eitaa logo
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
1.2هزار دنبال‌کننده
1.9هزار عکس
1.9هزار ویدیو
18 فایل
✨شروعمون:تولد داداش ابراهیم 1405/2/1✨ 💫پایان: انشاالله شهادت💫 کپی؟ یه صلوات برا ظهور آقا و دعا برا شهادت ادمینای کانال✨ لینک کانال ناشناسمون https://eitaa.com/nashenas1283
مشاهده در ایتا
دانلود
گفت‌چرامن‌واسه‌نمازصبح‌بیدارنمیشم؟ گفتم‌حتماهنوزجزءاولویتت‌نکردیش:)) چطوروقتی‌باکسی‌که‌برامون‌مهمه‌ قرارمیزاریم‌همه‌تلاشمون‌میکنیم‌ که‌مباداسرموقع‌نرسیم.. [واسه‌نمازم‌همین‌کاروکنیم‌خب؛جزکاراصلیمون‌بشه] اینجوروقتی‌ساعت‌میزاری‌واسه‌هشدار چون‌واست‌مهمه‌باهشدارِاول‌ازجات‌میپری که‌مبادا دیرشه. رِفاقَتْ تا شَهادَتْ:) ♡
بـغض‌هایـےهست‌کہ نفـس‌رابــندمےآورد:)) و گشــودن‌شان کـاریـڪ‌نـفـراست:❤️‍🩹✨ رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
یه روزم میاد که میگیم : دنیای بدون صاحب الزمان رو یادته؟ رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
دختر‌رو‌به‌پسر‌مذهبی‌کرد‌و‌گفت:! واقعا‌آقا؟ پسر‌مذهبی‌گفت‌چی‌واقعا؟، واقعا‌شما‌از‌دخترای‌چادری‌بیشتر از‌ما‌خوشتون‌میاد؟ پسر‌مذهبی‌گفت‌: بله..! دختر‌گفت؟،! پس‌چرا‌پسرایی‌که‌ازما‌خوششون‌میاد‌محو‌ما‌میشن ولی‌شما‌وقتی‌یک‌چادری‌و‌میبینید‌سرتون‌و‌خم‌میکنید؟،! پسر‌مذهبی‌گفت! حق‌با‌شماست‌سر‌خم‌کردن‌کمه...! دختر گفت‌متوجه‌منظورتون‌نشدم! پسر‌مذهبی‌گفت،: در‌برابر‌حجابِ《فاطمه‌الزهرا》 باید‌زانو‌زد‌سر‌خم‌کردن‌کمه..! رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام ممنون بابت كانال قشنگتون ميشه پروفايل مذهبي بزارين. _ سلام بله حتما اگر قشنگ پیدا کنم میفرستم✨
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
#رمان_ناحله #قسمت_صد_و_هشتاد_و_ششم #عاشقانه_مذهبی وقتی آرامش اروند رادیدی و روز های نا آرام گذشته
_چرا با اون؟مگه اون میبره؟ +نه .سپاهشون هر سال جووناشونو میبره. منم دو سال با محمد رفتم. _قشنگه؟ +قشنگه؟بی نظیره فاطمه. بی نظیر وصف شدنی نیست. ببین مث اصفهان و شیراز نیست. ولی میتونم تضمین کنم اگه بری دلت نمیخاد برگردی _امسالم میخای بری؟ +اره.اگه خدا بخواد. منو روح لله و محمد. +اهان چندتا سوال پرسیدم و ریحانه هم همه رو با هیجان جواب میداد. از شلمچه و غروبش ،از فکه و غربتش... از طلائیه و سه راهی شهادتش.... ازعلقمه و رودش! همه رو با حوصله برام تعریف کرد . خوشم اومده بود. ریحانه همینجور حرف میزد و منم تو برش کاغذا بهش کمک میکردم و همزمان به حرفاشم گوش میدادم. اذان شد. وضو گرفتیم و باهم نماز مغرب رو خوندیم. خواستم دوباره بشینم به ریحانه کمک کنم که مامان زنگ زد جواب دادم ک گف +دم درم بیا پایین. وسایلمو جمع کردم و چادرمو رو سرم مرتب کردم. رو ب ریحانه گفتم _خداحافظ ریحون خوشگلم. از هم خداحافظی کردیم ک رفتم پایین. تو ماشین نشستم که مامان راه افتاد سمت خونه نمیدونستم واسه یادواره شهدا هم باید لباس مشکی میپوشیدم یا نه . شال مشکیم رو برداشتم و سرم کردم مانتوم قهوه ای سوخته بود شلوار کتان کشیم یخورده ازش کمرنگ تر بود چادرم رو سرم کردم و عطر زدم مامان به سختی راضی شده بود همراهم بیاد خسته بود ولی بخاطر من اومد نشستیم تو ماشینش و رفتیم سمت مصلی بوی و دود اسفند مسیر رو پر کرده بود یه راه رویی رو جلوی در ورودی مصلی درست کرده بودن سقفش پر از سربند بود و اطرافش هم کلی قاب عکس از شهدا آروم میرفتیم و به عکس ها نگاه مینداختیم چهره بیشترشون جوون بود داخل مصلی هم با فانوسای کوچیک یه راه رو درست کرده بودن حال معنوی خاصی داشت. رفتیم داخل ... رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