ام البنین تنها یک مادر نبود؛بلکه یک قهرمان بود و الگویی برای تمام مادران تاریخ🧡
از اول هرکجا که حرفی از مادرترین بوده
همیشه بعد اسم فاطمه ام البنین بوده...
💔 داستان واقعی: براساس سرگذشت دختری بنام " فهیمه
💠 قسمت دوم
..... دیگه چه می دونستم خانم داره برامون فیلم بازی می کنه! اگه اونقدر که می نشستی پای این ماهواره لعنتی به درست توجه می کردی الان اینطوری دسته گل به آب نمی دادی!
می دونی اگه بابات بفهمه چه قشقرقی به پا می کنه؟ درسته، شایدکوتاهی از من بوده اما خب، خودت شاهد بودی که درگیر اسباب کشی بودیم بعد می دونی که داداشت چه وقتی ازم می گیره واسه همین هم وقت سرخاروندن ندارم اما اینکه نیومدم مدرسه دلیل بر این نمی شه که تو درس نخونی.
تو همیشه شاگرد زرنگ کلاس بودی فهیمه، این سقوط حتما دلیلی داره. باید همین حالا دلیلش رو بگی وگرنه با بابات طرفی!
نام پدر که آمد مو بر تنم راست شد. پدرم کلا آدم بداخلاقی نبود اما قلق خاص خودش را داشت. می دانستم اگر مادر حرفی به پدرم بزند، با سین جیم هایش۸ روزگارم را سیاه خواهد کرد. فوری خودم را که روی تخت ولو شده بودم جمع و جور کردم و به سمت مادر که دست به کمر در آستانه اتاقم ایستاده بود رفتم و با صدایی بغض آلود گفتم:
تو رو خدا به بابا حرفی نزن. بابا رو نمره های من خیلی حساسه و اگه بفهمه سه تا تجدید اوردم بیچاره م می کنه. خب، یه کم هم به من حق بده دیگه.وقتی داداش دنیا اومد حسابی توجه شما و بابا رو معطوف خودش کرد طوری که اصلا انگار نه انگار فهیمه ایی هم هست. از ذوق این که بعد از پونزده سال دوباره بچه دار شدین و این بار بچه تون یه پسر کاکل زری بوده اصلا دیگه کلا فراموشم کردین!
بعدش هم که اسباب کشی کردیم و اومدیم خونه جدید.
خب، انتظار داشتین تو همچین شرایطی درس بخونم و شاگرد ممتاز بشم؟! تو اون لحظه هایی که داداشم رو می گرفتین بغلتون و حتی یه لحظه هم زمین نمی ذاشتینش، من داشتم از حسادت می ترکیدم.روحیه م حسابی خراب و داغون شده بود.
اونوقت به نظرتون تو این وضعیت حس و حال و روحیه درس خوندن داشتم؟!
این را که گفتم بغضم ترکید و دیگر۸ نتوانستم ادامه دهم.
اما خودم خوب می دانستم که دلیل تجدید آوردنم هیچ کدام از این حرف ها نبود و فقط برای اینکه مادر به پدرم حرفی نزند اینگونه فیلم بازی می کردم تا او را مجاب کنم!
حرف هایم که تمام شد،به چهره مادر خیره شدم. می خواستم تاثیر حرف هایم را ببینم.
حالت نگاه مادر کلا تغییر کرده بود. دیگر از خشم چند دقیقه قبل در آن خبری نبود. با این وجود اما در حالیکه سعی می کرد هنوز عصبانی به نظر برسد گفت: ...
#ادامه_دارد ...
https://eitaa.com/HOSSINEHA/651
.
«خسته ام بس ڪه به دل دیده ام آزار عزیز»
از خــودم خستــه ام و از همـه بیـزار عزیز
همـه ے حنـجـره هــا لاف محبـت زده انـد
گشتــم و نیـست ڪـسے یـار ِ وفـادار عزیز
دردم این است تفاوت نڪند نوش و نیش
بس محبـت شـده بـا منـت بسیــار عزیز
گلـه هـا دارم از ایـن بخت سزاوار نبود
ازگلستـان جهـان سهـم دلــم خـار عزیز
سینه ام را بشڪافید پر از حرفم و درد
چه ڪنم نیست ڪسے محرم اسرار عزیز
هـرڪسے آمـده بـر زخـم دلم زخـم زده
زخـم بسیــار ولے نیست پرستار عزیز
هرطرف مینگرم لشگرغم حمله ور است
روز روشن شده است در نظرم تار عزیز..❤️🩹