اگر زنده ماندم و یک روزی باهم در یک خانه چای خوردیم
برایت تعریف میکنم که این روزها چقد سخت و دیر و دور گذشت.
یک هممیهن ﻣﺘﻮﻟﺪ ۱۳۲۷ مینوﯾﺴﺪ :
ﻣﻦ ﻣﺘﻮﻟﺪ ﺷﺪﻡ ﻭ ﭘﺎ ﺑﻪ ﺩﻧﯿﺎ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ ﺗﺎ ﻓﺮﺩﺍ ﺭﺍ ﺑﺴﺎﺯﻡ.
ﺩﺑﺴﺘﺎﻥ ﺭﻓﺘﻢ ﻣﺪﯾﺮ ﺩﺑﺴﺘﺎﻥ ﻣﺎ ﺗﻮﺩﻩﺍﯼ ﺑﻮﺩ
ﻧﺎﻇﻤﺶ ﻣﺼﺪﻗﯽ ﺑﻮﺩ
ﻣﻌﻠﻤﻢ ﻓﺪﺍﺋﯽ ﺍﺳﻼﻡ ﺑﻮﺩ.
ﺑﻪ ﺩﺑﯿﺮﺳﺘﺎﻥ ﺭﻓﺘﻢ ﻣﺪﯾﺮ ﻣﺎ ﻋﻀﻮ ﻧﻬﻀﺖ ﺁﺯﺍﺩﯼ ﺑﻮﺩ
ﻧﺎﻇﻤﺶ ﺗﻮﺩﻩﺍﯼ ﺑﻮﺩ
ﺩﺑﯿﺮ ﺍﺩﺑﯿﺎﺕ ﻣﺎ میگفت ﺣﯿﻒ ﮐﻪ ﻣﯿﺮﺯﺍ ﮐﻮﭼﮏﺧﺎﻥ ﺭﺍ ﺍﯾﻦ ﺑﯽﭘﺪﺭﺍﻥ ﮐﺸﺘﻨﺪ
ﺑﻘﯿﻪ ﺩﺑﯿﺮﺍﻥ ﻫﻢ ﯾﺎ ﭼﺮﯾﮏ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﯾﺎ ﻓﺪﺍﺋﯽ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﯾﺎ میگفتند ﺣﯿﻒ ﮐﻪ ﻣﺼﺪﻕ ﺩﺭ ﺗﺒﻌﯿﺪ ﺍﺳﺖ
ﻣﻦ ﺑﻪ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﺭﻓﺘﻢ
ﺑﺎ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﮐﺎﺭﺕ ﺩﺍنشجویی ﺭﻭﺷﻨﻔﮑﺮ ﺷﺪﻡ
ﻫﻤﻪ ﺩﻭﺭ ﻫﻢ ﺑﻮﺩﯾﻢ، ﺍﺯ ﻫﺮ ﻧﻮﻉ گروه فکری ﺩﺭ ﻣﯿﺎﻥ ﻣﺎ ﺑﻮﺩ ﻣﺼﺪﻗﯽ ﻭ ﺗﻮﺩﻩﺍﯼ ﻭ ﭼﺮﯾﮏ ﻭ ﻣﺠﺎﻫﺪ ﻭ ﻓﺪﺍﺋﯽ...
