پایان همیشگی.. لفبدید
ناشناسچنلمون. کویر؟!؟نه در شأن شوما نی. فوشگذاشتم. https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=li
محممححمححشررررررررررررر
.
اهم.
پایان همیشگی.. لفبدید
ناشناسچنلمون. کویر؟!؟نه در شأن شوما نی. فوشگذاشتم. https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=li
چی بگم آدم غش میکنه ار قلمتتت
.
فعک نکنم.
پایان همیشگی.. لفبدید
ࡃࡄࡐ߳ ࡅߺ߲ܢߺ࡙ ܟߺࡅ ၄ ܩܝܝ۬🤎🕯️. 𝐏𝐚𝐫𝐭. . .⁵³ +باش خودافظ. بعد از رفتن حامی خورشید رو صدا کردم. خورش
برم پارت تایپ کنم.
میخوام از تمام احساساتم استفاده کنم.
پایان همیشگی.. لفبدید
ناشناسچنلمون. کویر؟!؟نه در شأن شوما نی. فوشگذاشتم. https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=li
چطوری مومن؟
(شناختی؟)
.
میگذره. چی بگم.
پایان همیشگی.. لفبدید
ࡃࡄࡐ߳ ࡅߺ߲ܢߺ࡙ ܟߺࡅ ၄ ܩܝܝ۬🤎🕯️. 𝐏𝐚𝐫𝐭. . .⁵³ +باش خودافظ. بعد از رفتن حامی خورشید رو صدا کردم. خورش
ࡃࡄࡐ߳ ࡅߺ߲ܢߺ࡙ ܟߺࡅ ၄ ܩܝܝ۬🤎🕯️.
𝐏𝐚𝐫𝐭. . .⁵⁴
فاطمه:سرم رو کردم اونور.
دیار:خودت چرا هنوز فرار نکردی؟
من به جای تو بودم یه دقیقه هم اینجا واینمیستادم.(با خنده)
فاطمه:منم یه لبخند الکی زدم و اصلا به حرفش دقت نکردم.
بعدش به جلوم خیره شدم. یاد مامانم افتادم. یهو احساس خفگی کردم بلند شدم و با سرعت رفتم جلوی در خونه.
اولین دکمه لباسم رو باز کردم. و سریع از خونه زدم بیرون. یکم که از خونه دور شدم چهار زانو نشستم روی چمن یه پارك.
حس میکردم مامانم کنارمه.. مامانی ك سال ها پیش منو با بابام تنها گذاشت..
شروع کردم به اشك ریختن. من.. حتی. نمیدونستم قبــ...ـر مامانم کجاست🙂💔.
بلند شدم و اشکام رو پاك کردم. رفتم یه سوپری و یه آبمیوه رانی برداشتم. حساب کردم و از سوپری خارج شدم.
فردا.. هانیه مرخص میشد.. و من حتی رو نداشتم توی چشاش نگاه کنم..
اصلا میتونم ببینمش؟ تا اون موقع زنده میمونم؟
در رانی رو باز کردم و شروع کردم به خوردن.
وقتی از دست امیر فرار کنم.. اولین جایی ك میرم پیش مامانمه.
فردا...
خورشید: داشتن هانیه رو مرخص میکردن.. منم از استرس اینکه باز کار خر..کی نکنه پاهام میلرزید.
+آیییی.
-چیشد؟
+خیلی بد..ی💔.
-چت شده؟
+موهامو کشیدی.
-ببخشید.
+نمیبخشم.
-هعی خدا.
+به یه شرط میبخشم.
برام چیسپ بخری🙂.
- باش.
+مرسی.
چند ساعت بعد...
- رسوندم هانیه رو خونش.
دوستشم فکر کنم اسمش خورشید بود رفت پیش مامانش. منم میخواستم برم خونه خودم ك هانیه نذاشت برم.
منم قبول کردم تا دوباره قهر نکنه.
+اومد داخل و نشست روی مبل و بعد یه نفس عمیق کشید.
- آخیشششش.
+چیسپم رو باز میکنی آقا.. یی🥺؟
- باش. ؛
ازش گرفتم و بازش کردم و یکی از توش برداشتم و خوردم
+نخورررر واس منهه. آقا.. ییم واس من خریدههه.
- هعیی.
{رمان. . .🌚}
{به قلم | FATI✍}
{اصکی❌🐘}
پایان همیشگی.. لفبدید
هعییی. من برم.. به امید اینکه دیگه برنگردم.
رفتی منم با خودت ببر🙂💔