تندی از اسمون میبارید
دستای ظریف و خاکی ویولت روی همدیگه عقب و جلو میرفتن تا شاید کمی گرم شدن
تنش از سرما میلرزید و موهای طلاییش خیس شده بود و روی صورتش ریخته بود
حامی: چقدر دیگه مونده برسیم؟
ویولت: یکم دیگه اون نور رو اونجا میبینی همونجا
حامی: خانم
ویولت: بله
حامی سویشرت روی تنش رو جدا کرد و روی شونه های ویولت انداخت
ویولت:ممنون لازم نیست
حامی: چرا لازمه
ویولت: خودتون سردتون...
حامی: هیس؛ نگران من نباش. من سردم نمیشه بچه
ویولت سرش رو پایین انداخت و به راهش ادامه داد
به مقصد رسیده بودند. خونه ای چند طبقه ی چوبی که خیس آب بود و در کنارش استبل اسب ها دیده میشد.
ویولت: اقا بفرمایین لباستون. اگه خانم اینو تن من ببینه دعوام میکنه. همین الانشم اگه بفهمه خودم سطل آب ها رو نیوردم حتما یه بلایی سرم میاره
حامی: خانوم؟ این خانوم کی هست که به خودش همچین اجازه ای رو میده؟
ویولت خنده ای کرد
نه از روی خوشحالی
خنده ای کوتاه
که شاید از هر خنده ای تلخ تر بود
بعد سرشو بالا اورد و با چشمای ابیش به حامی خیره شد
ویولت: بفرمایین داخل سطلا رو هم بدین
حامی: میارم
ویولت: نه گفتم که
حامی: منم گفتم میارم. نگران نباش دختر
ویولت با لکنت باشه ی ارومی گفت و در اتاق رو زد
چند دقیقه بعد صدای خانومی اومد که داد میزد ویولت بازم دیر کردی امشب رو هم توی استبل اسبا میخوابی دختره ی بی عرضه
𝐻𝒶𝓂𝒾
پس اسمش ویولته. چه اسم قشنگ و کمیابی. فک کنم اسم یه گل باشه.
توی افکارم شنا میکردم که
صدای ویولت منو به خودم اورد
ویولت: خانم...
حامی: خانم مهمون دارین!!
تا حرف مهمون شد اون خانم در رو باز کرد و به چشمای حامی خیره شد
خانم ربانی: باورم نمیشه حامیم؟ خودتی؟
حامی: بله خودم هستم
ویولت: همو میشناسین؟
ربانی: به تو مربوط نیست بدو باید لباسا رو هنوز بشوری
ویولت: میشه صبح بشورم الان هوا خیلی سرده
ربانی: نه خیرم زود باش واسه صبح نیاز دارم
ویولت: چشم خانم
ربانی: اقا حامیم بفرمایین داخل
حامیم: قصد دخالت ندارم ولی شما حق اینطور حرف زدن رو با یه خانم جوان ندارین!
ربانی: باید تنبلی رو بزاره کنار این که نشد حرف. بیخیال بفرمایین داخل بفرمایین
حامی: بچه ها شما برین من الان میام
فرید: کجا میری
حامی: برم ماشین رو بیارم
فرید: میخوایی منم بیام
حامی: پیش بچه ها بمون من زودتر برمیگردم
فرید: باشه
هدایت شده از 𝓪𝓲𝓼𝓽𝓰𝓪𝓮𝓱 𝓪𝓪𝓴𝓱𝓻 𝓪𝓪𝓿𝓪𝓻𝓰𝓲
𝐻𝒶𝓂𝒾
رفتم بیرون یکم که رفتم جلوتر دیدم ویولت نشسته توی خاک ها و داره لباس هایی که روی زمین ریخته رو جمع میکنه. رفتم سمتش و شروع کردم کمکش جمع کردن لباس ها
ویولت:شما مگه الان نباید پیش خانم باشین
حامی: برای چی باید پیش خانم باشم؟
ویولت: همو میشناسین؟
حامی: اون منو میشناسه
ویولت: از کجا؟
حامی: من خوانندم
ویولت: هه هه هه باورم شد. جدی از کجا تو رو میشناسه؟
حامی: شوخی دارم مگه؟
ویولت: باشه
حامی: جدی میگم ویولت خانم
