همینطوری هی با خودم میخوندم:
دامن کشان رفتی دلم زیر و رو شد
چشم حرامی با حرم روبرو شد
بیا برگرد خیمه ای کس و کارم
منو تنها نگذر ای علمدارم
آب به خیمه نرسید فدای سرت
حسین قامتش خمید فدای سرت
نشستم تو حجرهها
هی به زائرا نگاه میکردم
هی به گنبد نگاه میکردم
هی به رقص پرچمش نگاه میکردم
و فقط کیف میکردم : )
و در عین حال باورم نمیشد!
یه مقدار از زمانی که قرار گذاشتیم گذشت
دیگه مجبور بودم بیام بیرون و
برم سمت حرم ابیعبدالله ...
وقتی وسط بینالحرمین قدم میزدم
فقط نگاه میکردم به گنبد ابیعبدالله
اینقدر رویایی بود
اینقدر باور نکردنی بود که حد نداشت :)
تا اینکه رفتم داخل
رفتم سمت ضریح
نمیدونستم از کدوم سمت وارد میشم
ولی الان میدونم
از سمت بالاسر بود :)
پرده رفت کنار
همینطوری مات و مبهوت داشتم
ضریحشو نگاه میکردم
که یک دفعه
نگاهم افتاد به ششگوشه!
اشک تو چشمام جمع شد
نشد درست ضریحو نگاه کنم
سریع اشکامو پاک کردم
که ضریح خوشگلشو ببینم
آخه من عاشق ششگوشهشم : ))