#رمان_به_همین_سادگی
#قسمت10
_پیاده سو رسیدیم!
سریع از ماشین پیاده شد تا من اون"اما"رو ادامه ندم .
من هم ناچار با کلی حرص خوردن پیاده شدم.
چراغ، کوچه قدیمی و کاهگلی رو کاملا روشن کرده بود. امیرعلی زودتر از من جلوی در کوچیکِکرمی رنگ ایستاد و با نگاه زیر افتاده و دستهای توی جیب شلوار پارچهای خاکستری رنگش منتظر من بود. مثل همیشه ساده پوشیده بود؛ ولی مرتب و من بیخیالتر از چند دقیقه قبل باز توی قلبم قربون صدقهش رفتم. حالا که اشکالنداشت این بیپرواییها!
با قدمهای کوتاه کنارش قرار گرفتم تا عصبانیتم فروکش کنه. این کوچهی قدیمی مثل همیشه عطر نم میداد،
همون عطری که موقع اومدن بارون همه جا رو پر میکرد و حالا تو این محلههای قدیمی این عطر یعنی نوید مهمون داشتن به خاطر آب پاشی شدن جلوی در خونه. با همه ی وجودم نفس عمیقی کشیدم و حس کردم نگاه زیر چشمی امیرعلی رو و دستش که روی زنگ قدیمی با همون صدای بلبلی نشست.
خونهی عموی امیرعلی رو دوست داشتم، زیاد برای عید دیدنی اینجا اومده بودم والبته با مامان برای سفرهای نذری فاطمه خانوم. خونه یه بافت قدیمی داشت، یه حیاط کوچیک که دور تا دورش اتاق بود با درهای جدا و چوبی با چهار شیشه کوچولو رویش برای آفتابگیر بودن. اونوقت یکی از این درها میشد پذیرایی، یکی هال و یکی
سرویسها و بقیه هم اتاق خواب؛ با یه آشپزخونه نقلی که اون هم از وسط حیاط در داشت و چه صفایی داشت این
بحثهای زنونه تو آشپزخونهای که اُپن نبود و فاش، درست مثل خونهی عمه. البته فاصلهی خونههاشون هم فقط یه کوچه بود و تفاوت این دو خونه، باغچههای پر از گل عمه بود و باغچههای پر از سبزی فاطمه خانوم که هردو هم دوست داشتنی بودن و توی بهار چه عطری توی خونه راه میانداختن. در خونه که باز شد بیاختیار روی صورتم لبخند نشست. فاکتور گرفتم از اخم پیشونی امیرعلی، صفا و صمیمیت این خونه و افرادش دلم رو آروم میکرد.
-سلام عزیزهای من، خوش اومدین.
عمو گفتن من ابروی امیرعلی رو بالا پروند و چهقدر اون لحظه من حس قدرت کردم. خودش هم سلام عموجان آرومی گفت و عقب ایستاد برای ورود من، همینمراعات کردنش توی جمع جای شکر باقی گذاشته بود. من پا به حیاط گذاشتم و بوی اسپند شامهاهم رو پر کرد و ذغالها توی اسپندسوز دور سرم چرخید.
-سلام فاطمه خانوم، ممنون اذیت شدین.
به آغـوش کشیده شدم و همیشه فاطمه خانوم بوی عطر نرگس میداد.
-سلام به روی ماهت عروس خانوم، خوش اومدین. به به، خوش اومدی پسرم. قربون قدم تو و خانومت.
امشب همه جوره شده بود شب من و انگار خدا هم توی نقشهام همراهیم میکرد که دل امیرعلی رو با دلم راه بیاره؛
چون اول از همه خانوم بودنم به رخ امیرعلی کشیده شد و بعدِ تعارفات مرسوم با حرف عموش مجبور شد کنار من
بشینه. اصرارهای خودش برای کنار باباش نشستن راه به جایی نبرد و من توی دلم چه ذوق کرده بودم از این اجبار
دوستداشتنی. یک هیچ به نفع من بود امشب.
امیرعلی لبخند محوی روی لبش داشت؛ ولی یادش رفته بود اخم روی پیشونیش رو پاک کنه، تضاد صورتش باعث
گل کردن شیطنتم شد.به پشتی دستباف که دست هنر خود فاطمه خانوم بود و به صورت یک دست دور تا دور چیده شده بود، تکیه دادم. صدام رو آروم کردم و سرم رو تا حد ممکن نزدیک گوشش بردم.
