eitaa logo
「Haamim Blue𐙚」
405 دنبال‌کننده
965 عکس
405 ویدیو
3 فایل
✨𝗪𝘦𝗹𝘤𝘰𝗺𝘦 𝖳︎𝗼 𝗆︎ყ 𝖢𝗵𝘢𝗻𝗇︎𝗲𝗹 اِسـم مَـن حآمیِ « م » آخࢪشو ندآࢪم؛ اینُو گُذاشتم بہ خآطࢪ اونـے کہ حآمیـم شُد؛💙 🐈Start : 1405/3/13 ☁️Me ? @Blue_lilies ؛ @Elina_Hami 🎟️328 #تابع‌قوانین‌ایتا
مشاهده در ایتا
دانلود
「Haamim Blue𐙚」
قربونت🛐🛐🥹✨
بووووصصصص بهت دختررررر😭💓
‌𖫲𖫳𖫲๋๋࣭࣭࣪࣪‌  ‌๋࣭هر‌𖫲𖫳𖫲๋๋࣭࣭࣪࣪‌  ‌๋࣭شب‌𖫲𖫳𖫲๋๋࣭࣭࣪࣪‌  ‌๋࣭همین‌𖫲𖫳𖫲๋๋࣭࣭࣪࣪‌  ‌๋࣭موقع‌𖫲𖫳𖫲๋๋࣭࣭࣪࣪‌  ‌๋࣭که‌𖫲𖫳𖫲๋๋࣭࣭࣪࣪‌  ‌๋࣭میشه‌𖫲𖫳𖫲๋๋࣭࣭࣪࣪‌  ‌๋࣭دل‌𖫲𖫳𖫲๋๋࣭࣭࣪࣪‌  ‌๋࣭من‌𖫲𖫳𖫲๋๋࣭࣭࣪࣪‌  ‌๋࣭پیشِ‌𖫲𖫳𖫲๋๋࣭࣭࣪࣪‌  ‌๋࣭توعه‌𖫲𖫳𖫲๋๋࣭࣭࣪࣪‌  ‌๋࣭ ‌𖫲𖫳𖫲๋๋࣭࣭࣪࣪‌  ‌๋࣭00:00‌𖫲𖫳𖫲๋๋࣭࣭࣪࣪ᵗ᷒ᰰ @Haamim_Blue
20.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ادیت خودم.... رمان خودم... خودم... اصکی؟! قبلش با چنلت خدافظی کن .ִ ۫ ⋆ ࣪ ݁ .ִ ۫ ⋆ ࣪ ݁ .ִ ۫ ⋆ ࣪ ݁ .ִ ۫ ⋆ ࣪ ݁ .ִ ۫ ⋆ ࣪ ݁ .ִ ۫ ⋆ ࣪ ᴅᴏɴ'ᴛ ᴄᴏᴘʏ ᴊᴜꜱᴛ ꜰᴏʀᴡᴀʀᴅᴇᴅ🤍𐙚 「𝙼𝚢 𝙲𝚑𝚊𝚗𝚎𝚕」☁️: @Haamim_Blue>>>
4.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ادیت جدیدم اصکی؟! آزاد .ִ ۫ ⋆ ࣪ ݁ .ִ ۫ ⋆ ࣪ ݁ .ִ ۫ ⋆ ࣪ ݁ .ִ ۫ ⋆ ࣪ ݁ .ִ ۫ ⋆ ࣪ ݁ .ִ ۫ ⋆ ࣪ ᴅᴏɴ'ᴛ ᴄᴏᴘʏ ᴊᴜꜱᴛ ꜰᴏʀᴡᴀʀᴅᴇᴅ🤍𐙚 「𝙼𝚢 𝙲𝚑𝚊𝚗𝚎𝚕」☁️: @Haamim_Blue>>>
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
لنا و دادا .ִ ۫ ⋆ ࣪ ݁ .ִ ۫ ⋆ ࣪ ݁ .ִ ۫ ⋆ ࣪ ݁ .ִ ۫ ⋆ ࣪ ݁ .ִ ۫ ⋆ ࣪ ݁ .ִ ۫ ⋆ ࣪ ᴅᴏɴ'ᴛ ᴄᴏᴘʏ ᴊᴜꜱᴛ ꜰᴏʀᴡᴀʀᴅᴇᴅ🤍𐙚 「𝙼𝚢 𝙲𝚑𝚊𝚗𝚎𝚕」☁️: @Haamim_Blue>>>
8.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اجرای شب آخر🛐🥹💆🏻 .ִ ۫ ⋆ ࣪ ݁ .ִ ۫ ⋆ ࣪ ݁ .ִ ۫ ⋆ ࣪ ݁ .ִ ۫ ⋆ ࣪ ݁ .ִ ۫ ⋆ ࣪ ݁ .ִ ۫ ⋆ ࣪ ᴅᴏɴ'ᴛ ᴄᴏᴘʏ ᴊᴜꜱᴛ ꜰᴏʀᴡᴀʀᴅᴇᴅ🤍𐙚 「𝙼𝚢 𝙲𝚑𝚊𝚗𝚎𝚕」☁️: @Haamim_Blue>>>
9.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اجرای عشق قدیمی🛐🥹💆🏻✨✨✨ منبع؟! روبیکا .ִ ۫ ⋆ ࣪ ݁ .ִ ۫ ⋆ ࣪ ݁ .ִ ۫ ⋆ ࣪ ݁ .ִ ۫ ⋆ ࣪ ݁ .ִ ۫ ⋆ ࣪ ݁ .ִ ۫ ⋆ ࣪ ᴅᴏɴ'ᴛ ᴄᴏᴘʏ ᴊᴜꜱᴛ ꜰᴏʀᴡᴀʀᴅᴇᴅ🤍𐙚 「𝙼𝚢 𝙲𝚑𝚊𝚗𝚎𝚕」☁️: @Haamim_Blue>>>
