🤍🌟🤍🌟🤍🌟
🌟🤍🌟🤍🌟
🤍🌟🤍🌟
🌟🤍🌟
🤍🌟
🌟
#رزسفـــــــــــــــــــــــید
#پارت۱۲
ثنا:داشتم میرفتم خونه
کتاب هامو بردارم
که یهو برام سوال شد ساعت چنده؟
گوشیمو از کیفم در اوردم
واااییی یه ربع به کلاسم مونده
تند تند به سمت خونه
دویدم که بلاخره رسیدم
تا رسیدم خونه زنگ رو زدم
و مامانم درو باز کرد
مامان ثنا: سلام دخترم چرا انقدر نفس نفس میزنی س.گ افتاده دنبالت؟
ثنا:سلام مامان جونم
نه بابا
از خونه هلن میام
کتاب هامو بردارم برم کلاس
مامان ثنا:همینجوری نگاش کردم
و گفتم
خب بابا ترسیدم خدا بگم چیکارت نکنه
بیا کتاب هاتو بردار
و یه چیز بخور بعد برو
ثنا:نه مامان مرسی
خونه هلن با خاله
(خاله منظورم مامان هلنه)
خوردم صبحونه
سریع رفتم طبقه بالا
کتاب هامو برداشتم
و خدافظی کردم و رفتم
امدم از خونه بیرون
سریع یه اسنپ گرفتم
و هرجور که شد
خودمو رسوندم کلاس
خداروشکر دیرم نشد
هلن:صبح زود پاشدم
که برم دانشگاه
خواستم ثنارو ببرم خونشون
ولی انقدر ناناز(گوووگووولی منه دیگ)
خوابیده بود که دلم نیومد بیدارش کنم
دست و صورتمرو شستم و لباسم رو عوض کردم و خودم یه لقمه صبحونه درست کردم واسه خودم و رفتم
ادامه دارد...