eitaa logo
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
1.2هزار دنبال‌کننده
1.9هزار عکس
1.9هزار ویدیو
18 فایل
✨شروعمون:تولد داداش ابراهیم 1405/2/1✨ 💫پایان: انشاالله شهادت💫 کپی؟ یه صلوات برا ظهور آقا و دعا برا شهادت ادمینای کانال✨ لینک کانال ناشناسمون https://eitaa.com/nashenas1283
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
4.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سرنوشت ۶ حاکم اخیر ایران چی بود؟ از محتوای این ویدیو میتونی استفاده کنی واسه افرادی که هنوز ذهنشون دست رسانه های اون طرفیه... رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
هروقت‌کسی‌ناراحت‌تون‌کرد‌به‌ساعت نگاه‌کنید،ببینیدساعت‌چنده؟! به‌فرض‌مثال‌اگرساعت۳بودیانزدیک‌این عدد،بگیدیاامام‌حسین'علیه‌السلام'به‌خاطر شمامی‌بخشم...🤍 ایده‌ی‌قشنگی‌بود می‌شه‌برا‌هرچیزی‌استفاده‌اش‌کرد! مثلاًهروقت‌خواستیم‌گناه‌کنیم نگاه‌به‌ساعت‌کنیم‌وبه‌معصوم‌پناه‌ببریم.. یامثلاًهروقت‌دلمون‌گرفت به‌ساعت‌نگاه‌کنیم‌وباهاشون‌دردودل‌کنیم.. مثلاً‌هروقت.... می‌شه‌این‌جوری‌هم،‌همیشه‌ به‌یاد امام‌زمان باشیم..🌱 رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
#رمان_ناحله #قسمت_صد_و_هشتاد_و_دوم #عاشقانه_مذهبی از همین الان دلم براش تنگ شده بود دیگه کی میتونس
محمد: دکمه های پیرهن سورمه ایم رو بستم. یه کت تک همرنگش برداشتم و پوشیدم. کمربند شلوارم رو هم سفت کردم و جلوی آینه به خودم خیره شدم. سشوار و از تو کشو در اوردم و مشغول حالت دادن به موهای پر پشتم شدم. کارم که تموم شد رفتم پیش روح لله که آماده تو هال نشسته بود. منتظر ریحانه بودیم تا حاضر شه و بریم تالار از صبح که با محسن اینور و اونور رفته بودیم خسته شدم. کنار روح لله نشستم از تو جیبم پاکت و در اوردم و _میگم روحی +بله _چقد باید کادو بدیم؟ +نمیدونم والا. دوتا تراول از تو جیب شلوارم در اوردم و گذاشتم تو پاکت که ریحانه با کفشای پاشنه دار تو دستش اومد. +بریم داداش روحی پاشو. از خونه رفتیم بیرون. تو ماشین من نشستیم و قرار شد روح لله رانندگی کنه. _ رسیدیم دم تالار ریحانه روشو با چادر گرفت و رفت سمت زنونه. من و روح لله هم تو حیاط با بقیه بچه ها ایستاده بودیم تا محسن برسه. تلفنم زنگ خورد. محسن بود. با اشتیاق جواب دادم و _بح بح ماه داماد!!! کجایی تو پسر؟ +سلام داداش. هیچی نزدیک تالاریم. همه چی راست و ریسه؟ _بله خیالت راحت داداش. خندیدو: +مخلصم داداش.ایشالا عروسی تو جبران کنم تو دلم یه پوزخند زدم و گفتم _ان شاالله. بعدش هم تماس رو قطع کردیم. نزدیک تموم شدن مراسم بود شام رو خورده بودیم و بچه هادور هم میخندیدن . تو حیاط تالار منتظر ریحانه بودیم. محسن خوشحال تر از همیشه بود. خدا رو شکر که سرو سامون گرفت و با یه خانم همه چی تموم ازدواج کرد. یه آه از ته دلم کشیدم که باعث شد روح لله بگه: _چیه؟حسودی میکنی؟ انقد حسودی کن تا بمیری پیرمرد پرحاشیه. در جوابش فقط یه لبخند زدم.... رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
بدبخت راستم میگفت. واقعا چی میتونستم جوابشو بدم. حرف حق تلخه دیگه واقعا دیگه پیر شده بودم. اخرین دوست مجردم هم ازدواج کرده بود فقط خودم موندم و خودم. خدایی راست میگن که تا خودت نخوای هیچی جور نمیشه... ولی خب من که خواستم چند بار... شاید خدا نخواسته قسمت نبوده. ـــــ فاطمه: ترم اولمون تموم شده بود. منتظر نتایج امتحان ها بودم. خسته و کوفته رو تخت دراز کشیده بودم و آهنگ گوش میکردم و با گوشی ور میرفتم که هانیه اس ام اس داد +نمره بیوشمی ۱ اومد. چند شدی؟ با حرفش از جا پریدم. فوری لپ تاپمو باز کردم و رفتم تو سایت دانشگاه. و مشغول چک کردن نمرم. عصبانی شدم و جواب هانیه رو دادم _۱۷.۲۵ !!! تو چند شدی؟ بعد چند دقیقه جواب داد. +پووفففف من ۱۴ شدم. دیگه بیخیال اس ام اس بازی شدم . بعد چک کردن اینکه کدوم سوالا رو اشتباه جواب دادم لپ تاپو بستمو رفتم پایین. جلو تلویزیون نشستم و روشنش کردم . یه چند دیقه بی هدف کانالا رو بالا و پایین کردم و بعدشم خاموشش کردم کلافه یه پوفی کشیدم. میخواستم بعدظهر با هانیه برم بیرون ک کنسل شد. به خودم گفتم زنگ بزنم ب ریحانه ببینم در چ حاله!! تو این چندماه که درگیر امتحانا بودم و اونم مشغول آزمونای حوزش اصلا همو ندیده بودیم . شمارش رو گرفتم. بعد چهارتا بوق جواب داد. _سلام خوبی؟کجایی؟ +بح بح سلام خانوم دکتر .چه عجب شما یادی از ما کردی.باکلاس شدی دیگه به ما نگاه هم نمیکنی _برو بابا این چ حرفیه نمیدونی چقدر سخته این درسای کوفتی. +چرا اره . گناهم داری خودت. کی بیکار میشی؟ _امروز بیکارم. میای بریم بیرون؟ +بیرون ک ن والا دارم ی سری چیز درست میکنم. ولی تو میخای بیای خونمون؟... رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