- ببخشیدها؛ ولی بیزحمت باز کنین اون اخمها رو. من نگرانم این پیشونیت چین چین بمونه، تقصیر من چیه مجبوری امشب از نزدیک تحملم کنی؟
خندهی ریزی چاشنی حرفم شد و ادامه دادم:
_خدا خیر بده عمو جونت رو هرچی حرص دادی به من تو ماشین تلافی کرد.
اخمش باز شد و لب پایینش رو به دندون گرفت و من دعا کردم کاش به خاطر نخندیدن این کار رو کرده باشه ومن دلم خوش بشه که بالاخره به جای اخم کنار من یک بار خندید؛ اما شاید هم از حرص بود، حرص از این نزدیکی اجباری که امشب دامنش رو گرفته بود.
آرنج عطیه نشست توی پهلوم و صورتم جمع شد و دیگه نشد به تحلیل بقيهی احوالات امیرعلی بشینم. نگاه
چرخوندم، البته با یه اخم که عطیه مجبور شد دندونهاش رو به رخم بکشه.
-چطوری عروسِ کم پیدا؟
-باز تو مثل این خواهرشوهرهای بدذات گفتی عروس؟ من کم پیدام، تو چرا یه بار زنگ نمیزنی؟
کمی سر جاش جابهجا شد و به من نزدیکتر.
_ خودت میگی خواهرشوهر،انتظار نداری ک زنگ بزنم و بشم احوالپرست.
بعداز حرفش ابرو برام بالا پروند و رو ترش کرد. هرکی نمیدونست فک میکرد عجب خواهرشوهریه!
زبونم رو گزیدم تا خندهی بلندی از دهنم بیرون نره. بحث باهاش بیفایده بود، بعضیوقتها علاقهی شدیدیبهخواهرشوهر شدن داشت. بحث رو عوض کردم
#رمان_به_همین_سادگی
#قسمت11
-راستی آقا امیرمحمد و نفیسه جون نمیان؟
باز پشت چشمی نازک کرد و من دلم خواست طبق عادت هر دوتامون، یه ضربه سرش رو مهمون کنم؛ حیف،حیف که امشب به عنوان تازه عروس باید خانوم میبودم.
-دلت برای جاری جونت تنگ شده که بشینین پشت سر منِ یه دونه خواهرشوهر حرف بزنین؟!
اخمی به روش کردم که حداقل کمی تلافی کرده باشم.
-لوس نشو دیگه. دلم برای وروجکشون تنگ شده، امیرسام رو خیلی وقته ندیدم، شب عاشورا هم که نبودن.
پوفی کرد و گفت:
_دل من هم براش تنگ شده؛ ولی اونها هیچوقت خونهی عمواکبر نمیان.
-چرا آخه؟
بیفکر و بیمقدمه گفت:
_چون عمو ی غساله
عطیه ناراحت و پشیمون از حرف و بحث پیش اومده با خودش زیرلب چیزی گفت و من به ذهنم فشار آوردم تا ربط این نیومدن رو با شغل عمو اکبر بفهمم.
با اینکه خودم تا سرحد مرگ از مرده و غسالخونهها وحشت داشتم؛ ولی حرمت داشت این شغل برام که وظيفهی هر مسلمونی بود؛ ولی همه ما فراری ازش و چه دیدگاه بدی از این شغل توی دیدگاه عامهی مردم بود و چه اشتباهبود این دیدگاه که وظیفهی تک تک خودمون هم بود و بالخره میرسیدیم به جایی کهکارمون گره بخوره به یهغسال.
به نتیجه نمیرسیدم، حتی نمیتونستم با خودم فکر کنم که شاید از عمواکبر دلخور باشن و کدورتی باشه؛ چون میدونستم عمواکبر حسابی مهموننواز و مهربونه، با یه چهره نورانی که حاصل نمازهای سر وقت و با خضوع و خشوعش که من چند بار دیده بودم و غبطه خورده بودم که چرا من وقت نماز به جای اینکه همهی ذهنم باشهبرای خدا، یاد کارهای نکرده و حاجتهای درخواستیم از خدا میفتم.
از فکر بیرون اومدم، اینجا جاش نبود و چه خوب که یه عموی دیگه هم پیدا کرده بودم، که گفت:
_چطوری عمو جون؟ مامان و بابا خوب بودن؟
-ممنون، سلام رسوندن خدمتتون.
_سلامت باشن،سلاممارو برسون بهشون.
