2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کاش این روح شبی جسم مرا ترک کند....
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ:) ♡
گفتچرامنواسهنمازصبحبیدارنمیشم؟
گفتمحتماهنوزجزءاولویتتنکردیش:))
چطوروقتیباکسیکهبرامونمهمه
قرارمیزاریمهمهتلاشمونمیکنیم
کهمباداسرموقعنرسیم..
[واسهنمازمهمینکاروکنیمخب؛جزکاراصلیمونبشه]
اینجوروقتیساعتمیزاریواسههشدار
چونواستمهمهباهشدارِاولازجاتمیپری
کهمبادا دیرشه.
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ:) ♡
بـغضهایـےهستکہ
نفـسرابــندمےآورد:))
و گشــودنشان
کـاریـڪنـفـراست:❤️🩹✨
#آقایاباعبــداللّٰــہ
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
یه روزم میاد که میگیم :
دنیای بدون صاحب الزمان رو یادته؟
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دلخوشی این روز هات چیه؟
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
دخترروبهپسرمذهبیکردوگفت:!
واقعاآقا؟
پسرمذهبیگفتچیواقعا؟،
واقعاشماازدخترایچادریبیشتر
ازماخوشتونمیاد؟
پسرمذهبیگفت:
بله..!
دخترگفت؟،!
پسچراپسراییکهازماخوششونمیادمحومامیشن
ولیشماوقتییکچادریومیبینیدسرتونوخممیکنید؟،!
پسرمذهبیگفت!
حقباشماستسرخمکردنکمه...!
دختر گفتمتوجهمنظورتوننشدم!
پسرمذهبیگفت،:
دربرابرحجابِ《فاطمهالزهرا》
بایدزانوزدسرخمکردنکمه..!
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
138.1K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حضرت زهرا:براشون جبران میکنم.
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
#صدای_شما
سلام ممنون بابت كانال قشنگتون ميشه پروفايل مذهبي بزارين.
_
سلام بله حتما اگر قشنگ پیدا کنم میفرستم✨
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
#رمان_ناحله #قسمت_صد_و_هشتاد_و_ششم #عاشقانه_مذهبی وقتی آرامش اروند رادیدی و روز های نا آرام گذشته
#رمان_ناحله
#قسمت_صد_و_هشتاد_و_هفتم
#عاشقانه_مذهبی
_چرا با اون؟مگه اون میبره؟
+نه .سپاهشون هر سال جووناشونو میبره.
منم دو سال با محمد رفتم.
_قشنگه؟
+قشنگه؟بی نظیره فاطمه. بی نظیر
وصف شدنی نیست.
ببین مث اصفهان و شیراز نیست.
ولی میتونم تضمین کنم اگه بری دلت نمیخاد برگردی
_امسالم میخای بری؟
+اره.اگه خدا بخواد.
منو روح لله و محمد.
+اهان
چندتا سوال پرسیدم و ریحانه هم همه رو با هیجان جواب
میداد.
از شلمچه و غروبش ،از فکه و غربتش...
از طلائیه و سه راهی شهادتش....
ازعلقمه و رودش!
همه رو با حوصله برام تعریف کرد .
خوشم اومده بود.
ریحانه همینجور حرف میزد و منم تو برش کاغذا بهش کمک
میکردم و همزمان به حرفاشم گوش میدادم.
اذان شد.
وضو گرفتیم و باهم نماز مغرب رو خوندیم.
خواستم دوباره بشینم به ریحانه کمک کنم که مامان زنگ زد
جواب دادم ک گف
+دم درم بیا پایین.
وسایلمو جمع کردم و چادرمو رو سرم مرتب کردم.
رو ب ریحانه گفتم
_خداحافظ ریحون خوشگلم.
از هم خداحافظی کردیم ک رفتم پایین.
تو ماشین نشستم که مامان راه افتاد سمت خونه
نمیدونستم واسه یادواره شهدا هم باید لباس مشکی میپوشیدم یا
نه .
شال مشکیم رو برداشتم و سرم کردم
مانتوم قهوه ای سوخته بود
شلوار کتان کشیم یخورده ازش کمرنگ تر بود
چادرم رو سرم کردم و عطر زدم
مامان به سختی راضی شده بود همراهم بیاد
خسته بود ولی بخاطر من اومد
نشستیم تو ماشینش و رفتیم سمت مصلی
بوی و دود اسفند مسیر رو پر کرده بود
یه راه رویی رو جلوی در ورودی مصلی درست کرده بودن
سقفش پر از سربند بود و اطرافش هم کلی قاب عکس از
شهدا
آروم میرفتیم و به عکس ها نگاه مینداختیم
چهره بیشترشون جوون بود
داخل مصلی هم با فانوسای کوچیک یه راه رو درست کرده
بودن
حال معنوی خاصی داشت.
رفتیم داخل ...
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
#رمان_ناحله
#قسمت_صد_و_هشتاد_و_هشتم
#عاشقانه_مذهبی
سمت چپ مصلی خانوم ها نشسته بود
جمعیت زیاد بود و تقریبا نصف جا پر شده بود
ریحانه بهم زنگ زد :
+نیومدی؟
_چرا اومدم تو کجایی؟
+بیا جلو .پنج امین صف نشستم.
براتون جا گرفتم
_باشه اومدم.
تماس رو قطع کردم و با مامان رفتیم جلو
چشمم به ریحانه خورد بلند شد و دست تکون داد
رفتم پیشش و بغلش کردم مامانم باهاش سلام و علیک کرد و
نشستیم
کم پیش میومد تو مراسمی گریه کنم.
ولی اون شب حال و هوای خاصی داشتم.
یه سوالی ذهنم رو مشعول کرد
برگشتم سمت ریحانه و گفتم:
_میگم شما دلتون نمیگیره همیشه تو این مراسمایین و گریه
میکنین؟
خندید و گفت:
+من که نه !دلم نمیگیره .برعکس با روحیه قوی تری خارج
میشم.
میدونی فاطمه جون، یادواره شهدا واسه گریه کردن نیست
کلاسه درسه !
میایم چند ساعت میشینیم تا چیزی یاد بگیریم،یادمون بیاد
کجای کاریم،
اینکه گریه کنیم و راه شهدا رو نریم که فایده نداره.
اگه هم گریه میکنیم واسه اینه که دلمون میسوزه به حال
خودمون که خیلی از شهدا عقبیم.
وگرنه شهدا که گریه مارو نمیخوان
اونا خودشون عزیز دردونه ی خدان و به بهترین جا رسیدن
این ماییم که باید به حالمون گریه کرد
حرفاش رو دوست داشتم و با دقت گوش میدادم.
__
محمد:
خداروشکر بعد چند ماه افتخار خادمی شهدا نصیبم شد
از پریشب تو مصلی بودیم
با اینکه بچه ها از دیشب بیدار بودن با تموم نیرو کار
میکردن تا کم و کسری نباشه و مراسم به بهترین صورت
اجرا شه
خداروشکر جمعیت هم زیاد شده بود.
یه گوشه ایستادم تا به سخنرانی گوش کنم گوشیم زنگ خورد
از مصلی بیرون رفتم و به تماسم جواب دادم
از سپاه زنگ زده بودن واسه اردوی راهیان نور گفتن؛
اومدن یه نفر کنسل شده و جا دارن.
اگه کسی هست که بخواد ثبت نام کنه زودتر اسمش رو بدم
بهشون.
تا این رو شنیدم فاطمه به ذهنم رسید...
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