eitaa logo
شیــعـہ علے(: 𝒮ℎ𝒾ℯ 𝒜ℓ𝒾:)
127 دنبال‌کننده
885 عکس
857 ویدیو
3 فایل
‌ ˼ بِسۡـم‌ِرَب‌ِالْحُ‌ـسِی‍ـنۡ...˹♥️ شروع نوکریمون:𝟐8''8"𝟏𝟒𝟎𝟥" پایان؟ایشالا شهادت😉 کپی:لا فور نعم نعم🌱🤗 بسیجیم و گنگم بالاست😎🌈 لف؟عممم بااشه😮‍💨اگه خوشت نیومد برو😇ولی فک کن از نجف دل کندی🫠اینجا آغوشِش بَرا هَمِه عاشِقا بازِ ♥︎من؟نوکرم گمنام
مشاهده در ایتا
دانلود
سال 1404 سالی جگرسوزی بود......❤️‍🩹 کسی بود که در عید دعا کند سال خوب باشد؟ایا کسی دعا نکرد که سال۱۴۰۴خوش باشیم؟؟❗️ سال مار بود.... حتما مار باید نیش زهر الود خود را به ما می زد❗️❗️؟؟🥺 اول جنگ ۱۲ روزه و شهیدان اش که از شهید هسته ای بگیر تا فرمانده ها کودکان از جمله شهید امیر علی امینی شهیده سیده محیا صدیقی صابر شهید حاجی زاده وو..... بعد اون حادثه ای سهمگین و جان سوز تر❤️‍🔥 ......یعنی......اختشاشات........ ۴۰۰تا شهید داشتیم ایه های سوزانده مسجد اتیش زده خانه های شیشه شکسته کودکان قلب شکسته بسیجی های دل شکسته اتوبوس های بی در و پنجره آمبولانس های بی اجیر و پنجره شکسته اتش نشانی هایی که خود اتش گرفته بودن❤️‍🔥 تابلو های رانندگی شکسته ◼️ کدوم شبیه اعتراض کردنه؟ اعتراف دختری سنگ دل از اختشاش گران من خودم به صورت مستقیم با بنیامین نتانیاهو در ارتباط بودم 🎴 داغ شهدا ی اختشاش نخوابیده بود که که جنگ شد مدرسه ی میناب با ابولفضل ۵تا شهید مادران قلب اتش گرفته به سوی مدرسه موشک دیگر تعداد شهدا از ۵ نفر به ۱۸۰تا شهید رسید💢 داغدار بودیم ولی استوار ❣ دوباره داغدار شدیم که ‌....... شب خوابیدم {شب نمی تونستم بخوابم} سحر..... خبری به داغی اتش 🔥 سید علی امامم رهبرم جانم❤️ شانه های مان را سست کرد زانو هایمان را کج آری.... خبر..... دلمان را سوزاند ❤️‍🔥💔 خبر یتیم شدنمان...🖤 خبر پر کشیدنت رهبرم.....♥︎ مظلوم تر از شما اقام؟💔 اما دیگر بیدار شدیم ۱۴۰۵همه دعا کردیم❤️ جنگنده F35 رهبر جدید مطمئن بودن از پیروزی مطمئن بودن از ظهور حرفی از اقام اَللهُ اَکبر تان را فراموش نکنید❤️ خداوند در شکست را به روی ما بسته است😎 🇮🇷🌹🇮🇷🌹🇮🇷🌹🇮🇷🌹🇮🇷🌹🇮🇷🌹 ✧  🥀 (🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷)
سلام♥️ ممنونم خداروشکر که راضی هستید ◾️ واقعا از شما ممنون انشاءلله که هر جا هستید تنتون سالم باشه😊🤍 تشکر بی نهایت از شما خیلی خوشحالم که راضی هستید 💜 به رضایت شما خوشحالیم🤍
گمنام میخرد:)
320.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پزشکیان وقتی متوجه میشه ترامپ گفته ما با ایران در حال مذاکره هستیم😂🗿
غلط❌ صحیح✅ ابر قدرت.| ابر شکست خورده نتانیاهو.| سگ ترامپ ترامپ.| عمو نفتی گنبد آهنین.| آبکش پهلوی.| سس خرسی اسرائیل.|مکانی به این نام یافت نشد
پس اولین رمان ساعت 6:00 داخل کانال قرار میگیره موضوع عاشقانه؛ درس از زندگی این رمان شهید نداره ولی علاوه بر عاشقانه بودنش ساده زیستی و تلنگر و خلاصه از ویژگی های شهید بودن رو در بر میگیره سعی کردیم رمانی رو انتخاب کنیم که علاوه بره درس عاشقی آموزنده باشه و درس زندگی هم بده 👌😊
