قلبیخزده
part:²⁵
فرید:حامیم!مرد گنده شدی زشته
نگار:بی سر و صدا روی مبل نشستم و به حامی و جانا نگاه کردم
اشکامو پاک کردم
که یهو فرید برگشت بهم یه چیزی بگه که حرفشو قطع کرد
فرید:نگار برو آ..
تو هم داری گریه میکنی؟
نگار:نه فقط خاک رفته تو چشمم
فرید:وقتی گریه میکنی لپات چشات و ل.ب هات قرمز میشن و زیر چشات گودی میره
فکر کردی میتونی منو گول بزنی؟
نگار:💔🙃
علیرضا:کلید رو انداختم تو در و درو باز کردم
جانا:وای علیرضا اومد
حامیم:علیرضا؟مگهقرار بود بیاد؟
جانا:بهت نگفتم؟زنگ زد گوشیت من برداشتم گفت دارم میام شمال
فرید:خودتونو جمع و جور کنید زود سریع!
علیرضا:رفتم داخل حامی جانا فرید و نگار هم اونجا بودن
هستی:شرویننن
شروین:هاا؟
هستی:امشب میریم شمال جانا رو بیاریم تهران
بی سر و صدا
شروین:باشه
هستی:راه افتادم و بعد چند ساعت رسیدیم
شروین کلید داشت آروم درو باز کرد و رفتیم توی حیاط
دوربین هارو از کار انداختیم و وارد خود خونه شدیم
جانا رو با آمپول بیهوش کردیمو بردیمش توی ماشین
برگشتم تهران توی راه جانا بهوش اومد
جانا:من کجامم
هستی:پیش من😂
جانا ساکت شو
جانا:تا آخر راه ساکت بودم رسیدیم ویلای شروین و رفتیم داخل
منو با طناب چسبوندن به ستون و هستی تن..فنگ رو گرفت سمتم
وقتی که خواست شلیک کنه شروین یه حرفی زد
شروین:هستی!واقعا میخوای این کارو انجام بدی؟دلت میاد؟
هستی:با حرفای شروین ...
دوصفر دوصفر
⁰⁰:⁰⁰
هَرشَبهَمینموقعکِهمیشهدِلِمنپیشتوعه
ایندِلِدیوونهروهَرشَبمیکشیپیشخودت🎧🙃
تایم فَدای حامیم❤️🩹