#رمان_ناحله
#قسمت_صد_و_نود
#عاشقانه_مذهبی
ریحانه پی ام داد:فاطمه جون چیشدد؟مشخص نشد میای یا نه
؟
از سپاه چند بار زنگ زدن به محمد.گفتم بگه فعلا کسی و
ثبت نام نکنن
ولی اونام نمیتونن بیشتر از این صبر کنن ۳ روز دیگه باید
بریم
_فردا بهت خبر میدم .دعا کننن بابام اجازه بده .من خیلی دلم
میخواد بیام
+ایشالله که اجازه میده نگران نباش شهدا دعوت کنن میای
حتماا باهامون
ترجیح دادم بخوابم تا از فکر و خیال خل نشم
بعداز نماز صبح دیگه نخوابیدم و همش دعا کردم
ساعت ۸ بود
رفتم پایین مامان و بابا رو میز نشسته بودن.
بعد اینکه صورتم و شستم سلام کردم و کنارشون نشستم
به مامانم نگاه کردم که اشاره زد سکوت کنم
نا امیده شده بودم
بابام پرسید :خب فاطمه خانوم شنیدم میخوای بری جنوب
خودمو مظلوم کردم و با نهایت تواضع گفتم :اگه شما اجازه
بدین
یه قلپ از چای شیرینش و خورد
+میتونی قانعم کنی واسه اینکه رضایت بدم بری؟
چرا باید بزارم بری؟
_نگاه مامان بهم نیرو داد و با قدرت گفتم :ببین بابا
من الان ۱۹ سالم شده ولی نصف عمرم به تحصیل و درس
و کتابام گذشت از بهترین لحظات زندگیم هیچی نفهمیدم
.احساس میکنم نیاز دارم بفهمم تو دنیا چ خبره . چی اطرافم
میگذره و ازش خبر ندارم
تا کی بشینم تو اتاقم و کتاب دستم بگیرم
انقدر تو تنهایی بودم افسرده شدم و آداب معاشرت و خوب بلد
نیستم
انقدر که کم تو جمع های شلوغ بودم یه کنفرانس میخوام بدم
تو دانشگاه،از استرس غش میکنم این با منطق شما جوره ؟
۱۹ سالم شده و حتی یه بار نشد بدون استرس برم بیرون با
دوستام
با اینکه میگفتین ازم مطمئنین وبهم اعتماد کامل دارین
پدر من،اجازه بده یاد بگیرم مستقل بودن و
تا کی گوشه لباس مامان و بگیرم و دنبالش برم تا گم نشم ؟
به نطرتون هنوز به سنی نرسیدم که یاد بگیرم رو پای خودم
ایستادن و
همیشه و همه جا که شما نیستین
من وقتایی که نیستین چیکار کنم ؟
میخوام اجازه بدین این سفر و برم
مطمئنم خیلی چیزا یاد میگیرم و خیلی چیزا میفهمم.میگن
سفر راحتیم نیست،این برام ی تجربه خوب میشه
بابام لبخند زد و گفت :خب باشه تونستی قانعم کنی. برو.ولی
هر اتفاقی افتاد مسئولیتش با خودته
از ذوق نزدیک بود جیغ بزنم....
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
5.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
_🥺❤️
+چی شده؟
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
-قطعا یکی از نعمت هایی که شکرش واجبه:
اَلحَمدالله عَلي حُب الحُسَین!🫀
مشتاقلك حبیبی :))💔
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چو دو چشم خود گشودم..
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