گوشه ای از لطف شما🥺❤️🫂
#ممبرجان
┈┉┅━❀💘❀━┅┉┈
𝗝𝗼𝗶𝗻C᭄↷
ʚ˹@dokhtaran_zeynabi˼ɞ
┈┉┅━❀💘❀━┅┉┈
═✧❁🌸دخـــتران زینبی🌸❁✧┄
ارسالی شما🇮🇷💪🏻
#ممبرجان
┈┉┅━❀💘❀━┅┉┈
𝗝𝗼𝗶𝗻C᭄↷
ʚ˹@dokhtaran_zeynabi˼ɞ
┈┉┅━❀💘❀━┅┉┈
═✧❁🌸دخـــتران زینبی🌸❁✧┄
ارسالی شما🇮🇷💪🏻
#ممبرجان
┈┉┅━❀💘❀━┅┉┈
𝗝𝗼𝗶𝗻C᭄↷
ʚ˹@dokhtaran_zeynabi˼ɞ
┈┉┅━❀💘❀━┅┉┈
═✧❁🌸دخـــتران زینبی🌸❁✧┄
3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به خدا قلبم گرفت
بگید دیگه آقا این حرفا رو نگه ..
🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀
🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀
🎀🎀🎀🎀🎀🎀
🎀🎀🎀🎀🎀
🎀🎀🎀🎀
🎀🎀🎀
🎀🎀
🎀
《عاشِقِ اِطِلاعاتی》
#پارت_بیست_چهارم
تو این موقع زمعمو حسنا ازم پرسید :
- خب عزیزم سه ساله ندیدیمت مامانت میگفت واسه کنکور می خونی ، چیکار کردی ؟
یه بابا با یه دسته گله بزرگ یاسی و بنفش و امیرحسینم پشت سرش با یه کیک یاسی بزرگ اومد.
امیرحسین کیک رو روی میز جلوی من گذاشت و بابا هم دسته گل رو کنار میز ایستاده گذاشت .
و بابا بهمگفت :
- فکر کردی نفهمیدم خانم دکترم دانشگاه شهید بهشتی قبول شده ؟
قشنگ معلوم بود همه شوکه شدند و عمو حسن به بابا گفت :
- واقعا رایحه شهید بهشتی قبول شده ؟
- بعله که قبول شده دخترم ، رایحه قبول نشه کی قبول بشه ؟ اونم با رتبه دورقمی!
اینجا بود که سالار گفت :
- پس به افتخار دختر عموی دکترمون !
همه دست زدن و من همچانان تو شوک بودم که بابا اومد و منو بو، سید و ب،غلم کرد و در گوشم گفت :
- دیدی گفتم دکتر خودمی تو هی می گفتی نه ؟
خیلی خوشحال بودم همه بهم تبریک گفتن . عمو ها و زناشون عمه ها و شوهراشون و کل بچه های فامیل .
بعد هم باباجون مامانجون . اما اونا یه جور دیگه تبریک گفتن . انگار خیلی خوشحال نشدن !
با این حال به روی خودم نیاوردم ؛ ناگهان بابا گفت :
- دخترم پزشکی قبول شده اونم توی همچین دانشگاهی یه کادو نباید بهش بدم ؟
من خندون نگاهش کردم که مامانجون گفت:
- پس دسته گل و کیک به این بزرگی چیه ؟
یه کل جمع ساکت شد و بابا ادامه داد :
- کیک و که ما میخوریم دسته گلم کادو نیست .
یهو یه جعیه چرم کارنی رنگ رو از جیبش در آورد و به دستم داد و دوباره گفت :
- اینم برا دکتر بابا
به همه نگاه کردم هم خودم منتظر بودم ببینم داخلش چیه و هم بقیه تلبته بجز مامان و امیرحسین چون از نگاهشون می شد فهمید که اونا می دونن!
درش رو باز کردم ...
وای خدایا ، باورم نمی شد یعنی این مال منه ؟
دقیقا عین همین جمله رو به بابا گفتم :
- یعنی ... یعنی بابا .. این مال منه ؟
پژو پارس ؟
بابا که از خوشحالی من معلوم بود اونم ذوق کرده گفت :
- اره باباجان ، مال خود خودته همون رنگی که دوست داری ؟
- مشکی ؟
سرش رو تکون داد و من بلند شدم و مثل بچه های کوچیک پریدم بغ،لش و به حضور بقیه هم اهمیت ندادم .
اینجا بود که باباجون با لحنی متمایل به طعنه و کنایه گفت :
- واسه دخترت یه همچین ماشینی ؟
مگه اصلا رانندگی بلده ؟ گواهینامه داره ؟
منکه وا رفتم ، ولی بابا جواب داد:
- رانندگی بلده ؟ رایحه از منم بهتر رانندگی میکنه ! رایحه شش ساله رانندگی می کنه !
امیرحسین گفت :
- نوبتی هم باشه نوبت کادوی من و مامانه !
منمبا ذوق و شوق به جفتشون نگاه کردم !
#ادمین_ریحانه
┈┉┅━❀💘❀━┅┉┈
𝗝𝗼𝗶𝗻C᭄↷
ʚ˹@dokhtaran_zeynabi˼ɞ
┈┉┅━❀💘❀━┅┉┈
═✧❁🌸دخـــتران زینبی🌸❁✧┄