چهرهات را میپسندم، چشمهایت بیشتر
لحن شیرین صدایت، خندههایت بیشتر
پیش از اینها من گمان کردم که عاشق نیستم
بعد از آن دیدار گشتم مبتلایت بیشتر
با تو هر لحظه برایم عشق معنا میشود
با تو بودم من، ولیکن با خیالت بیشتر
گرچه بر لطف خدا من تکیه میکردم، ولی
تکیهگاهم بودهای تو، شانههایت بیشتر
بچه ها مامانم یهو اومد یه نگاه ریز پر معنا بهم انداخت از اینکه تا الان بیدار بودم بعد رفت خوابید
نمیدونما
ولی شاید اینکه ناز کردن یه گربه رو دوست داریم
برای اینه که ماهم دوست داریم نازنازی بشیم ولی نشدیم..