فاطمه خانوم سینی چایی را جلوم گرفت با احترام دستم رو لبه سینی نقرهای گرفتم و گفتم:
-ممنون نمیخورم.
-چرا مادر؟ تازه دمه بفرمایین.
نگاهم رو به فنجون چاییهای خوشرنگ دوختم که بخار ازشون بلند میشد و عطر هِل میداد.
-ممنون خیلی هم خوبه؛ ولی راستش من اهل چایینیستم.
متوجه نگاه زیر چشمی امیرعلی شدم و یادم افتاد به نزدیکیمون، به فاصلهي چهار انگشت و دلم رفت برای ایننزدیکی بدون اخمهاش.
-به سلامتی شنیدم دانشگاه هم قبول شدی عمو.
نگاهم رو باز چرخوندم سمت عمواکبر. اصلا امشب دلم نمیخواست این لبخند واقعی رو از خودم دور کنم.
-بله انشاءالله از بهمن کلاسهام شروع میشه.
فاطمه خانوم جایی مابین عمو اکبر و عمه همدم نشست و بقیه چاییها رو جلوی خودش گذاشت.
-به سلامتی، موفق باشی
با خجالت تشکر کردم و عمه هم با محبت بیحد و اندازهش به روم پلکی زد و باز عمو اکبر مخاطبم قرار داد.
-حااا چی قبول شدی محیا خانوم؟
اینبار عمو احمد، بابای امیرعلی که از بچگی برام عمو احمد بود جواب داد.
-ریاضی... درست میگم بابا؟
چقدر گرم شدم از این بابا گفتن عمو احمد، حالامن دوتا بابا داشتم، دخترها هم که بابایی.
لبخندم عمق گرفت و لحنم به لوسی دختر بچهها:
_بله
نگاه عمو احمد پر از تحسین شد و من معذب و خجالتزده نشسته، کمی جابهجا شدم؛ انگار خانومی فراموشم میشد. دستی رو که از خجالت به حاشیهی چادرم درگیر کرده بودم زمین گذاشتم و با حس کردنِ انگشتر فیروزهای امیرعلی زیر دستم، قلبم ریخت. آخه این دومین دفعهای بود که دستهای مردونش رو کامل لمس میکردم، دومین دفعه بعد از اون اولین باری که بعد از خطبهی عقد، به اصرار عمه دستم گم شد بین دستهای
مردونش که سرد بود نه با اون گرمای معروف، درست مثل امشب.
نگاه امیرعلی زیرچشمی و متعجب چرخید روی دستهامون و من چه ذوقی کردم؛ چون نگاه عمو احمد و عمو اکبر روی ما بود و نمیتونست دستش رو از زیر دستم بکشه بیرون. باز هم قلبم فرمان داد و من فشار آرومی به انگشتهاش دادم، امیر علی سریع سر چرخوند و نگاهش به نگاهم قفل شد و دستش زیر انگشتهام مشت.
حتی چشمهام لبخند محزونم رو دیدن. آروم به امیرعلی که منتظر بود دستم رو بردارم گفتم:
-نامحرم که نیستم، هستیم؟
سلام علیکم
یه بنده خدایی هست دو تا چک ۱۲ میلیونی داره و با سه تا بچه داره و تا پانزدهم وقت داره از این تاریخ بگذره میوفته زندان.
شش تومان براش تونستیم جمع کنین و ۱۸ تومان مونده هنوز.
اگر کسی در توانش هست و میتونه کمکی به این بنده خدا بکنه هر چقدر که در توانش هست به این شماره حساب واریز کنه.
خیر ببینید یاعلی✨
6104337825815150
بانک ملت
غلامرضا قاسمی روشناوند
3.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دوستان این پست کانال گروه هاتون بزارید 🙏🙏
﷽
﴿بسم رب شهدا و صدیقین﴾
کانال از جنس عاشقان امام حسین
عاشقان امام رضا
عاشقان امام علی
عاشقان کربلا؛»
اینجآمذهبےوغیرِمذهبےدورِهم
جمعشدیمتانوڪرِامامحسین'ع
بآشیم،🙃
خدایاقبولبآشہنوکرۍمابراۍ
حسینـت😭🥀
https://eitaa.com/ftgufrvu
ممنون میشم اگه حمایت کنید👆🌹
15.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بارون صحنت نمنم بهار رو آورد🌧🤍
#نقشبهشت
#رمان_به_همین_سادگی
#قسمت12
حالا وقتشه که باز اخم کنه.