ﺩﺧﺘﺮﻫﺎﯼ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﻣﺎ ﻋﺎﺷﻖ ﺧﺴﺮﻭﮔﻠﺴﺮﺧﯽ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ
ﭘﺴﺮﻫﺎﯼ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﻣﺎ ﻋﺎﺷﻖ ﺷﺮﯾﻌﺘﯽ
ﺧﺮ ﺗﻮ ﺧﺮﯼ ﺑﻮﺩ ﺩﺭ ﻣﯿﺎﻥ ﻣﺎ ﺭﻭﺷﻨﻔﮑﺮها
ﮐﺴﯽ ﮐﺘﺎﺏ ﺩﺭﺳﯽ ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﻧﺪ
ﯾﮑﯽ ﻣﺎﺭﮐﺲ ﻣﯿﺨﻮﺍﻧﺪ
ﯾﮑﯽ ﻋﻘﺎﯾﺪ ﺑﺮﺗﺮ ﺍﺳﺘﺎﻟﯿﻦ
ﯾﮑﯽ ﮐﺘﺎﺏ ﻫﺎﯼ ﺟﻼﻝ ﺁﻝﺍﺣﻤﺪ
ﭼﻨﺪ ﺗﺎ ﻫﻢ ﮐﺘﺎﺏ "ﻣﺎﺋﻮ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺑﻪ ﻗﺪﺭﺕ ﺭﺳﯿﺪ " ﻭ ﺧﯿﻠﯽ ﻫﺎ ﻫﻢ ﺍﺧﻼﻕ ﺩﺭ ﺍﺳﻼﻡ ﻭ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺩﯾﺪﮔﺎﻩ ﺷﻤﺎ ﺯﯾﻨﺐﻭﺍﺭ ﺷﻮﺩ
ﺧﻮﺏ ﯾﺎﺩﻡ است ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺩﮐﺘﺮ ﺍﺑﺮﺍﻫﯿﻢ ﺑﻨﯽﺍﺣﻤﺪ، ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺟﺎﻣﻌﻪ ﺷﻨﺎﺳﯽ ﻣﺎ، ﺩﺭ ﺳﺮ ﮐﻼﺱ ﭘﺮﺳﯿﺪ :
" ﭼﻨﺪ ﻧﻔﺮ ﺍﺯ ﺷﻤﺎ ﺍﯾﺮﺍﻧﯽ ﻫﺴﺘﯿﺪ؟" ﻫﻤﻪ ﮔﻔﺘﯿﻢ ﺁﻗﺎ ﻣﺎ
ﭘﺮﺳﯿﺪ: "ﭼﻨﺪ ﻧﻔﺮ ﺍﺯ ﺷﻤﺎ ﺷﺎﻫﻨﺎﻣﻪ میخوﺍﻧﯿﺪ؟ " ﮐﺴﯽ ﺩﺳﺘﺶ ﺭﺍ ﺑﻠﻨﺪ ﻧﮑﺮﺩ
ﭘﺮﺳﯿﺪ: "ﮔﻠﺴﺘﺎﻥ ﺳﻌﺪﯼ ﭼﻨﺪ ﺻﻔﺤﻪ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺩﺭ ﭼﻪ ﺑﺎﺏﻫﺎﯾﯽ ﻧﻮﺷﺘﻪﺷﺪﻩ؟"
کسی نمیدانست
ﭘﺮﺳﯿﺪ: "ﻧﺎﻡ ﮐﻮﭼﮏ ﺟﺎﻣﯽ ﭼﯿﺴﺖ؟"
ﮐﺴﯽ ﻧﻤﯿﺪﺍﻧﺴﺖ
ﻫﺮ ﭼﻪ ﺍﺯ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﭘﺮﺳﯿﺪ ﮐﺴﯽ نمیدانست
ﭘﺮﺳﯿﺪ: "ﺭﺿﺎﺷﺎﻩ ﺩﺭ ﭼﻪ ﺳﺎﻟﯽ ﻭ ﺩﺭ ﮐﺠﺎ به دنیا ﺁﻣﺪ؟"
ﭘﺮﺳﯿﺪ: "ﻧﺎﻡ ﺍﺻﻠﯽ ﺍﻣﯿﺮ ﮐﺒﯿﺮ ﭼﻪ ﺑﻮﺩ؟"
پرسید: "هدف مشروطهچیان از فتح تهران و مقاومت ستارخان و باقرخان در تبریز چه بود؟"
پرسید: علامه دهخدا و جهانگیرخان صوراسرافیل و تقیزاده و کمالالملک و فروغی و قائم مقام فراهانی را چه کسی میشناسد؟!"
هیچکس پاسخ نداد...
