عشقای من، از این چنلایی که فن پیج حامیمه و وایب بشدت پرستیدنی ای دارن زدم، فعالیتش از فردا شروع میشه، خواستم شمام کنارم باشید چنل واسه خودمه🤍
(شما اولین کسایی اید که لینکو دارید، خواهشا جوین شدید لف ندید فردا بیام ذوق کنم🫠)
https://eitaa.com/joinchat/1882654373Cafc5b284de
Haamim,studio
عشقای من، از این چنلایی که فن پیج حامیمه و وایب بشدت پرستیدنی ای دارن زدم، فعالیتش از فردا شروع میشه
فردا لینکو پاک کنم دیگه نمیزارم🙂
𝐓𝐚𝐠𝐡𝐝𝐢𝐫 𝐐𝐞𝐬𝐦𝐚𝐭
مدل ها اماده بودن تا طرح لباسمو تنشون کنم کلی شیخ پولدار جم شده بودن لباس عبایی هم تنشون بود سعی کردم فاصلم رو حفظ کنم لباسو از آویز برداشتم....
شیخ : - يا لها من سيدة جميلة
- چه خانوم زبیایی
بی توجه بهش با لباس درگیر بودم با حس لمس دستش رو دستم عقب رفتم..
شیخ : [ لماذا أنت خائف مني؟ ]
- چرا ازم ترسیدی ؟
رویدا : [ فقط المسني ]
- کافیه فقط دستت بخوره بهم.
شیخ خندید دوباره قصد کرد بیاد که
به سمت در رفتم میخواستم بیرونش کنم
که یهو با چهره آشنایه کسی رو به رو شدم
با دیدنش انگار نفسم به شماره اوفتاد..!
پس اون پسر ایرانی اون خواننده معروف
همون همسایه آپاراتمان ایرانی بود.. با لوکنت سعی می کردم اسمشو واضح زم زمه کنم..!
رویدا : [ ح..حامی..واقعا خودتی ]
همینطور که خیره بودم
بهش نگاش به پشت سرم اوفتاد..
- رویدا پشت سرت مراقب باااششش!
هنوز حرفشو درک نکرده بودم که.یهو😨
با حظور حامیم.. و دختری که طراح لباس معروفه..روایت یک عشق تلخ بین حامی رویدا.. - قبل از ورد به چنل ی دستمال کنارت باشه این رمان احتمال وایستگی زیاده...!❤️🔥❤️🔥
@Haamim_novel27
@Haamim_novel27
@Haamim_novel27
@Haamim_novel27
@Haamim_novel27