_محیا
حواس هیچکس به ما نبود و همه گرم صحبت شده بودن. نگاهم رو دوختم به دستهامون، این لحظههاروآرزو داشتم. نوازشگونه انگشتهام رو کشیدم روی دست مشت شدش و قلبم رو بیتابتر کردم.و گفتم:
_دستمو برمیدارم ولی اخمات باز کن،یادم رفت از من متنفری!
نمیدونم صدام لرزید یا نه؛ ولی دوباره چرخیدن نگاه امیرعلی رو روی صورتم حس کردم، قلب بیتاب و فشرده شدم، هشدار میداد چشمام آمادهی باریدنه. چقدر سخت بود همهی
تصوراتت بشکنه، همهی رویاهات.
*
عمو احمد دوباره سوئیچ پرایدی رو که تازه خریده بود به جای اون پیکان قدیمی بامزش که من خیلی دوستشداشتم و کلی خاطره، داد به امیر علی و رو به من گفت:
-محیا جان، خونه ما نمیای دخترم؟
مثل بچهها از خوشی امشب داشتم عقب جلو میشدم و کنار عطیه ایستاده بودم.
-نه مرسی عموجون. دیگه دیروقته، میرم خونه.
عمه نزدیکم اومد و دست روی سرشونم گذاشت.
-خب بیا بریم شب خونه ما بمون عمه، من خودم به هادی زنگ میزنم.
نمیدونم چرا خجالت کشیدم و لپهام گل انداخت و همین باعث خندهی بلند عطیه شد.
-اوه حالا چه خجالتی هم میکشه! خوبه یه شب درمیون خونهی ما میخوابیدی. حالا که بهتره دیوونه، دیگه نامحرم هم نداری.
حس کردم همهی صورتم داغ شد و همزمان با عمه به عطیه چشم غره رفتم. راست میگفت، شبهای زیادی
خونهی عمه میموندم، به خصوص تابستونها. یا عطیه میاومد خونمون یا من میرفتم اونجا؛ ولی حالا حس
غریبی داشتم. عمه از من طرفداری کرد.
_حالا بچم باحیاست تو خجالت بکش.
عطیه بامزه خندش رو جمع کرد و چشمکی به امیرعلی که درست روبهرومون بود زد، تازه فهمیدم امیرعلی حسابی کلافه شده از این حرف نامربوط عطیه و تعارف عمه. میموندم دیگه امشب دیدنم، زیادیش میشد. عمهدستدورکمرمانداخت و محکم بغلم کرد.
-پس، فردا ظهر نهار منتظرتم
پوف کشیدن آروم امیرعلی رو شنیدم؛ چون همهی فکر و ذهنم شده بود عکسالعملهاش، انگار دیدن من اون هم دو وعده پشت سر هم واقعا دیگه ته ته عذاب بود. اومدم مخالفت کنم که عمه یه بــوسه محکم کاشت روی گونم.
-نه نیار عمه. یه ماهه عقد کردین، اینقدر درگیر مراسم خونهی بابا و روضه بودیم که نشدهدرستعروسمروپاگشا کنم منتظرتم.
خندم گرفت، یه دفعه عمه برام شد مادرشوهر و انگار عطیه هم همفکر من شده بود که گفت:
_دیگه نمی تونی نازبکشی،این دعوت رو شخص مادرشوهرش فرمان داد.
عمو احمد بلند خندید و باز من بودم و لپهام که هی سرخ و سفید میشد، عمه هم جای من عطیه به چشم غره انداخت و گفت:
من برای محیا همیشه عمه ام.
عطیه با خنده ابرو بالا مینداخت و باز نگاهش به امیرعلی بود و من دلم خواست با یه نیشگون از خجالت حرفی که قراربود بزنه در بیام و نشد .
-بیا تحویل بگیر. مامانت طرف عروسشه؛ ولی غصه نخور داداش، من هستم. یه خواهرشوهر بازی دربیارم براشکیف کنه.
معلوم بود امیرعلی از این تخس بازیهای عطیه خندش گرفته؛ ولی سعی میکرد نخنده که مبادا من به خودم بگیرم.
-بس کن عطیه، نصفِ شبه...
به اجبار نگاهش چرخید روی من و من امشب مدیون همهی اجبارها بودم.
-بریم محیا؟
مهربون نگاهش کردم و کاش همیشه یه اجبار روی سرش بود تا من حسرت نخورم برای شنیدن اسمم از زبونش،به این شیرینی.
