-هَمْرآزِمَنْ-
امروز اولین جلسه تشریحمونه🤝
البته اولین جلسه ایه که میریم سراغ جسد
و خب بچه ها با کلی شیرینی و شربت رفتن
اولین جلسه تشریح
سانس آخر
بوی بد سالن
انتظار همراه با استرس
از همه بدتر اینکه دوستت باهات نباشه
الان دقیقا توی همین شرایطم🤝
رفته بودم بوفه دانشگاه
موقع حساب کردن دیدم فروشنده که یه پسر جوون بود داره با تعجب به دستم نگاه می کنه
منم نگاهشو دنبال کردم ببینم دلیل تعجبش چیه
دیدم که به ساعتم خیره شده
کارتمو که بهم داد منم ساعت اونو دیدم
بله عین ساعت من رو دستش بود
دیگه علاوه بر تعجب،تردید هم تو نگاهش بود و انگار می خواست چیزی بگه که من خیلی سریع کارتمو گرفتم و زدم بیرون
البته بماند که از حالتش خندم هم گرفته بود
ولی خب نمیدونم چرا اون لحظه سختم بود که بهش بگم جناب،تعجب نکن من ساعت مردونه انداختم تو تقصیری نداری.
https://eitaa.com/Diary66/4281
چیزی که من این روزا بار ها تایپ کردم تا اینجا بفرستم و هر سری پشیمون شدم.
بعضیا یه جوری میان با کلی ادا از کمال گرا بودنشون صحبت می کنن( که خیلیاشون هم حرفای پوچه) که واقعا نمی تونم.