رمان: به همین سادگی خلاصه: میگفت نباشم؛ چون حس میکرد سادگیاش این روزها خریدار ندارد؛ اما داشت، من خریدار بودم همهی سادگیهای عاشقانهاش را. قدم زدم کنارش در جاده های سادگی، تا بفهمد من فقط عشق را با یک رنگ کنارش میپسندم، آن هم به رنگ سادگی. اصلا سادگی یعنی زندگی؛ یعنی خودت باشی و او دور از همهی حرفهایی که نمی ارزد حتی به گوش کردن. دور از لذتهایی که فقط برای چند ثانیه و گذرا است و فقط زرق و برق دنیا. اصلا سادگی؛ یعنی خو د خو د عاشقی
به نام خداوندی که در همین نزدیکیست. قلبم بی وقفه میتپید. باز دلم برای دیدنش در لباس مشکی محرمیش ضعف میرفت، با اینکه محرم امسال با همهی سالها فرق داشت و میتونستم دزدکی دیدش نزنم، کاری که سالها بود انجام میدادم. درست از اون شبی که توی همین اتاق صداش رو شنیدم و نفهمیدم چرا قلبم به تپش افتاد و درونم آتیش به پا شد که با یک مشت و دو مشت آب خنک هم حالم جا نیومد، تازه با سلام کردن و دیدنش فقط کم مونده بود پس بیفتم و خودم اصلا نفهمیدم چرا این احساسهای تازه در من جون گرفته. آره دقیقا از همون شب لعنتی شروع شد این دزدکی دید زدنهایی که برای یه دختر سنگین و متین زشت بود و بیحیایی؛ ولی امان از قلب سرکشم که نمیگذاشت اینکار رو تکرار و تکرار نکنم. با دو انگشتم کمی لایه کِر کِره فلزی پرده قهوه ای رنگ و رو رفته رو باز میکنم، در حد کمی که فقط من ببینم بدون جلب توجه. نگاهم روش ثابت موند و وای به قلب بیقرار و عاشقم. دست برنمیداشت از این کوبش و خودم نمیفهمیدم حالا چرا؟ حالا که محرمش شده بودم، چرا؟! نه هنوز هم نه، هنوز جرأت نمیکردم برم نزدیک، با اینکه دیگه عادی بود این نزدیک شدن. نه هنوز نمیتونستم برم بتکونم خاک روی لباس مشکیش رو که حاصل جابه‌جایی دیگها از زیر زمین به حیاط بود و من هر سال چه قدر دلم میخواست این کار رو بکنم و یه خسته نباشید چاشنی کارم؛ ولی نه نمیشد؛ نمیشد. هنوز هم عشق من تنها سهم خودم بود و میدونستم اگر برای همه طبیعی باشه رفتارهای عاشقانه و از ته قلبم؛ ولی چین میفته بین پیشونیش و چشم غرههاش من رو نشونه میره اگه وسط نامحرمهای حیاط پیدام بشه. حیاط پر از هیاهو بود، پر از صدای صلوات و پر از دودی که از کنده های تازه آتیش گرفته بلند شده بود و عطر اسپند میداد و من چه قدر دوست داشتم این بو رو که پر از دود بود و پرآرامش. با خم شدنش نگاه گرفتم از این همه هیاهو؛ چون اصل نگاهم فقط مال اون بود، کسی که نه تنها از نگاهم، بلکه از خودم هم فراری بود و من نمیفهمیدم چرا؟! بعد از سه هفته عقد کردن و محرم بودن! خاک شلوارش رو تکوند. اواخر پاییز بودیم ولی هوا عطر و سرمای زمستونی داشت؛ اما امیرعلی فقط همون یه پیراهن مشکی تنش بود نه کت و نه بافت. از عطیه شنیده بودم که امیرعلی گفته لباس زیادی توی عزاداریها دست و پاگیرش میشه و من فقط از عطیه شنیده بودم، خواهر کوچیک امیرعلی؛ دوست و دختر عمه ی من و من هر سال چه قدر نگران بودم که نکنه سرمابخوره. حالا هم کم نشده بود این دل نگرانیها و بیشتر شده بود بعد از خوندن اون خطبه عقدی که حس خوبی به قلبم ریخت و امیرعلی اخم نشست رو صورتش و همون اخم جرأت گرفت از من که نشون بدم این دلنگرانیم رو و باز هم سکوت کرده بودم و سکوت. آه پر صدایی کشیدم. صدای دسته های عزاداری که از خیابون رد میشدن من رو به خودم آورد. با صدای طبل و سنجی که دلم رو لرزوند و مداحی که با نوحه سراییش از واقعه کربلا رد اشک گذاشت توی چشمهام، یه اشک واقعی.