-آره، بریم.
دوباره تو بـغـل عمه فشرده شدم و واقعاً خداحافظی کردیم.
*
امیرعلی آرنجش رو به لبهی شیشه تکیه داده بود و سرش رو به دستش، نگاه متفکرش هم به روبهرو بود و
خیابونایی که خلوت بودن. از این سکوت لب چیدم و صدام کمی بچگانه بود:
_قهری؟
جوابم فقط یه نیمنگاه بود، که نفهمیدم جوابش آره بود یا نه.
-الان داری نقشه میکشی چطوری فردا از دستم فرار کنی؟
صاف شد، دستش حلقه شد دور فرمون و فقط یه کلمه.
-نه!
-اگه خیلی از من متنفری حداقل دو تا داد سرم بزن تا دلت خنک بشه.
نگاه جدیش چرخید روی صورتم، با یه چین اضافه بین ابروهاش و جای یه اتو خالی.
-این جمله چیه تکرار میکنی؟! من کی همچین حرفی زدم؟
نگاهم رو از چشماش که بیتابم میکرد گرفتم و دوختم به انگشتام که توی هم میپیچوندمشون.
-لازم نیست بگی. اخم همیشگیپیشونیت وقتی با منی، خواستت برای نه گفتنم و رفتارت؛ همهی اینها نشون میده.
پوزخندی زد و چه درد داشت برای من.
-اگه ازت متنفر بودم دلیلی نداشت بیام خواستگاری.
-شاید تو به خاطر حرمت بزرگترها اومدی.
دنده رو عوض کرد؛ چون سرعتش کمتر شده بود و من هم به ذوق مسخرهی توی دلم لبخند زدم.
-خب آره، به خاطر حرمتها اومدم؛ ولی دلیل نمیشه به اینکه ازت متنفرم که اگه اینجوری بود میتونستم یه کلمه بگم تو رو نمیخوام و خلاص.
براق شدم، چه زود حرفهاش رو فراموش کرده بود و داشت خودش رو تبرئه میکرد.
- خب چرا؟ چرا خودت نگفتی و اومدی خواستگاری و از من خواستی بگم نه وقتی که همه چی جدی شده بود؟!
#رمان_به_همین_سادگی
#قسمت13
کلافه نفسی کشید و گرمای نفسش<ها> شد سمت من و وای از دل من.
-چون اگه میگفتم تو رو نمیخوام مامان یکی دیگه رو کاندید میکرد و من فکر کردم تو رو راحتتر میتونم راضی کنم که بگی نه.
حرف از یکی دیگه زدن به نظرم خوشایند نبود و چه قدر تلخ گفتم:
-آخه چرا...
پرید وسط حرفم و نذاشت کمی حسادت دلم رو آروم کنم.
-گفتم نپرس چرایی رو که حالا دیگه مفهمومی نداره.
-اونوقت اگه من میگفتم نه، دیگه عمه بیخیال ازدواج کردنت میشد؟
-بالاخره آره؛ چون چیزی بهش ثابت میشد که من دنبالش هستم و چه بد میشه اگه بعدها به چشم بیاد.
لحنم خود به خود مظلوم شد و ترسیده، از چی مطمئن بود که من درکش نمیکردم؟
-بهم بگو چرا! خواهش میکنم.
نگاهش چرخید و نفوذ کرد توی چشمهام. نگاهش، وای به نگاهش که قلبم رو از جا کند. بیاخم بود، جدی نبود؛ولی سریع از من این نگاه رو دزدید؛ چی میشد این نگاه تا ابد برای من میموند، حتی اگر آب بشم زیر این نگاه که لمس عاشقی رو توی من زنده میکرد.
-زود پشیمون میشی دختردایی، مطمئنم.
قلبم خیلی بیتابی میکرد، صدام هم پای دلم لرزید.
_ولی من مطمئنم پشیمون نمیشم،حتی مطمئن تر از تو .
