775.7K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من مای بارد آنباکس میکنم🌝❤️
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
4.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سرنوشت ۶ حاکم اخیر ایران چی بود؟
از محتوای این ویدیو میتونی استفاده کنی واسه افرادی که هنوز ذهنشون دست رسانه های اون طرفیه...
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
3.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#شهید مصطفی صدر زاده
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
هروقتکسیناراحتتونکردبهساعت
نگاهکنید،ببینیدساعتچنده؟!
بهفرضمثالاگرساعت۳بودیانزدیکاین
عدد،بگیدیاامامحسین'علیهالسلام'بهخاطر
شمامیبخشم...🤍
ایدهیقشنگیبود
میشهبراهرچیزیاستفادهاشکرد!
مثلاًهروقتخواستیمگناهکنیم
نگاهبهساعتکنیموبهمعصومپناهببریم..
یامثلاًهروقتدلمونگرفت
بهساعتنگاهکنیموباهاشوندردودلکنیم..
مثلاًهروقت....
میشهاینجوریهم،همیشه
بهیاد امامزمان باشیم..🌱
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
5.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
روحي قلبي و نفسي؛
به فدایِ اباعبدالله...(:
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
5.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به یـاد تـــو ای عــشـق دیـریــن
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
#رمان_ناحله #قسمت_صد_و_هشتاد_و_دوم #عاشقانه_مذهبی از همین الان دلم براش تنگ شده بود دیگه کی میتونس
#رمان_ناحله
#قسمت_صد_و_هشتاد_و_سوم
#عاشقانه_مذهبی
محمد:
دکمه های پیرهن سورمه ایم رو بستم.
یه کت تک همرنگش برداشتم و پوشیدم.
کمربند شلوارم رو هم سفت کردم و جلوی آینه به خودم خیره
شدم.
سشوار و از تو کشو در اوردم و مشغول حالت دادن به
موهای پر پشتم شدم.
کارم که تموم شد رفتم پیش روح لله که آماده تو هال نشسته
بود.
منتظر ریحانه بودیم تا حاضر شه و بریم تالار
از صبح که با محسن اینور و اونور رفته بودیم خسته شدم.
کنار روح لله نشستم از تو جیبم پاکت و در اوردم و
_میگم روحی
+بله
_چقد باید کادو بدیم؟
+نمیدونم والا.
دوتا تراول از تو جیب شلوارم در اوردم و گذاشتم تو پاکت
که ریحانه با کفشای پاشنه دار تو دستش اومد.
+بریم داداش
روحی پاشو.
از خونه رفتیم بیرون.
تو ماشین من نشستیم و قرار شد روح لله رانندگی کنه.
_
رسیدیم دم تالار ریحانه روشو با چادر گرفت و رفت سمت
زنونه.
من و روح لله هم تو حیاط با بقیه بچه ها ایستاده بودیم تا
محسن برسه.
تلفنم زنگ خورد.
محسن بود.
با اشتیاق جواب دادم و
_بح بح ماه داماد!!!
کجایی تو پسر؟
+سلام داداش.
هیچی نزدیک تالاریم.
همه چی راست و ریسه؟
_بله خیالت راحت داداش.
خندیدو:
+مخلصم داداش.ایشالا عروسی تو جبران کنم
تو دلم یه پوزخند زدم و گفتم
_ان شاالله.
بعدش هم تماس رو قطع کردیم.
نزدیک تموم شدن مراسم بود
شام رو خورده بودیم و بچه هادور هم میخندیدن .
تو حیاط تالار منتظر ریحانه بودیم.
محسن خوشحال تر از همیشه بود.
خدا رو شکر که سرو سامون گرفت و با یه خانم همه چی
تموم ازدواج کرد.
یه آه از ته دلم کشیدم که باعث شد روح لله بگه:
_چیه؟حسودی میکنی؟
انقد حسودی کن تا بمیری پیرمرد پرحاشیه.
در جوابش فقط یه لبخند زدم....
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
#رمان_ناحله
#قسمت_صد_و_هشتاد_و_چهارم
#عاشقانه_مذهبی
بدبخت راستم میگفت.
واقعا چی میتونستم جوابشو بدم.
حرف حق تلخه دیگه
واقعا دیگه پیر شده بودم.
اخرین دوست مجردم هم ازدواج کرده بود
فقط خودم موندم و خودم.
خدایی راست میگن که تا خودت نخوای هیچی جور نمیشه...
ولی خب من که خواستم چند بار...
شاید خدا نخواسته
قسمت نبوده.
ـــــ
فاطمه: ترم اولمون تموم شده بود.
منتظر نتایج امتحان ها بودم.
خسته و کوفته رو تخت دراز کشیده بودم و آهنگ گوش
میکردم و با گوشی ور میرفتم که هانیه اس ام اس داد
+نمره بیوشمی ۱ اومد.
چند شدی؟
با حرفش از جا پریدم.
فوری
لپ تاپمو باز کردم و رفتم تو سایت دانشگاه.
و مشغول چک کردن نمرم.
عصبانی شدم و جواب هانیه رو دادم
_۱۷.۲۵ !!! تو چند شدی؟
بعد چند دقیقه جواب داد.
+پووفففف
من ۱۴ شدم.
دیگه بیخیال اس ام اس بازی شدم .
بعد چک کردن اینکه کدوم سوالا رو اشتباه جواب دادم لپ
تاپو بستمو رفتم پایین.
جلو تلویزیون نشستم و روشنش کردم .
یه چند دیقه بی هدف کانالا رو بالا و پایین کردم و بعدشم
خاموشش کردم
کلافه یه پوفی کشیدم.
میخواستم بعدظهر با هانیه برم بیرون ک کنسل شد.
به خودم گفتم زنگ بزنم ب ریحانه ببینم در چ حاله!!
تو این چندماه که درگیر امتحانا بودم و اونم مشغول آزمونای
حوزش اصلا همو ندیده بودیم .
شمارش رو گرفتم.
بعد چهارتا بوق جواب داد.
_سلام خوبی؟کجایی؟
+بح بح سلام خانوم دکتر .چه عجب شما یادی از ما
کردی.باکلاس شدی دیگه به ما نگاه هم نمیکنی
_برو بابا این چ حرفیه
نمیدونی چقدر سخته این درسای کوفتی.
+چرا اره . گناهم داری خودت.
کی بیکار میشی؟
_امروز بیکارم. میای بریم بیرون؟
+بیرون ک ن والا دارم ی سری چیز درست میکنم.
ولی تو میخای بیای خونمون؟...
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