2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هانیه جونن🤏🏻✨؛
@HaamimRoman
فور؟ جبرانی𝗘𝒔𝒉𝙜𝙝 𝗕𝗂 𝗛ᗩժׁׅ݊ 𝑜 𝗠ꪖ͛ꪹɀ🖤
⏜ ᷼ ⏜ ᷼ ᷼ ⏜ ᷼ ⏜ ᷼ ✨🖤. 𝕰𝖘𝖍𝖌𝖍 𝖁𝖎 𝕳𝖆𝖉 𝖔 𝕸𝖆𝖗𝖟🥺🌤• ࡅ᳟ߺߺߊܝܝߺߺߺ𝟴𝟳 در رو بستم و اومدم پایین همین که
⏜ ᷼ ⏜ ᷼ ᷼ ⏜ ᷼ ⏜ ᷼ ✨🖤.
𝕰𝖘𝖍𝖌𝖍 𝖁𝖎 𝕳𝖆𝖉 𝖔 𝕸𝖆𝖗𝖟🥺🌤•
ࡅ᳟ߺߺߊܝܝߺߺߺ𝟴𝟴.
اتاق تاریک بود و تنها نور چراغ کوچکی که گوشهی میز قرار داشت روی صورت مریم افتاده بود.
مریم پشت میز نشسته بود و چند عکس و برگه رو جلوی خودش گذاشته بود.
یکی از عکسها رو برداشت و چند ثانیه بهش خیره شد.
بعد آروم عکس رو برگردوند و داخل کشوی میز گذاشت.
گوشی رو برداشت و شمارهای رو گرفت.
چند ثانیه بعد صدای مردی از اون طرف خط اومد.
{_ مرد ناشناس}
مریم: انجامش دادی؟
_ آره.
مریم: کسی چیزی فهمید؟
_ نه.
مریم لبخند کمرنگی زد و دستش رو روی یکی از پاکتهای روی میز گذاش
مریم: خوبه... پس هنوز هیچکس نمیدونه
_ فردا چیکار کنم؟
مریم: همون کاری که گفتم.
_ اگه جواب نده؟
مریم: جواب میده.
مریم یکی از عکسها رو از روی میز برداشت و چند لحظه بهش خیره شد.
بعد عکس رو آروم روی میز گذاشت و برگهای رو از داخل کشو بیرون آورد.
مریم: فقط باید کاری کنی این به دست هانیه برسه.
_ مطمئنی؟
مریم: کاملاً
_ اگه حامی ببینتش؟
مریم: بهتر.
_ چرا؟
مریم: چون اون موقع دیگه خودش دنبال جواب میگرده.
مریم پاکت رو بست و داخل کیفش گذاشت.
مریم: من نمیخوام چیزی رو مستقیم بهشون بگم.
_ پس چی؟
مریم: فقط یه سؤال توی ذهنشون میندازیم.
_ چه سؤالی؟
مریم چند ثانیه سکوت کرد.
بعد نگاهش رو به پنجره دوخت.
مریم: اینکه کدومشون هنوز داره دروغ میگه.
_ و اگه به هم اعتماد کنن؟
مریم: اونوقت مجبور میشیم مرحلهی دوم رو شروع کنیم.
_ مرحلهی دوم؟
مریم: آره.
_ چیه؟
مریم: هنوز لازم نیست بدونی.
مرد برای چند لحظه ساکت موند.
_ مریم...
مریم: چی؟
_ این بازی خطرناکه.
مریم: میدونم.
_ پس چرا ادامهش میدی؟
مریم نگاهش رو دوباره به عکس روی میز برگردوند.
مریم: چون بعضی آدما وقتی چیزی رو از دست میدن تازه میفهمن چقدر براشون مهم بوده.
_ منظورت حامیه؟
مریم چیزی نگفت.
فقط عکس رو برداشت و داخل پاکت گذاشت.
مریم: فردا شب ساعت ده.
_ باشه.
مریم: دیر نکنی.
_ نمیکنم.
مریم: و یادت باشه... اگه یه نفر بفهمه پشت این ماجرا کیه همهچیز تمومه
_ نمیفهمه
مریم تماس رو قطع کرد و گوشی رو روی میز گذاشت.
چند ثانیه همونجا نشست.
بعد پاکت دوم رو برداشت و آروم داخل کیفش گذاشت.
نگاهش روی کشوی بستهی میز موند.
کلید رو از جیبش بیرون آورد و کشو رو قفل کرد.
بعد کلید رو داخل جیبش گذاشت و زیر لب خندید.
مریم: حالا ببینیم وقتی حقیقت رو نصفه بشنون چقدر به هم اعتماد دارن...
..
•┈••✾••┈•𖥨︪︩𝆬↬ ִ ۫ . ֗ ˑ ִ ۫ ּ 🛐.
𝕾𝖙𝖆𝖞 𝖙𝖚𝖓𝖊𝖉 𝖋𝖔𝖗 𝖙𝖍𝖊 𝖓𝖊𝖝𝖙 𝖕𝖆𝖗𝖙.
𝖓𝖊𝖛𝖎𝖘𝖆𝖓𝖉𝖊𝖍؛ 𝕱𝖆𝖙𝖎.
𝕮𝖔𝖕𝖞? 𝕾𝖆𝖞 𝖌𝖔𝖔𝖉𝖇𝖞𝖊 𝖙𝖔 𝖞𝖔𝖚𝖗 𝖈𝖍𝖆𝖓𝖓𝖊𝖑. .