آن یکی دو نفر هم که جواب دادند، پاسخشان غلط و دچار زمانپریشی تاریخی
استاد ﺩﺭ ﺁﺧﺮ ﮔﻔﺖ: "ﺧﺎﮎ ﺑﺮ ﺳﺮ ﻣﻠﺘﯽ ﮐﻪ ﺷﻤﺎ ﺭﻭﺷﻨﻔﮑﺮﺍﻧﺶ ﺑﺎﺷﯿﺪ
ﮐﺴﯽ ﺍﺯ ﺷﻤﺎ ﺗﺎﺭﯾﺦ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ نمیداند
ﺍﻣﺎ ﺍﮔﺮ ﺑﭙﺮﺳﻢ ﺍﺳﺎﻣﯽ ﺁﻥ ۵۳ ﻧﻔﺮ ﻋﻀﻮ ﺣﺰﺏ ﺗﻮﺩﻩ ﺩﺭ ﮐﺘﺎﺏ ﺑﺰﺭﮒ ﻋﻠﻮﯼ ﺭﺍ ﻧﺎﻡ ﺑﺒﺮﯾﺪ ﻫﻤﻪ ﺷﻤﺎ ﻧﺎﻡ ﮐﻮﭼﮏ، ﻧﺎﻡ ﻓﺎﻣﯿﻞ، ﺷﻤﺎﺭﻩ ﺷﻨﺎﺳﻨﺎﻣﻪ، ﻭ ﺗﺎﺭﯾﺦ ﺗﻮﻟﺪﺷﺎﻥ ﺭﺍ ﺣﻔﻆ ﻫﺴﺘﯿﺪ! ﺷﻤﺎ ﺑﺎ ﭘﻮﻝ ﺍﯾﻦ ﻣﻠﺖ ﺭﻭﺷﻨﻔﮑﺮ ﺷﺪﻩﺍﯾﺪ!؟
کسی ﮐﻪ ﺑﻪ ﻣﻠﺖ، ﺗﺎﺭﯾﺦ ﻭ ﻫﻮﯾﺖ ﺧﻮﺩ ﺧﯿﺎﻧﺖ ﮐﻨﺪ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﺭﺣﻢ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﮐﺮﺩ.
ﺑﺪﺑﺨﺖ ﺁﻥ ﻣﻤﻠﮑﺘﯽ ﮐﻪ ﺷﻤﺎﻫﺎ ﺭﻭﺷﻨﻔﮑﺮﺍﻧﺶ ﺑﺎﺷﯿﺪ"
و ﺍﻟﺒﺘﻪ ﺁﻥ ﻣﻠﺖ ﺍﺗﻔﺎﻗﺎ ﺑﺪﺑﺨﺖ ﻫﻢ ﺷﺪ ﻭ ﺩﮐﺘﺮ ﺑﻨﯽاﺣﻤﺪ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﻣﺎ آن روز ﺻﺤﯿﺢ ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻮﺩ.
#مناسب_پادکست
پس از سالها آمدهای
رو به رویم نشستهای
اشك میریزی.
تو نمیدانی باران یکریز هم هیچ ماهیِ روی خاک افتادهای را زنده نمیکند؟
7.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مردی در ناحیه جنوبی بیروت، در میانه حمله جنگندههای یهود، تنها کاری که از دستش بر میآمد، این بود که استغاثه از مولایمان را از بلندگوهای مسجد قائم پخش کند، صدایش را ببرد تا ته، تا نهتنها به تکتک خانههای بیروت، بلکه تا تپه صهیون هم برسد، تا خرابههای خانیونس هم برسد، تا برجها و شهرکهای سازمانی تهران هم برسد. که به فراموشکاران یادآوری شود که ما بیصاحب نیستیم. جوان رعنایی، زاده سامرا، پسر ابرمردی زاده کعبه، در کربلا، در صحن فاطمه زهرا در نجف، در گوشهای تاریک در بقیع، در کنار دیوار کعبه، در گوشه مسجد گوهرشاد، در میانه مسجد جمکران، در کنار قبر شهید گمنامی در روستایی دورافتاده، نشسته است، گریه میکند و محاسنش از اشک چشمانش خیس شده است و دعا میکند، برای مایی که فراموشش کردهایم.
دعا به اکْفِیانِی فَإِنَّکُما کافِیان میرسد، بمب دیگری خانهای را ویران میکند. آقای من، تو برای ما کافی هستی. تو از آمریکا و اسراییل بزرگتری، از جنگندهها و بمبافکنها و ناوها، از سردارها و ژنرالها، تو از شورای امنیت ملی بزرگتری، تو از تمام جمهوریهای اسلامی و غیراسلامی بزرگتری، تو از تمام ملکها و پادشاهیها بزرگتری. الغوث، الغوث الغوث، ادرکنی، ادرکنی، ادرکنی، الساعه، الساعه، الساعه، العجل، العجل، العجل.
«اگه کسی به تراپیست نیاز داره برنامه هرلایف مشاوره هاش رو رایگان کرده. برنامه رو نصب کنه و با هر تراپیستی که میخواد مشاوره بگیره برای کد تخفیف هم herlife رو بزنه.»
این بیریشهها در خانههایشان نشستهاند. هیچکجا دیده نمیشوند اما همهجا هستند. هیچ وطنی ندارند، جایی را ندارند که در آن بزرگ شده باشند.
اما مردم نمیتوانند از آنها پیروی کنند. چون مردم در خاک خودشان هستند. در سرزمین پدری خودشان هستند.
هیتلر