eitaa logo
حال ِدل ِمــن 🌷𐙚 ࣪˖ ִֶָ
1.7هزار دنبال‌کننده
12.5هزار عکس
5.8هزار ویدیو
182 فایل
『﷽』 🎀اینجا فقط یه کانال نیست؛ یه خونه‌ی امن پر از حرفای نگفته‌ست...🧸🤍⊹ 🪞گوشه‌ای از تراوشاتِ ذهنیِ یه دختر دهه‌هشتادی...🌷🪽⊹ 🍓مینویسم از حال ِدلم؛ از امید، لبخندهای کوچولو و روزایی که می‌گذرن...☁🌱⊹ ❌کپی؟ راضی نیستم.
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام خوبی ما هر کدام سه صلوات نذر رسول خدا کردیم تو هم به هفت نفر بفرست تا به سه میلیون صلوات شریک بشی اگه نمیفرستی بهم خبر بده تا که مدیون نشی خودت هم نیت کن حاجت بگیر.
4.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ما ایرانی هستیم🇮🇷♥️ ┈┉┅━❀💘❀━┅┉┈ ‌𝗝𝗼𝗶𝗻C᭄‌↷ ʚ˹@dokhtaran_zeynabi˼‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ɞ ┈┉┅━❀💘❀━┅┉┈ ═✧❁🌸دخـــتران زینبی🌸❁✧┄
وَ تنم، فدای وطنم... :)❤️‍🩹
ممنون از آقای پزشکیان🙏🏻 اقای پزشکیان تشکر تشکر خب دیگه میخواین بریم دستشون هم ببوسیم؟!🤦🏻‍♀🦦
خیلی مهمه ❌❌❌ رفقا امشبو خوااااهش میکنم از همتون اگر تا بحال نیومدید امشبو با توسل به امام زمان عج بیاید به میدان های تجمع شبانه
❌❌نشر حداکثر
💞بِسْمِ اللهِ الرَحْمانِ الرَحیمْ💞
🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀 🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀 🎀🎀🎀🎀🎀🎀 🎀🎀🎀🎀🎀 🎀🎀🎀🎀 🎀🎀🎀 🎀🎀 🎀 《عاشِقِ اِطِلاعاتی》 با مامان سلام کردم و خستگی رو بهونه کردم و وارد اتاقم شدم . لباسم رو عوض کردم که مامات وا در وارد اتاق شد ! - خوبی عارف ؟ - آره مامان چرا بد باشم ؟ - خب فکراتو کردی ؟ - بله .... به نظرم اقدام کنیم بد نیست . - خیلی هم عالی ! ولی چرا احساس می کنم ناراحتی ؟ - ناراحت نیستم ؛ فقط هنوز ته دلم یکمی تردید هست . - عارفم بزار اتفاقای خوبی که میتونه برات بیوفته، بیوفته ! اون موقع می فهمی من چی می گم تازه حالت هم خوب میشه . - امید به خدا . - عارف مامان فک نکنی‌من ازت بریدم که دنبال زن براتم . من فقط نمی خوام اون اشتیاقی که الان داری بعدا کور بشه .! - این چه حرفیه مامان ؟ میدونم! - وگرنه برای من بهتره تا آخر عمر بچم پیش خودم باشه ! - بله . - ببینم من باز هم‌می زارم تا فردا شب فکر کنی که هوهولکی تصمیم نگرفته باشی ؛ بعد به اونا میگم . - چشم - من برم استراحت کن . چشم بستم و روی تخت دراز کشیدم . (رایحه دختر دوست داشتنی بود و منم دوسش داشتم . دو حالت داشت که حالت اول منو اذیت می کرد و حالت دوم احتمالا اونو . اگه ما پیشنهاد دادیم و قبول نکردن ! و اگه قبول کردن و من باید به ماموریت می رفتم .) با این حال فعلا دلم می خواست اتفاق بیوفته ببینم چی میشه . خیلی خوشحال بود که تونستم به خودم هم که شده بگم رایحه رو دوست دارم . تا حالا انقدر یه جنس مخالف فکرم رو درگیر نکرده بود ! دیگه نفهمیدم چقدر فکر کردم تا خوابم برد . ┈┉┅━❀💘❀━┅┉┈ ‌𝗝𝗼𝗶𝗻C᭄‌↷ ʚ˹@dokhtaran_zeynabi˼‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ɞ ┈┉┅━❀💘❀━┅┉┈ ═✧❁🌸دخـــتران زینبی🌸❁✧┄
🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀 🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀 🎀🎀🎀🎀🎀🎀 🎀🎀🎀🎀🎀 🎀🎀🎀🎀 🎀🎀🎀 🎀🎀 🎀 《عاشِقِ اِطِلاعاتی》 رایحه تو اتاقم بودم و ادامه رمانم رو می خوندم که مامان صدام زد واسه شام . رفتم کمکش و میز شام رو چیدیم . همه مشغول غذا خوردن بودیم که تلفن بابا زنگ خورد . بابا گفت : - حسینه ! جوابش رو داد و بعد از اینکه احوتل پرسی کردن بابا جواب داد: - بله داداش قدمتون روی چشم تشریف بیارید خوشحال می شیم .... قربونت خدافظ .. تلفن‌که قطع شد بابا گفت : - حسین گفت فردا شب میان اینجا ، که هم یه سری به ما بزنن هم یه کادو به رایحه بده. مامان گفت : - بیان خیلی خوشحال میشیم . خب پس از اونجایی که معلوم بود فردا روز پر کاری رو داشتیم . ناگهان بابا گفت : - دکترم فردا زودتر بلند شو تا بریم واسه ثبت نام کلاس رانندگیت که به عصر نیفته فردا کار داریم . - چشم بابا - بی بلا بعد از شام ظرفا رو توی ظرفشویی گذاشتم و مامان میز رو‌ پاک می کرد. بعد که کارمون تموم شد و داشتیم فیلم می دیدم یهو چیزی که تو ذهنم گذشت رو به زبونم اوردم: - بابا معلوم نیست کی بر می گردیم اصفهان ؟ - فعلا که نه . با این حالا اصلا معلوم نیست اینجا خونه بخریم یا تهران ؟ - چرا تهران ؟ - خب شما تهران قبول شدی ! - من نمی رم تهران. اینجا دانشگاه خوب خیلی داره . - بله داره ولی نه به خوبیه دانشگاهی که قبول شدی . - خب من می رم و میام . - نمیشه بابا جان همش توی راه باشی . امیرحسین گفت : - خب تهران خونه می گیریم منم اینجا می مونم . - فعلا که معلوم نیست چی بشه . دیگه سکوت شده بود و همه فیلم می دیدن . منکه دیگه خسته شدم به اتاق رقتم و خوابیدم . ┈┉┅━❀💘❀━┅┉┈ ‌𝗝𝗼𝗶𝗻C᭄‌↷ ʚ˹@dokhtaran_zeynabi˼‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ɞ ┈┉┅━❀💘❀━┅┉┈ ═✧❁🌸دخـــتران زینبی🌸❁✧┄
🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀 🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀 🎀🎀🎀🎀🎀🎀 🎀🎀🎀🎀🎀 🎀🎀🎀🎀 🎀🎀🎀 🎀🎀 🎀 《عاشِقِ اِطِلاعاتی》 صبح ساعت هشت بعد از صبحانه رفتیم واسه ثبت نام کلاس های رانندگی . که گفتن از اول اون ماه شروع میشه . که بابا هم گفت دیگه چاره ای نیست . ثبت نام کردیم و به طرف فروشگاه رفتیم و چیزایی که من و مامان واسه مهمونی امشب می خواستیم رو خریدیم . خونه که رسیدیم اول گرد گیری و جارو و تمیز کاری کردیم و بعد من دسر ها و سالاد درست کردم و بعدش هم رفتیم سراغ غذا . مامان باقالی پولو و ماهیچه رو درست کرد و منم از اونجایی که خوب ته چین درست می کردم دست بکار شدم . به خودمون که اومدیدم دیدم ساعت شش شد . من سریع وارد اتاق شدم خواستم لباس بپوشم . دامن سرمه ای که با کت کوتاهش ست بود رو انتخواب کردم به علاوه شال کویتی سرمه ای و صندل عروسکیم . همین که پام رو از در اتاق بیرون گذاشتم زنگ خونه رو زدن . به خودم اومدم و آیفون رو جواب دادم و در رو روی مهمون ها باز کردم . مهمونا که اومدن . اول عمو وارد شد و سلام و احوال پرسی کرد و بعد زنعمو حسنا و بعد هم سالار ! تعجب کردم چون زنعمو