تا سال ۴۰۱ فکر میکردم خیلی ابیعبدالله رو دوست دارم
اما امان از ساعت ۰۰:۰۰ چهارشنبه ۱۶ شهریور ۴۰۱ ...
اون شب بهترین هدیهی عمرمو از ابیعبدالله گرفتم :)
اون شب تازه فهمیدم من تا الان فقط حرف میزدم که
آی مردم! ابیعبدالله ارباب منه ...
نمیدونم
ولی انگار تا وقتی واقعی اون عشق رو حس نکنی
دعوتت نمیکنن کربلا
منم دعوت نشدم
تا همون سال ۴۰۱ که
در فاصله کمتر از دو سه ماه
دوبار دعوتم کردن : )))
و این از معجزات زندگیم بود : )
حالا من برای اولین داشتم میرفتم جایی که
فقط عکساشو دیده بودم ...!
هیچ تصوری نداشتم
خیلیا میگفتن واقعا بهشته اونجا
ولی من نمیتونستم درک کنم :)
منم که تا برسم کربلا جون به لب شدم :)
نجف اینقدر برام جَوش سنگین بود
واقعا نمیتونستم درک کنم ...
شنیده بودم میگفتن
کربلا که بری میمونی اول بری پیش ابوفاضل یا ابیعبدالله :)
من به رسم ادب هر زمانی که بخوام برم زیارت
حتی چند بار در روز هم بشه
اول میرم پیش الگوی ادب، ابالفضل العباس :)
بعدش پیش ابیعبدالله !
کفشامو دادم کفشداری حرم ابی عبدالله
پا برهنه با جوراب سفید نو 😅
راه افتادم سمت حرم ابوفاضل