داغ بچه ای که از ترس سکته کرد...
داغ مادری که با دیدن سر بریده
کودکش، مُرد و زنده شد...
داغ روزه ای که افطار نشد...
داغ انسانیتی که زیر پا له شد...
داغ گرسنگی... تشنگی... ترس...
دلهره... ضجه های زن تنها شده...
لب های خشک چاک خورده... داغ...
درد... درد...
به خاطر روحمان که درد گرفت ...
به خاطر چهره خونی کودکی که هر روز در چهره بچه هایمان تصور شد...
به خاطر دلم که سوخت... دلت که سوخت...
شاید با این دو قدم راه رفتن، کمی دلمان، دلشان آرام گرفت...
فارغ از هر طرز تفکری، هر قشری، هر انتقادی... دل که داریم
هدایت شده از Like petrichor 🇮🇷🇵🇸
فکر کنم
سریع ترین ماه رمضون
کل عمرم بود...