#پارت_آینده 🥵♨️
+ بیرون از سوله ایستاده بودم و با استرس پامو به زمین میکوبیدم
پلیس ها منتظر دستور بودن تا وارد سوله بشن
صدای عربده هیراد فکر از سرم پروند
-دریااااااا
همه رو کنار زدم و وارد سوله شدم.. هیچکس اونجا نبود
جز هیراد و.. ناباورانه به جلو حرکت کردم.. امکان نداره
جnازه کسی جلو روم بود که فکر میکردم به خاطر عشقش نسبت به
من خود. کشی کرده.. اشکام سرازیر شدن.. بدترین حس دنیا
اینه که بفهمی برادرت دروغ به این بزرگی بهت گفته
هیراد و به یه میله بسته بودن.. کل جونش خو. نی بود
زجه میزد و اسم دریا رو صدا میکرد.. عشقش جلو چشماش
پر پر شده بود.. دستش و باز کردن و با گریه و داد سمت
جnازه دریا اومد.. دیدن شرایطش واسم سخت بود و دلداری
دادنش سخت تر.. چطور میتونم بهش دلداری بدم بعد از
این همه دروغ.....
· ・ ──────── ・ ·
ادامه داستان لینک زیر🥵😱♨️
https://eitaa.com/roman0haamim
هدایت شده از 𝗷𝗮𝗵𝗮𝗻|𝗵𝗮𝗺𝗶𝗺🖤
«شات از پست جدیدش🤍»
اختصاصی چنل فور بزنید
@jahanhamim
هدایت شده از 𝗷𝗮𝗵𝗮𝗻|𝗵𝗮𝗺𝗶𝗺🖤
«شات از پست جدیدش🤍»
اختصاصی چنل فور بزنید
@jahanhamim