آوا دَر حَنجَره ِ حامی پارت 27✨🤍
حامی به چشمانِ بیروحِ آوا نگاه کرد و بعد نگاهش را به سلنا دوخت. سلنا لبخندی پیروزمندانه داشت، اما حامی میدانست نباید به او اعتماد کرد. حامی با سرعتی که فقط یک مبارزِ حرفهای دارد، به جایِ دست دادن با سلنا، چاقویِ لیزریِ خنجر را با تمامِ قدرت به پنلِ کنترلِ بمبها کوبید.
جرقههایِ شدیدِ الکتریکی بلند شد و سیستمِ مرکزی در حالی که آژیر میکشید، رویِ ۵ ثانیه قفل شد.
حامی فریاد زد: «بدو آوا!»
او دستِ آوا را گرفت و با هم به سمتِ دریچهیِ مشبک و زنگزدهای که در انتهایِ دیوار بود شیرجه زدند. سلنا که انتظارِ این دیوانگی را نداشت، با خشم فریاد کشید و سعی کرد از مهلکه فرار کند، اما ثانیهیِ پنجم فرا رسید.
انفجاری مهیب انبار را لرزاند. موجِ آتش، دریچه را از جا کند و آوا و حامی را مثلِ دو تکه چوب به درونِ تاریکیِ مطلقِ پشتِ دریچه پرتاب کرد. آنها در یک سقوطِ آزادِ بیپایان بودند، در حالی که اطرافشان پر از لولههایِ بخارِ داغ و چرخدندههایِ عظیمِ ایترنا بود.
ناگهان، آنها رویِ یک سطحِ لغزنده و فلزی سقوط کردند که به نظر میرسید سقفِ یک قطارِ مغناطیسیِ فوقسریع است که در حالِ عبور از تونلهایِ مخفیِ زیرِ شهر بود. سرعتِ قطار آنقدر زیاد بود که گوشهایشان از صدایِ باد سوت میکشید.
آوا—که هنوز حافظهاش برنگشته بود—به حامی نگاه کرد و پرسید: «ما کجا هستیم؟ این قطار… کجا میره؟»
حامی در حالی که زخمی بود و نفسنفس میزد، به کابینِ جلوییِ قطار نگاه کرد؛ جایی که مردی با همان پالتویِ مشکیِ پارتهایِ قبل، پشتِ فرمانِ قطار نشسته بود و آنها را مستقیم به سمتِ «مرکزِ اصلیِ کنترلِ ایترنا» در قلبِ پایتخت میبرد!
🎀🤍