ویولت: از کجا باور کنم؟
حامی: نمیدونم
بلند شدیم که بریم سمت چشمه
حامی: بده به من سبد رو
ویولت: نمیخواد خودم میارم
حامی: بده گفتم
ویولت: ایییشش بیا
حامی: جالبه
ویولت: چی دقیقا؟ این که لباس پاره تنمه؟
حامی: نه نه این چه حرفیه
ویولت: پس چی
حامی: اینکه تو هم مث خواهرم یه دنده و لجبازی
ویولت: ایش
بعد از کلی راه رفتن رسیدن به چشمه
ویولت آستین های لباسش رو بالا زد و خواست یکی از لباس ها رو برداره که حامیم مچ دستشو گرفت
بعد از چند دقیقه هر دو متوجه این اتفاق شدند و حامیم سریع دستشو کشید و ویولت شروع کرد با انگشتاش بازی کردن
حامی: لازم نیست که تو برداری خودم میشورم
ویولت: ولی
حامی: بشین همینجا و بگو این خانم کیه و چرا اینجا نوکری اونو میکنی. البته اگه مشکلی نداشته باشه
ویولت: نه مشکلی نداره. راستش من پدرم بر اثر یه بیماری چند سال پیش فوت کرد.مادرم الان دچار همون بیماری شده. قابل درمانه ولی پول خیلی زیادی میخواد. با برادرم ویلیام خیلی دنبال کار گشتیم ولی تنها کاری که پیدا کردیم همینجا بود. ماهی ۱٠ میلیون به من و برادرم هرکدوم جدا میدن. یکسالی میشه که اینجا کار میکنیم و ۲۴٠ میلیون تا الان جمع کردیم. ولی ۷٠ دیگه کم داریم و دکتر گفته که تا یه ماه دیگه وقت عمل دارین وگرنه...
حامی: خودم فهمیدم! ادامه نده. لباسا تموم شد بیا با ماشینم بریم تا ویلا
ویولت: چشم
حامی: بی بلا. داداشتم گفتی همینجا کار میکنه؟
ویولت: اره استبل رو تمیز میکنه و سه تایی همونجا میخوابیم
حامی: ۳ تایی؟!
ویولت: با مانیا کوچولو
حامی: مانیا خواهرته؟
ویولت: نه راستش اونم اینجا کار میکنه.اون به خاطر اینکه فقط بتونه خرج پوشاک و لباسشو بده. اون پدر مادرش گذاشته بودنش پرورشگاه. مانیا از پرورشگاه فرار کرده
حامی: اوهوووممم پس که اینطور. خیلی خب بپر پایین رسیدیم
ویولت: اسمتو میتونم بپرسم؟
حامی: حامی هستم ولی فنام بهم میگن حامیم
ویولت: پس خواننده ای اقا حامی
حامی: بله میتونی حامی صدام کنی
ویولت: تو هم میتونی ویولت صدام کنی
حامی: خوشبختم
ویولت: همچنین
در رو زدن و وارد شدن
ربانی: چرا سبد دست اقا حامیمه خسته میشه دختره ی تنبل
حامیم: خودم گفتم!!!
ربانی:...
حامیم: میتونم باهاتون حرف بزنم؟ تنها
ربانی: حتمااا بفرمایین داخل اتاق بالایی
حامیم و ربانی از پله ها رفتن بالا و وارد یکی از اتاقا شدن
ربانی: من واقعا بابت ویولت متاسفم اون همیشه تنبلی میکنه. دستتون حتما خسته شده
حامیم: نه بالاخره اونم دختر جوونیه. توی این سن حق خوشحالی داره نباید زیاد اذیت بشه
ربانی: بله. کارتون رو بگین حرف شما مهمتره
حامیم: منم دقیقا میخوام درباره ی همین مورد باهاتون صحبت کنم!
ربانی: و. ویولت د. دوباره چ. چرت گفته؟
حامی: چرت نگفته! حقیقتو گفته
ربانی: چی گفته بهتون؟
حامی: مهم نیست! خانوم محترم من میخوام ویولت و ویلیام و مانیا رو با خودم ببرم!
