★Roman nime I AZ ghalbam★
Part:45
Fasl:1
اوین رفت خونه حامی
رسیدند خونه
حامی کلید رو انداخت داخل قفل در
هردو وارد خونه شدند
اوین رفت توی اتاق و سنجاق هارو از موهاش در می آورد
حامی وارد اتاق شد
اومد پشت اوین
و سنجاق هارا یکی یکی از موهای اوین خارج کرد
اوین:ایی آروم
حامی:دردت اومد
اوین:آره
حامی:بزار آخرین سنجاقه
و آخرین سنجاق رو از سرش جدا کرد
اوین لباس های راحتیش رو پوشید
حامی هم کت و شلوارش رو عوض کرد و هردو
روی تخت خوابیدن
___
فردا صبح
[خونه حامی]
نور خورشید بر موهای طلایی اوین برخورد میکرد
اوین در بغل گرم و امن حامی خواب بود
حامی جوری اوین را بغل کرده بود
که حس امنیت
حس آرامش
حس تنها نبود
و...بهش دست بدهد،فقط به آوین نه به هردویشان🤌🏻
ساعت07:10 بود
[خونه لیلا و حمید]
حمید از خواب بلند شد و به سمت دستشویی برای شستن دست و صورتش روانه شد.
جانا هنوز خواب بود
لیلا در بالکن با چایی وایساده بود و از هوای اردیبهشتی لذت میبرد
صبحانه روی میز حاضر بود
𝐍𝐨 𝐜𝐨𝐩𝐲🩵
𝐉𝐨𝐢𝐧 : @Haamim137613 ✨
★Roman nime I AZ ghalbam★
Part:46
Fasl:1
حمید به سمت بالکن حرکت کرد
وارد بالکن شد
حمید:صبحت بخیر
لیلا:صبح شماهم بخیر
حمید:چه هوای خوبیه..نه؟
لیلا:آره هوا دلپذیره
حمید:عاشق هوای اردیبهشتم
لیلا:هنوز که حامی عقده ولی دلم براش تنگ شده..احساس میکنم دیگه نمیبینمش
حمید:میبینیش همه همین حس رو دارن خیلی سخته ولی خوشبخت میشن😀
لیلا:بله😇
حمید:بریم داخل؟
لیلا:بریم
وقتی وارد خانه شدند جانا را دیدن که نشسته و داره صبحانه میخوره
لیلا:جانا خانم گشنه رو😆
جانا:خب گشنمه😅😋
حمید:معلومه😁
[خونه فرشته و رضا]
اریانا: مامان من خوردم،مرسی میخوام برم بیرون
فرشته:نوش جون باشه برو
رضا:کجا میخوای بری
اریانا:برم با دوستم خرید
رضا:باشه بسلامت
اریانا:مرسی
اریانا رفت توی اتاق و لباسش رو پوشید
اریانا:مامان،بابا خداحافظ
فرشته و رضا:خداحافظ
اریانا از خانه بیرون رفت و اسنپ گرفت و رفت پاساژ
[خونه ارزو و ارمان]
حامد:مامان کاری نداری
ارزو:نه
حامد:گندم بدو دیگه
گندم:اومدم اومدم
حامد:مامان بابا کِی از سرکار میاد
ارزو:ساعت 12
گندم:بریم؟
ارزو:گندم یه چیز بخر واسه آوین ببر
گندم:باشه خدافظ
حامد:مامان مراقب خودت باش
ارزو:باش بسلامت
حامد و گندم در خانه را بهم زدند و رفتند
تا حامد بره دانشگاه و گندم هم بره کافه کنار آوین
𝐍𝐨 𝐜𝐨𝐩𝐲🩵
𝐉𝐨𝐢𝐧 : @Haamim137613 ✨
★Roman nime I AZ ghalbam★
Part:47
Fasl:1
بعد از چند دقیقه
حامد:خب قشنگ داداش رسیدیم
گندم:خب کاری نداری
حامد:نه بسلامت
گندم:مراقب باش
حامد رفت
گندم هم با دسته گلی که دستش بود راه افتاد
رسید دم کافه
[خونه حامی و اوین]
حامی نشست روی صندلی کنار آوین و مشغول خوردن صبحانه شد
بعد از 5 دقیقه
اوین:حامی
حامی:جونم
اوین:میشه برسونیم کافه👈🏻👉🏻
حامی:چرا که نه
اوین:مرسی
حامی:بدو برو آماده شو
اوین:باش
حامی :قربون فرشته خونم(یه بو..س روی گونه اوین کاشت)
اوین رفت توی اتاق و لباس هایش رو پوشید
حامی هم میز صبحانه را جمع کرد و رفت آماده شد
حامی:آوین
اوین:بله
حامی:بریم؟
اوین:بزار لیپگلاسم رو بزنم و بعد بریم
حامی:هوف من میرم تو ماشین
اوین:باشه
خلاصه زمانی
حامی:فرشته من رسیدیم
اوین:مرسی
حامی:برو بسلامت
اوین:خدافظ
و اوین وارد کافه شد
رفت و لباس های کارش رو پوشید
🤵🏻♂:خانم نصیری مبارکتون باشه
اوین:خیلی ممنون
🤵🏻♂:ایشالا خوشبخت شین
اوین:مرسی
👨🏻💼:خانم نصیری مبارکتون باشه خوشبخت بشید
اوین:ممنون
👩🏻💼:اوین جون مبارکهامیدوارم خوشبخت شی
اوین:مرسی عزیزم
اوین:ممنونم از همتون
★Roman nime I AZ ghalbam★
Part:48
Fasl:1
گندم وارد کافه شد
رفت طرف اوین
اوین:به سلام
گندم:سلامم فندقم مبارکه
اوین:مرسی چرا زحمت کشیدی
گندم:یه رفیق که بیشتر ندارم
اوین:پس جانا
گندم:تو صمیمی تری
اوین:مرسی چیزی میخوری؟
گندم:یه اسپرسو بهم میدی
اوین:برو بشین تا بیام
گندم رفت و نشست
[خونه کیوان<لونه>]
صدای در
تق.......تق
کیوان:کیه
حامی:منم
نویسنده:علیرضاریاضی و خانی و فرید هم بودند
کیوان در رو باز کرد
کیوان:سلام اقا دوماد
حامی:خوبی😁
علیرضا ریاضی:به به ببینید وی اينجاس
حامی:من اینجام😆
فرید:به به اقا حامی
حامی:به آقای فرید 😂
خانی:سلامم
حامی:چقدر لاغر شدی
خانی:😳😁
حامی:شوخی کردم 😂😂
کیوان:خب چایی چی بیارم
حامی:بشین زحمت به خودت نده
کیوان:چه زحمتی بابا
[کافه]
اوین قهوه رو برای گندم برد
گندم:مرسی
اوین:خواهش
🧑🏻🦱:سلام ببخشید یدونه روبوستا میخوام
اوین:بله براتون میارم