البته خاطر بد دارم
پرندمو گذاشته بودم تو پذیرایی همون شب طوفان بود کنار خونه ماعم ساختمون نیمه کاره
این اهنا و وسایلش ب هم میخورد و خلاصه ی صدای وحشتناک میداد
فردا صبح پرندمو آوردم دیدن اینقد خودشو زده ب قفس (از صداهای دیشبش ترسیده بود)ک ی بالش خونی شده بودو میله های قفسم خونی بود
هدایت شده از تجمع پشمکا:>>✨
پچمکا واقن ممنونم ازتون ک اینقد ناگشاد و خوبین ک ناشناس میدین:")🌱