#پارت۵۷
اتفاق...❤️🔥
هانیه:پلن وقتی که داشتیم میرفتیم
ارشیا:برای تولد؟
هانیه:آره دیگه
ارشیا:نه یه کادو میخریم براش
هانیه:اوکی
حامیم:جانا گلوت چطوره؟
جانا:اوووم
بد نیست
حامیم:بیا این پماده رو بزن خودت دکتر داده بهت
جانا:وایسا دستامو بشورم
حامیم:باشه
جانا دستاشو شست و اومد پیشم
کو؟
حامیم:بفرما فندقی
جانا:فندق نیستم
حامیم:هستی
جانا: ...
حامیم:الان قهری؟
جانا: ...
حامیم:دوست شو گریه میکنما
جانا:قهر نیستم
پماد رو زدم به گلوم
اوخخ
حامیم:خوبی؟
جانا:آره سوخت فقط
حامیم:تحمل کن
جانا:راستی من وسایلم جمع شده
حامیم:منم
جانا:پس وایسا ببینم هانیه و ارشیا وسایلشون رو جمع کردن یا نه
با مشت محکم کوبیدم به دیوار
اونا هم جوابمون رو دادن و گفتن آماده ایم
حامیم:اینکارو از کجا یاد گرفتی
جانا:وقتی بچه بودم با پسرعمو و دخترخاله های ناتنی ام بازی میکردیم
حامیم:عجب
چمدون ها رو برداشتیم و رفتیم بیرون
در واحد هانیه اینا رو زدیم و اونا هم اومدن بیرون
هانیه:سیلامممم
ارشیا:لوس نشو هانیه
هانیه:اوفف
بریم دیگه
ارشیا:من خیلی خسته شدم 😫
#پارت۵۸
اتفاق...❤️🔥
حامیم:منم
جانا:دوباره باید یه روز و نیم تو راه باشیم؟
حامیم:شاید
ارشیا:بیاین بریم بیرون دیگه داره دیر میشه
رفتیم بیرون
کلید هارو تحویل دادیم و رفتیم توی ماشین
جانا:توی ماشین که نشستیم هدفونم رو روشن کردم و آهنگ گوش دادم
و خوابم برد
هانیه:جانا که تا نشستیم خوابش برد
منم یکی دوساعت بعدش خوابم برد
《۹ ساعت بعد》
حامیم:رسیدیم دخترا
ارشیا:خوابن
حامیم:از وقتی راه افتادیم بیدار نشدن😐
ارشیا:فسقلی بیدار شو
هانیه:عیششش ولم کن
حامیم:فندقی
جانا:جانم داداش؟(خابالو)
حامیم:رسیدیم بیدار شو
جانا:چقدر زود🥱
حامیم:با سرعت اومدیم
جانا:واییی
حامیم:چیه؟
جانا:جریمه میکنن خوب😕
حامیم:نترس پشت کامیون ها قائم شدیم
هانیه:حامی خیلی کلکیا😂
حامیم:ما اینیم دیگه
جانا:از دست تو
اینجا خونه ی توعه؟
حامیم:یادت رفته
جانا:نه
هانیه:بریم بالا
وسایل رو بردیم بالا
جانا:اونقدر خسته بودم که افتادم رو مبل
ارشیا:همین الان خواب بودیا
جانا:ولم کن انگار بد..نمو با گوشکوب کوبیدن اینقدر خسته ام
ارشیا:نظرتون چیه ۲ روز بخوابیم؟
هانیه:ارشیا دی...........