میشه اینجام اونقدر سرد بشه ک دوباره خیلی برررف بیاد و ایندفعه تعطیل شیم؟🙂🙂🙂🙂🙂
روزی دختری تو سرچ سراسری ایتاسرچ کرد اولین اسمی که به دلش نشست خونه درختی بود
خونه درختی جایی که با اولین پیام توی ناشناسِاونجا شروع شد
چه صبح هایی که با هم نخندیدیم تا وقت مدرسه فرا برسد یا چه شب هایی که مست بازی هایمان را برای یکدیگر کنار نگذاشته ایم و ریز ریز زیر پتو نخندیده یا چه وقت هایی که لگد پرانی هایی روی تخت از شدن ذوق برای سناریو های زاده شده از ذهن ما بیرون می آمد و ما آن ها را ستایش میکردیم گاهی حد رو رد میکردیم و..... اری
و در روز ۷ شهریور سال ۱۴۰۱ جلوی ضریح مقدس حضرت معصومه همدیگر را به آغوش کشیدیم و همه ی خاطره ها به یک باره از جلویمان رد شد قلب مان تند میزد و آن ده دقیقه توانست قلب من را پر از عشق کند حتی وقتی قرار بود بعد از آن ده دقیقه از هم جدا شویم دل هایمان راضی نبودند آنها وقت بیشتری میخواستند اما زمان امان مان نداد
و چه خاطره هایی که با هم ساختیم و چه روز هایی که خنده بر لب یکدیگر اوردیم و اشک های همدیگه را پاک کردیم
آری اینگونه بود داستان وصال دو قلب که میدرخشید
همه چیز از آنجا شروع شد جایی به نام خانه درختی
٫مولانگ٫
{''خونھدرختے''}
روزی دختری تو سرچ سراسری ایتاسرچ کرد اولین اسمی که به دلش نشست خونه درختی بود خونه درختی جایی که با
هیچ وقت فکر نمیکردم از طریق کانالم با یکی دوست بشم🙂🙂🙂🙂🙂✨