دوستان برای اینکه یه روزی ۱۰ پارت بدم یه شرط داره شرطش اینه که شما ناشناس رو کویر نکنید 🤨
همسایه می خوام🩵
آمارم ؟ 50+
آمارت ؟ 20+
هر کسی هست بیاد پی🫴🏻
من ؟ @HaamimS1376
خونمون ؟ @Haamim137613
★Roman nime I AZ ghalbam★
Part:51
Fasl:1
لیلا:جانا بیا کمک
جانا:باشهه
حامی: خودم میام به جای این خانم
جانا:برو چه بهتر
حامی:حالا یچیز گفتم
اوین:ولش کنید اصلا من میرم
حامی:نه شما بشین
اوین:....
جانا و حامی بلند شدند
جانا سفره رو آورد و با آوین پهن کردند
و......
همه مشغول خوردن شدند
و آن طرف که حامی با عشق میخورد
غذای مورد علاقهاش با دست پخت مادرش...
حامی بطری نوشابه برداشت و کمی نوشابه در لیوان ریخت و به اوین داد
جانا که با حسرت به حامی نگاه میکرد اما بروی شوخی
حامی متوجه نگاه جانا شد
یک لیوان دیگر برداشت و برای جانا ریخت
حامی:بفرمایید خانم حسود😁
جانا:من حسود نیستم
حامی:منم؟
جانا:آره که دوستمو دزدیدی
حامی خندید و گفت :قلبشو دزدیدم😌
و بعد سکوتی فرا گرفت
بعد از چند دقیقه
دقیقه هایی پر از مهر،عشق و خنده
سفره جمع شد
ظرف ها شسته شد
جانا رفت اتاق خودش
حامی هم روی مبل دراز کشید
باباحمید هم تلویزیون روشن کرد
لیلاو اوین هم نشستن رو مبل و سرگرم گوشی
★Roman nime I AZ ghalbam★
Part:52
Fasl1
پرش زمانی
فردا صبح ساعت 9 و نیم
صحبت های تلفنی اوین و جانا
اوین: سلام خوبی
جانا: سلام مرسی
اوین: امروز بیا بریم بیرون برای تولد گندم
جانا: حله بریم کادو و وسایل جشن رو بگیریم
اوین:اوکی تا نیم ساعت دیگه میام دنبالت
جانا: باشه خدافظ
اوین رفت سمت اتاق و یه آرایش نود کرد
و بعد لباس پوشید و رفت بیرون
جانا هم یه آرایش سبک کرد و لباسش رو پوشید
اوین اومد دنبال جانا
جانا:سلام
اوین : خوبی
جانا:مرسی
اوین:چی میخوای بخری
جانا:نمیدونم
اوین:خیلی سخته
جانا:آره
اوین دم یه پاساژ وایساد
هردو رفتند داخل پاساژ
اوین یه باکس لوازم ارایشی دید و رفت واسه گندم خرید
جانا هم یه شومیز دید و واسه گندم خرید
بعد از آن رفتند بادکنک و کیک و شمع خریدند
البته کیک رو سفارش دادن و عصر میخرند
جانا رفت خونشون و اوین رفت خونه خودشون
[خونه رضاوفرشته]
مکالمه اوین و فرشته
فرشته:الو
اوین:سلام مامان خوبی
فرشته:مرسی دخترم تو خوبی
اوین:ممنون
فرشته:نمیای خونه
اوین:مامان فردا شاید بیام امروز تولد گندمه و میخوایم بریم سوپرایز ش کنیم
فرشته:باشه مادر خدافظ
اوین:خدافه
پایان مکالمه
[خونه حامی و اوین]
حامی از در اومد تو
حامی:سلام پرنسس
اوین:سلام نفسم
حامی:خب خانمم با خواهر من تو خیابون بودند
اوین:آره از کجا میدونی
حامی:تو خیابون دیدمتون تولد کی هست
اوین:گندم
حامی: خوشبگذره بیا سفره رو بیار ناهار مهمون من
اوین:مرسی ولی تو هم هستی😂
سفره پهن شد
اوین و حامی مشغول خوردن غذا شدند