eitaa logo
🎀✨𝓪𝓽𝓲𝔂𝓮𝓱 𝓪𝓽 𝓶𝔂 𝓫𝓮𝓼𝓽✨🎀
146 دنبال‌کننده
462 عکس
92 ویدیو
13 فایل
به نام او at my best = در بهترین حالت خودم میگم ، میشه قوی باشی؟ مطمئن باش میتونی، دنیا فقط دوروزه...• اینجا ؟ اینجا جاییه که پراز چیز های انگیزشی و گوگوری مگوریههه🛐 شروعمون ؛ ¹⁴⁰⁵/²/²⁵ کپی؟ فوروارد قشنگ تره جانا خونمون؛ https://eitaa.com/Haami13
مشاهده در ایتا
دانلود
آوا دَر حَنجَره حامی پارت ³²✨🤍 صدای زانو زدنِ صدها سرباز مثل موجی از آهن در سالن غلتید. چراغهای قرمز یکییکی روشن شدند و بالای سرِ آوا، یک هولوگرامِ عظیم ظاهر شد: «بازگردانی واحد نئون: ۳۴٪ … ۳۵٪ …» آوا دستش را روی سینهاش گذاشت. زیر پوستش، چیزی میتپید. چیزی که قرار نبود آنجا باشد. یک ضربانِ فلزی. «دست از سرم بردارید…» آوا با صدایی لرزان گفت. اما حافظهاش داشت مثل یخِ در حال آب شدن، ذرهذره برمیگشت. حامی که زخمی کنارش افتاده بود، دستش را به سمتش دراز کرد: «آوا! به چشماشون نگاه نکن! این همهش یه تلهست!» اما مردِ پالتومشکی از میانِ سربازانِ زانو زده عبور کرد. برای اولین بار، ماسکش را برداشت. صورتش نیمهانسانی بود؛ نیمی از پوست و نیمی از فلزِ نقرهای. چشم چپش آبیِ مصنوعی میدرخشید و روی گردنش، همان خطوطِ نقرهایِ درخشان دیده میشد. «اسم من آرشه، آوا.» صدایش آرام و عمیق بود. «و تو… دخترِ منی. نه با خون. با جرقه و سیلیکون.» آوا عقب رفت. «دروغ میگی!» «دروغ؟» آرش لبخند زد و به هولوگرام اشاره کرد. تصویر عوض شد: یک دختربچهی موکوتاه روی تخت آزمایشگاهی، با سیمهایی که به سرش وصل بود. کنارش، قلبِ فلزیِ درخشان روی یک پایه قرار داشت. «ده سال پیش، شهر داشت میمُرد. قلبِ ایترنا — مغزِ مرکزیِ این شهر — از کار افتاده بود. تنها راهِ نجاتش این بود که یه قلبِ جدید پیدا کنه.» آرش به سینهی آوا اشاره کرد. «تو اون قلب رو توی سینهت داری، آوا. تو تنها کسی هستی که میتونه ایترنا رو دوباره بیدار کنه.» 🤍🎀
آوا دَر حَنجَره حامی پارت ³³✨🤍 سلنا از میانِ جمعیت جلو آمد؛ با آن صورتِ سوخته و چشمِ مصنوعیِ عجیبش. «تو فرماندهی این شهر بودی، آوا. اون سربازها جلوی تو زانو زدن چون قلبِ تو رو میشناسن.» حامی با خشم فریاد زد: «پس چرا اینهمه مدت دنبالش بودید تا بکشیدش؟!» آرش سرش را چرخاند. «کی گفته میخواستیم بکشیمش؟ ما میخواستیم برگردونیمش. اما تو…» نگاهش روی حامی قفل شد. «تو اون رو از ما دزدیدی.» «بازگردانی واحد نئون: ۵۸٪ …» آوا زانو زد. درد توی جمجمهاش پیچید و تصاویر مثل رعد ظاهر شدند: یک اتاق سفید. دستهای بسته. کودکی که فریاد میزد: «آوا، بهش اعتماد نکن!» و بعد… حامی. همیشه حامی. روی زمینِ خیس، کنار رودخانه، توی انبارهای سوخته، توی قطار. او بود که دستش را گرفته بود و گفته بود: «با من بیا.» آوا چشمهایش را باز کرد. هولوگرام بالای سرش هنوز میگفت: «۷۲٪ …» آرش دستش را به سمت او دراز کرد. «بیا. فقط دستِ من رو بگیر و بذار قلبِ ایترنا بیدار شه. شهر نجات پیدا میکنه.» حامی هم دستش را دراز کرد. «آوا… اگه بری، برنمیگردی. میدونمش. اون قلب قراره تو رو قورت بده.» دستهای آوا میلرزید. هولوگرام شمارش را ادامه میداد: «۸۵٪ … ۸۶٪ …» و برای اولین بار از وقتی وارد آن سالن شده بود، آوا لبخند زد. لبخندی که نه به آرش بود، نه به سلنا… بلکه به حامی. «حامی… اسمت رو یادم اومد.» حامی اشکهایش را قورت داد: «آره… و من هیچوقتولت نمیکنم.» «۹۴٪ … ۹۵٪ …» آوا بلند شد. رو به آرش و سلنا ایستاد. پشتش، صدها سرباز زانو زده بودند و جلویش، شهری که منتظرِ قلبِ خودش بود. 🤍🎀
اینم ⁴ پارت خدمت شما✨
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از 𝑽𝒆𝒏𝒖𝒔/کم بفور
باغ و داستاناش🤣💆🏻‍♀️ @Venosssssss
هدایت شده از Girl Secrets
عمو عرفان چه آماری r⋆م⋆a⋆ میدی؟ - آمار 189 ، 15تا ر ⋆ a ⋆ ن 8⋆_⋆1⋆+ و ف⋆o⋆o⋆o⋆oل ⋆h⋆نه ارسال میکنم http://eitaa.com/joinchat/4153870016C4630019985 ارسال نکردم لف بده
هدایت شده از Girl Secrets
3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ما یک جمع نیستیم ؛ یک حالِ مشترکیم دخترهایی با قصه‌های متفاوت ، اما یک زبان برای فهمیدنِ هم ‌اینجا از چیزهایی میگیم که شاید جایی برای گفتن شون پیدا نکردیم از خودمون ، از زندگی ، از رویا‌هامون ، و از هر چیزی که بین ما مشترکه . ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ 𓆤Girl Secrets .
هدایت شده از Girl Secrets
عرض ارادت و اوقات بکـام چنل Deerlinᧁ′s Secret از دسترس خارج شد برای ادامه همسایگی اینور جوین باشید اد کنم .❗️‌ᦔ ᥖꫀ 𖥻 ִ ۫ ּ @Pv_Nyr ָ࣪ᥕᥱ¹𖥻࣭ https://eitaa.com/joinchat/4153870016C4630019985 - - - ᦔᥴ𖥻 ִ https://eitaa.com/joinchat/2309490350Ca35dc8b079
هدایت شده از 𝑽𝒆𝒏𝒖𝒔/کم بفور
باغ و داستاناش🤣💆🏻‍♀️ @Venosssssss