eitaa logo
🎀✨𝓪𝓽𝓲𝔂𝓮𝓱 𝓪𝓽 𝓶𝔂 𝓫𝓮𝓼𝓽✨🎀
137 دنبال‌کننده
442 عکس
86 ویدیو
13 فایل
به نام او at my best = در بهترین حالت خودم میگم ، میشه قوی باشی؟ مطمئن باش میتونی، دنیا فقط دوروزه...• اینجا ؟ اینجا جاییه که پراز چیز های انگیزشی و گوگوری مگوریههه🛐 شروعمون ؛ ¹⁴⁰⁵/²/²⁵ کپی؟ فوروارد قشنگ تره جانا خونمون؛ https://eitaa.com/Haami13
مشاهده در ایتا
دانلود
اجازه دارم فدای دخترای نازم بشم؟🎀🛐
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
دوتا فرشته نمیان بقیه ی رمان رو بزارم؟جاهای حساسه ها🦦🎀 https://eitaa.com/joinchat/1031669351C081d287bd9
واییییی دخترای خودمیددددد🛐🎀
یعنی من الهی فدای دخملام بشممممم🎀🦦😭
آوا دَر حَنجَره ِ حامی پارت ²⁸✨🤍 صدایِ سوتِ ممتدِ باد در گوش‌هایِ حامی می‌پیچید، انگار که هزارانِ هیولا همزمان داشتند فریاد می‌کشیدند. قطارِ مغناطیسی با سرعتی غیرقابلِ تصور از میانِ تونل‌هایِ تاریکِ ایترنا عبور می‌کرد و هر لحظه جرقه‌هایِ آبی‌رنگِ برخوردِ آهن با آهن، فضایِ دورِ آن‌ها را برایِ لحظه‌ای روشن و دوباره تاریک می‌کرد. «آوا! دستم رو محکم بگیر!» حامی با صدایی که به زور شنیده می‌شد، فریاد زد. او در حالی که یک دستش را به لبه‌یِ فلزیِ قطار چسبانده بود، سعی می‌کرد بدنِ خسته‌یِ آوا را نگه دارد. آوا، با چشمانی که از شدتِ باد و گردوغبار می‌سوخت، فقط توانست سرش را تکان دهد. او احساس می‌کرد بدنش سنگین شده؛ شاید به خاطرِ آن حمله‌یِ ذهنیِ سلنا، یا شاید هم به خاطرِ آن تکه‌ای از حافظه‌اش که در عملیاتِ قبلی از دست داده بود. او حتی نمی‌دانست دقیقاً چه حسی دارد، اما می‌دانست که نباید رها شود. ناگهان، صدایِ کوبیدنِ چیزی به بدنهٔ قطار بلند شد! 🚨 از میانِ مه و جرقه‌ها، دو عدد از پهپادهایِ جنگنده‌یِ ایترنا—که کوچک اما با سرعتِ بسیار بالا بودند—از لبه‌یِ تونل به سمتِ آن‌ها پرواز کردند. این پهپادها مجهز به پرتوهایِ الکتریکیِ بودند که هدفشان فقط یک چیز بود: پرت کردنِ هر چیزی که رویِ سقفِ قطار قرار داشت! «مراقب باش!» حامی فریاد کشید و آوا را به سمتِ پایینِ سقف، جایی که کمی محافظِ فلزی وجود داشت، کشید. درست در همان لحظه، یک پرتوِ الکتریکیِ بنفش‌رنگ از پهپاد رد شد و جایی را که آوا ثانیه‌ای قبل ایستاده بود، با صدایِ انفجارِ شدیدی سوزاند. اما خطر تمام نشده بود. پهپادها شروع کردند به چرخش به دورِ آن‌ها، مثلِ دو شکارچی که منتظرِ لحظه‌یِ ضعفِ طعمه هستند. حامی متوجه شد که آن‌ها نمی‌توانند تا رسیدن به ایستگاهِ اصلی، رویِ سقفِ باز بمانند. او به آوا نگاه کرد. چشمانِ آوا سرد و غریبه بود، اما در عین حال، حامی می‌دید که او هنوز هم همان دخترِ شجاعی است که می‌شناخت. «آوا! باید واردِ کابین بشیم!» حامی با اضطراب گفت. «اگه بتونیم واردِ کابین بشیم، شاید بتونیم اون پهپادها رو از داخلِ کنترل کنیم یا حداقل از دستشون فرار کنیم!» اما مشکل این بود که درِ ورود به کابین، از سمتِ بیرونِ بسیار صیقلی و لغزنده بود و پهپادها دقیقاً رویِ مسیرِ حرکتِ آن‌ها تمرکز کرده بودند. 🤍🎀
آوا دَر حَنجَره ِ حامی پارت ²⁹✨🤍 حامی چاقوی لیزریاش را بیرون کشید و فریاد زد: «آوا! من حواسشون رو پرت میکنم، تو برو به سمتِ کابین!» اشتباه بزرگ… چون آوا دیگه اون دختری نبود که فقط دستور بگیره. نگاهِ سردش روی پهپادِ نزدیک قفل شد. در یک لحظه، در حالی که حامی به سمت راست پرید و پهپادها پرتوهای بنفششان را دنبالش چرخاندند، آوا دوید، از روی لبهی قطار جست زد و سوار بر پشتِ پهپاد شد! ⚡ «آوا!!!» حامی جیغ کشید، اما خیلی دیر شده بود. آوا با دستهای خیس از عرق روی بدنهی براق پهپاد قفل شد؛ انگار داشت یک اسب وحشی را رام میکرد! پهپاد از شدت شوک به چپ و راست پیچید و سعی داشت او را پرت کند، اما آوا با دندانهای بههم فشرده، کابلهای برقِ پهپاد را پیدا کرد و با چاقو دو تیکهشان کرد. ناگهان پهپاد از کنترل خارج شد و مثل یک موشکِ دیوانه به سمتِ شیشهی جلوی کابینِ راننده شیرجه رفت! «کررررررررررررررررررررررررررررشششش!!!» شیشهی ضخیم خرد شد و آوا همراه با تکههای شیشه وارد کابین شد و غلتید. راننده—که قبلاً درِ ورودی را قفل کرده بود—با چشمانِ وحشتزده به او خیره شد، اما آوا قبل از اینکه او دکمهی خطر را فشار دهد، با لگد پنلِ فرمان را خاموش کرد! قطار با صدایِ وحشتناکِ ترمزِ مغناطیسی، شروع به لرزیدن کرد… و حامی که هنوز روی سقف بود، از شدتِ ترمزِ ناگهانی… لَغزید! 🚨 🤍🎀
دخترام پارت اول سنجاقه