«داستان رز سفید رو به شکل رمان در اوردم امیدوارم خوشتون بیاد» بارون آروم می‌زد به شیشه. آراد یه گوشه‌ی اتاق نشسته بود، یه لیوان چای جلوش بود که از بس بهش زل زده بود، کاملاً سرد شده بود. نگاهش افتاد به یه رز سفید خشک‌شده که لای یه کتاب قدیمی جا مونده بود. لبخند کمرنگی زد... «یادته؟ گفتی هیچ‌وقت این گلو دور ننداز... گفتی هر وقت دیدیش، یاد من بیفت...» چشماش رو بست. مگه می‌شد یادش نیفته؟ اصلاً یه روز هم بود که رها از ذهنش بیرون بره؟ ... هر غروب بی‌هدف همون خیابون رو قدم می‌زد. همون خیابونی که یه روز با رها کلی خندیده بودن، بستنی خورده بودن و سر اینکه کی پول حساب کنه کل کل کرده بودن. الان اما... نه خبری از خنده بود، نه کل کل، نه حتی یه پیام ساده. فقط سکوت... سکوتی که از هر صدایی بلندتر بود. آراد زیر لب گفت: «کاش فقط یه بار دیگه می‌دیدمت... حتی اگه قرار بود دوباره بری.» باد آروم وزید و رز سفید از روی میز افتاد زمین. خم شد، برداشتش و با انگشتاش آروم نوازشش کرد. گل خشک شده بود... ولی خاطره‌ها نه. بعضی آدما میرن... ولی یه تیکه از دل آدم رو هم با خودشون می‌برن. آراد گوشی‌شو برداشت. اسم «رها» هنوز توی مخاطباش بود. انگشتش رفت روی صفحه... خواست پیام بده. خواست بنویسه: «دلم برات تنگ شده...» ولی فقط لبخند تلخی زد، گوشی رو قفل کرد و آروم گفت: «امیدوارم هر جا که هستی... حالت خوب باشه.» اون شب، بیرون بارون بند اومد... ولی توی دل آراد، هنوز هوا ابری بود. رمان جدیدمه اصکی؟! قبلش با چنلت خدافظی کن هم ریپ میشی هم چنلت گزارش میشه فور بده .ִ ۫ ⋆ ࣪ ݁ .ִ ۫ ⋆ ࣪ ݁ .ִ ۫ ⋆ ࣪ ݁ .ִ ۫ ⋆ ࣪ ݁ .ִ ۫ ⋆ ࣪ ݁ .ִ ۫ ⋆ ࣪ ᴅᴏɴ'ᴛ ᴄᴏᴘʏ ᴊᴜꜱᴛ ꜰᴏʀᴡᴀʀᴅᴇᴅ🤍𐙚 「𝙼𝚢 𝙲𝚑𝚊𝚗𝚎𝚕」☁️: @Haamim_Blue>>>