باز هم نگاهش چرخید؛ اما من دیگه جرأت نکردم سر بلند کنم و با یه خداحافظیِ زیر لبی تقریباً از ماشین فرار
کردم و اصلا نفهمیدم که جواب خداحافظیم رو شنیدم یا نه
۰۰۰۰۰۰۰۰
حرارت ملیح آفتاب صبح زمستونی گونم رو نوازش میکرد، نفس عمیقیکشیدم.سردی هوا هم گاهی لذت داشت،گاهی خیلی هم خوب بود؛ چون میتونست حرارت درونم رو کم کنه و التهاب درونم رو فروکش؛ التهابی که حاصل آشوب فکری دیشبم بود و نتیجهای که باز هم من رو رسونده بود به اینکه حتی فکر کردن به امیرعلی هم من رو بیتاب میکنه و دلتنگ. چه لحظهشماری که برای امروز صبح کردم و دیدنش و این هوای سرد، خیلی ماهرانه استرسم رو کم میکرد؛ من هم بــوسم رو فرستادم برای خدا.
سر و صدای دوقلوها امکان کشیدن نفس عمیق دوم رو از من گرفت و نگاهم ثابت شد روی محمدی که شبیه بابابود و محسنی که شبیه مامان.
-شما دوتا دیگه کجا؟
محمد ابرو انداخت بالا امروز اصلاحوصلهی خوشمزه بودنش نداشتم.
-خونه عمه، مشکلیه؟
چشمام رو ریز کردم و شد یه چپ چپ خوشگل رو به هردوشون.
-اونوقت کی گفته شما دو تا هم دعوتین؟
محسن صداش لوس شد، هر دو شون یه پا خاله زنک بودن.
-وا! محیاجون، خونهی عمه که دعوت نمیخواد.
صورتم رو با چندش جمع کردم.
-نمیدونم کی بهتون گفته بانمکین.
بابا همون موقع بیرون اومد، طبق عادت سوئیچ ماشینش رو میچرخوند. من هم خوشحال شدم دهن باز محسن
بسته شد و من خودم رو لوس کردم.
-بابا جون خودم با آژانس میرفتم، روز جمعهای روز استراحتتونه.
روی پیشونی بابا چین مصنوعی افتاد و یه لبخند واقعی پدرانه روی لبهاش.
-این یعنی دختر بابا از الان تعارفی شده؟
محمد اوفی کشید و دست به کمر شد، نگاه طلبکارش رو به من بود.
-نخیر باباجون؛ این یعنی این یکی یدونه باز داره خودش رو لوس میکنه.
محسن هم دهنش رو کج کرد و گفت:
_خودشیرین
بابا همراه من چشمغرهای به هردوشون رفت و با ریموت در ماشینش رو باز کرد، منم<حسودی> بارشون کردم ورفتم صندلی جلو بشینم.
-آی خانوم مامان هم داره میاد.
گیج به محسن نگاه کردم.
-مامان؟!
محمد دیگه روی صندلی عقب کنار شیشه جا گرفته و قیافش پیروزمندانه بود.
-بله مامان. دسته جمعی میخوایم بریم در خونهی عمه تحویلت بدیم، بعد خودمون بریم دوردور. آخ چه صفایی داره حالابیرون رفتن، چه خوب شد عروسش کردن، نه محسن؟
محسن منتظر شد من بشینم تا اون هم کنار شیشه بشینه، عادت داشتن من رو وسط بذارن.
-آره ولی دعاش رو باید به جون امیرعلی بکنیم که از شر این دردونه راحتمون کرد.
با اعتراض و باز هم به سبک دردونه بابا بودن گفتم:
-بابا...
مامان که بیرون اومده بود فرصت به بابا نداد و اینبار اون طرفدارم شد.
_این حرفارو نزنین خوبیت نداره،دخترمم اذیت نکنین.
لحن تند مامان روشون تاثیر نکرد، تازه با خندهی ریزی به هم چشمک زدن و من دست به سینه روی صندلی عقب نشستم. ترجیح دادم با بحث کردن همین اول صبحی روزم رو خراب نکنم.
۰۰۰
برای دور شدن ماشینِ بابا دست تکون دادم و همون لحظه عطیه در رو باز کرد و با دیدنم دست به کمر شد
-وا چه عجب، نمیاومدی دیگه. دست مامانم درد نکنه با این عروس آوردنش، تا لنگ ظهر میخوابه.
پوف بلندی از دهنم در اومد، عطیه هم لنگهی محسن و محمد بود.
-جون من بیخیال شو دیگه عطی جون، دقت کردی جدیداً داری میری تو جلد خواهرشوهرهای غرغرو؟!
با کیفم زدم به بازوش که تلافی الان و دیشب با هم درآد.
-حالا هم برو کنار، اگه همینجا بمونم تا شب میخوای برام دست به کمر سخنرانی کنی.