eitaa logo
حال ِدل ِمــن 🌷𐙚 ࣪˖ ִֶָ
1.7هزار دنبال‌کننده
12.5هزار عکس
5.8هزار ویدیو
182 فایل
『﷽』 🎀اینجا فقط یه کانال نیست؛ یه خونه‌ی امن پر از حرفای نگفته‌ست...🧸🤍⊹ 🪞گوشه‌ای از تراوشاتِ ذهنیِ یه دختر دهه‌هشتادی...🌷🪽⊹ 🍓مینویسم از حال ِدلم؛ از امید، لبخندهای کوچولو و روزایی که می‌گذرن...☁🌱⊹ ❌کپی؟ راضی نیستم.
مشاهده در ایتا
دانلود
🌙 دعای روز دوازدهم ماه رمضان
10.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴مکالمات چگونه شنود می‌شوند!؟ با دقت نگاه کنید و برای دیگران هم بفرستید.
چیزی نیست، ترامپ داره مردم ایران رو آزاد میکنه!!! لعنت بهت پهلوی👌 ✍️ ذوالقرنين ┈┉┅━❀💘❀━┅┉┈ ‌𝗝𝗼𝗶𝗻C᭄‌↷ ʚ˹@dokhtaran_zeynabi˼‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ɞ ┈┉┅━❀💘❀━┅┉┈ ═✧❁🌸دخـــتران زینبی🌸❁✧┄
7.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🇮🇷 اینجا ایرانه دخترا ستاره می سازن ...🥺🥺😭😭😭 به یاد شهدای دانش آموز وحضرت آقا😭😭😭 ┈┉┅━❀💘❀━┅┉┈ ‌𝗝𝗼𝗶𝗻C᭄‌↷ ʚ˹@dokhtaran_zeynabi˼‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ɞ ┈┉┅━❀💘❀━┅┉┈ ═✧❁🌸دخـــتران زینبی🌸❁✧┄
47.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴 وقتی لگد دشمن بیدارت میکنه وقتی سیلی حقیقت کوبیده میشه تو صورتت 🔴برسه به دست وطن فروشا🔴 ┈┉┅━❀💘❀━┅┉┈ ‌𝗝𝗼𝗶𝗻C᭄‌↷ ʚ˹@dokhtaran_zeynabi˼‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ɞ ┈┉┅━❀💘❀━┅┉┈ ═✧❁🌸دخـــتران زینبی🌸❁✧┄
حامد شاکرنژاد‎⁨سوره فتح⁩.mp3
زمان: حجم: 34M
🎧 تلاوت محفل حامد شاکر نژاد | سوره فتح _رهبر معظم انقلاب جهت نصرت و پیروزی جبهه مقاومت خواندن سوره فتح را توصیه کردند
6.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⭕️ آقا فرمودند : روزی که در قدس نماز میخوانید خیلی نزدیک است ، ممکن است بنده اون روز نباشم 😭 ... اما اون روز حتما زود هست و دیر هم نیست... این امید و بشارت قطعی آقاجان بود برای نابودی صهیونیست ها. آقاجان با قدرت و ایمان مضاعف ادامه دهنده راه شمائیم ان‌شاءالله ... ┈┉┅━❀💘❀━┅┉┈ ‌𝗝𝗼𝗶𝗻C᭄‌↷ ʚ˹@dokhtaran_zeynabi˼‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ɞ ┈┉┅━❀💘❀━┅┉┈ ═✧❁🌸دخـــتران زینبی🌸❁✧┄
🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀 🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀 🎀🎀🎀🎀🎀🎀 🎀🎀🎀🎀🎀 🎀🎀🎀🎀 🎀🎀🎀 🎀🎀 🎀 《عاشِقِ اِطِلاعاتی》 - همتا من بهت زنگ میزنم ، باشه ؟ مامانم اومد برم از دستش خریدا رو بگیرم . - برو عزیزم ، سلام برسون خداحافظ - خدافظ به مامان سلام کردم و خریدا رو از دستش گرفتم و روی کانتر گذاشتم . ازش‌ پرسیدم : - مامان شما می دونی بابا کجا است ؟ - چطور؟ - اخه بهش زنگ‌زدم میخواستم خبر قبولیم رو بهش بدم گفت سرم شلوغه . - آهان ، اره گفت می ره یه سری به زمینا بزنه . - خیلی خب ، راستی بابا گفت که شاید شب دیر تر بیاد خونه مامان جون اینا ما با امیرحسین بریم‌ اون خودش میاد . - باشه . خیلی تعجب میکردم از رفتاراشون ! احساس می کردم قبولی پپزشکی اونم با همچین رتبه ای و تو همچین دانشگاهی کمه که تصلا ذوقی واسم نشون ندادن ! اخه بابا هم‌می دونست امروز جواب کنکور میاد . ولی اصلا به روی خودش نیاورده بود ؛ شاید هم یادش رفته ولی من‌بعید می دونم‌. بعد ناهار ، رفتم حموم‌وقتی هم‌که بیرون اومدم دیدم مامان با امیرحسین دارن پچ پچ می کنن ، نزدیک شدم و گفتم : - زود توضیح بدید ببینم چی میگین ؟ اونا که از دیدن من تعجب کرده بودن خودشون و جمع کردن و مامان گفت : - هیچی چیزه خاصی نیست . - چیزه خاصی هست شما نمی خواین بگین یه بحث دیگه اس ، باشه اشکال نداره . به طرف اتاقی که این چند وقت مال من شده بود رفتم . کمدم رو باز کردم و لباسی که میخواستم امشب بپوشم رو انتخاب کردم . یه عبای طوسی رنگ‌ که آستیناش پف داشت و روی آستیناش مروارید کاری شده بود . شال کویتی مشکی انتخاب‌ کردم و به علاوه کفش عروسکی که مشکی بود و روش پاپیون داشت . چیزای رو هم که میخواستم توی کیف دوشی مجلسی کوچیکم گذاشتم . حدود سه سالی می شد که به خونشون نرفته بود و یکمی ذوق داشتم . ترجیح دادم تا وقتی که مامان اینا تصمیم رفتن بگیرن منم رمان مورد علاقه ام یعنی ( مدارا ) رو که تازه شروع کرده بودم رو بخونم . ┈┉┅━❀💘❀━┅┉┈ ‌𝗝𝗼𝗶𝗻C᭄‌↷ ʚ˹@dokhtaran_zeynabi˼‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ɞ ┈┉┅━❀💘❀━┅┉┈ ═✧❁🌸دخـــتران زینبی🌸❁✧┄
🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀 🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀 🎀🎀🎀🎀🎀🎀 🎀🎀🎀🎀🎀 🎀🎀🎀🎀 🎀🎀🎀 🎀🎀 🎀 《عاشِقِ اِطِلاعاتی》 ساعت پنج و نیم بود که مامان صدام زد و گفت آماده شم . همگی سوار ماشین شدیم و رفتیم . وقتی رسیدیم در خونشون ، مامان زنگ و زد . وقتی وارد شدیم همه بودن از عمه ها و پچه هاشون و شوهراشون گرفته تا عمو ها و زن و بچه هاشون . اول از همه با مامان بزرگم احوال پرسی کردم و اون به گرمی منو بو، سید . بعد هم با بابابزرگم که اون بهم گفت : - چقدر بزرگ شدی ! منم ازش تشکر کردم از اونجایی که مردا اول نشسته بودن با اونها سلام کردم . عمو حسینم یعنی عموی بزرگم منو که دید انگار تعجب کرده بود . بهم گفت : - خیلی تغییر کردی عمو خیبی هم زیبا تر شدی . اینو بلند گفت و من خجالت کشیدم چون نگاه پسرش یعنی سالار افتاد روی من . بعد هم با عمو حسنم احوال پرسی کردم . جلو تر که رفتیم رسیدیم به عمه ها و زنعمو ها با عمه فاطمه و عمه مرضیه ام هم به گرمی احوال پرسی کردم .‌ و بعد هم با زنعمو مهشید و زنعمو حسنا . بعد که نشستیم نگاه های بقیه جوری بود که خودمم احساس کردم خیلی بزرگ شدم و نمی دونستم! بعد از چند دقیقه شوهر عمه مرضیه یعنی علی آقا شروع به خوندن زیارت عاشورا کرد و بعد از اون عمو حسنم روضه خوند . چون این ها روحانی بودن ! وقتی روضه تموم شد همه منتظر بابا بودیم ... مامان گفت بهش‌زنگ زدم و گفته الان میاد . ده دقیقه بعد بود که امیرحسین گوشیش زنگ خورد و به بیرون رفت ... ┈┉┅━❀💘❀━┅┉┈ ‌𝗝𝗼𝗶𝗻C᭄‌↷ ʚ˹@dokhtaran_zeynabi˼‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ɞ ┈┉┅━❀💘❀━┅┉┈ ═✧❁🌸دخـــتران زینبی🌸❁✧┄
دخترا اینم لینک ناشناس اگه دوست داشتید . می خوام نظرتون رو بدونم . 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
ممنون از کمک عمو ترامپ🙏🏻 ممنون ازشون🙏🏻 خیلی کمک کردن بهمون، واقعا جای تعظیم داره ممنونم🙏🏻 قابل توجه کسانی که میگفتند عموترامپ میاد کمکمون؛ نجاتمون میده اینم از کمک شون👆🏻 👊🏻