ربانی: چی؟
حامی: هم میتونم خرج درمان مادرشو بدم هم خونه و ماشین و هرچی نیاز داشتن رو بخرم
ربانی: ولی خودشون باید راضی باشن. من که از خدامه از شرشون خلاص شن.
حامی: پس به هر ۳ نفرشون بگو بیان که ببینیم چی میگن
ربانی: داخل استبلن بیا بریم
𝐻𝒶𝓂𝒾
رفتیم داخل استبل که دیدم ویولت روی زمین خوابیده و تنش از سرما داره میلرزه.سویشرتمو برداشتمو روش انداختم که از خواب پرید بالا
حامی: ببخشید نمیخواستم بیدارت کنم
ویولت: نه نه اشکالی نداره. خانم! چیزی شده؟
ربانی: ویلیام و مانیا کجان
مانیا: من اینجام این بالا داریم با ویلیام بازی میکنیم
ربانی: بدویین بیایین پایین کارتون دارم سریع زود باشین
ویولت: چیزی شده؟
بلند شدم نشستم
حامی زیپ سویشرتی که روی تن ویولت بود رو بست و با صدای اروم گفت: نگران نباش چیزی نشده...
𝐻𝒶𝓂𝒾
یهو دیدم یه پسر بزرگتر از ویولت حدود ۲۵ ساله با مانیا اومدن پایین. ویلیام؟ من فکر میکردم کوچیکه. چقدر با ویولت شبیه ان.
ویلیام: حامیم؟
حامی: سلام عزیزدلم خوبی
ویلیام: خودتی؟
حامی: بله عزیزم
ویلیام: باورم نمیشه اجی
ویولت: پس واقعا خواننده ای. خره تو از کجا میشناسیش؟
هدایت شده از 𝓪𝓲𝓼𝓽𝓰𝓪𝓮𝓱 𝓪𝓪𝓴𝓱𝓻 𝓪𝓪𝓿𝓪𝓻𝓰𝓲
ویلیام: دیروز که رفتم شهر پوستر های کنسرتش پر بود
ربانی: ول کنین این حرفا رو باید با هم حرف بزنیم...
خانم ربانی قضیه رو کامل برای ویولت و ویلیام و مانیا تعریف کرد...
ویولت: یعنی مانیا و ویلیامم میان دیگه؟
حامی: بله
ویلیام: یعنی خرج مادرمو کامل میدین؟
حامی: بله
مانیا: یعنی برای منم عروسک میخری؟
حامی: معلومه کوچولو
ویولت: برای منم میخری؟
حامی: چی
ویولت: عروسک
همه خندیدن
حامی: بله کوچولو😂
ویلیام و مانیا با کلی ذوق گفتن موافقیم ولی ویولت...
حامیم: ویولت خانم شما چی؟
ویولت: زحمت نمیشه براتون؟
حامیم: نه این چه حرفیه من خیلیم خوشحال میشم✨
شب رو همگی رفتن داخل همون خونه(هتل) و خوابیدن
حتی ویولت و ویلیام و مانیا!!!
صبح شد...
continue=> next part
هدایت شده از منجی🎗💛
ایستگاه آخر آوارگی!
اتمام سختی ها>>>>
رمانی از جنس عشق و نفرت\\\\
رمانی که توی اون هر اتفاقی ممکنه بیفته و قابل پیش بینی نیست
قسمت های از رمان:
_من مادرم مریضه
+همه ی خرجش با من
___________________________________
_تسلیت میگم
+چیو تسلیت میگی دکتر
__________________________________
_تا ابد و درد
+کنارت میمونم
خانوادمونhttps://eitaa.com/HAAMIMPASHMAK
هدایت شده از منجی🎗💛
4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تیزر رمان ایستگاه آخر آوارگی
☁️🌈حامیم پشمک|پشمک فرفری🌈☁️
جمع فندوممون
https://eitaa.com/HAAMIMPASHMAK
پارت ها رو از اول+پارتای جدید براتون فرستادم بخونین و داخل ناشناس لطفا نظرتونو بگین. و خواهشا بگین پارتای بعد رو بزارم یا الکی تایپ نکنم. بنر و تیزر رو هم گذاشتم❤️❤️❤️❤️
ماچ بهتون