شیرینی به دست داشت و سالار یه دسته گل ! پیش خودم گفتم شاید برای قبولی من اینا‌رو آوردن ... بعد هم‌که همه نشستن با مامان به آشپزخونه رفتم و چایی ریختم‌ و امیرعباس رو صدا زدم تا بیاد چایی رو ببره . بعد هم شیرینی رو خودم بردم و مامان یکمی منتظر موند و میوه رو آورد . نشستیم و عمو از تو جیبش یه جعبه در آورد و به طرف من گرفت : - اینم از کادوی من ؛ امیدوارم خوشت بیاد . ازش گرفتم و گفتم : - ممنون عمو چرا زحمت کشیدین ؟ اصلا توقعی نداشتم . - مبارکت باشه . جعبه رو باز کردم و با انگشتری نقره ای رنگ‌که یه نگین مربعی وسطش داشت مواجه شدم . خیلی قشنگ بود ولی بیشتر شبیه حلقه بود تا انگشتر . باز هم تشکر کردم . بعد از اینکه یکمی حرف زدن . بابا مامان به سمت آشپز خونه رفتم و خواستیم سفره بندازیم چون تعدادمون زیاد بود سر میز جا نمیشدیم . این موقع بود که زنعمو به کمکمون اومد و امیرحسین و امیرعباس هم از دست ما بشقاب ها رو می گرفتن و توی سفره میزاشتن . خدا روشکر درست گذاشتم وگرنه کله شون رو میکندم. همه‌که سر سفره نشستن ‌. عمو شروع به تعریف کردن‌کرد: - به به چه ژله های رنگی رنگی و خوشمزه ای . چه ته چینی من تا حالا ته چینی به ای خوشمزگی نخوردم . مامان گفت : - نوش جان . اینا رو رایحه زحمت کشید . زنعمو گفت :‌ - واقعا ؟ به به پس خوردن داره ای شام . - نوش جانتون . بعد از شام تشکرات اونا روونه شد و ما سفره رو جمع کردی م آشپزخونه رو مرتب . با مامان تنقلات سر میز پذیرایی بردیم . همه با هم حرف می زدن و هر کی از یه چیزی می گفت که عمو سعی کرد نظر همه رو روی خودش برگردونه ! - خب داداش .‌این آقا سالار ما که می دونید . معماری خونده و الانم دائم برای شرکت های بزرگ نقشه کشی می کنه. و خدا رو شکر در آمد خوب هم داره . بابا گفت : - آفرین بهش . خدا رو شکر . -‌ یخوام براتون بگم خدا رو شکر پسره خوبیه . - شکی درش نیست . - ما می خواستیم اگه شما اجازه بدید ... یهو گوشی من به زنگ در اومد . گفتم : ببخشید و به سمت حیاط رفتم‌. دیدم پسر خانم عبدی روی صندلی نشسته . اصلا حواسش به من نبود . منم یه کنار ایستادم و جواب دادم . - بفرمایید . -‌ سلام ، خانم مشکات ؟ - امرتون ؟ - راستش من قصد زنگ زدم سر به سرتون بزارم . بعد یهو خندید ... یه دختر گفت : - رایحه منم همتا با هیراد سر به سزت گذاشتیم . - خدا شفا تون بده الان موقع شوخیه ؟ ما مهمون داریم . - واقعا ؟ پس خدافظ . -خدافظ قطع کردم و به بالا برگشتم . ببخشیدی گفتم و وارد اتاقم شدم‌. گوشی رو گذاشتم و خواستم برگردم که با حرف عمو سرجام میخکوب شدم . - نه داداش مطمئن باشید به درس رایحه لطمه ای نمی رسه . - اصلا داداش بحث این نیست . رایحه هنوز کوچیکه . بعد هم ما با ازدواج فامیلی خیلی موافق نیستیم . - رایحه ماشالله که بزرگ شده . بعدشم انقدر قبل ازدواج آزمایش می گیرن که اصلا شکی نمیمونه در این رابطه . - داداش شما خیلی برا من محترمی ولی ما نظرمون منفی و الان که رایحه هم نیست و اصلا نفهمید ما اصلا بهش نمی گیم . - چرا ؟ - خیلی دلیل داره ! ازدواجشون فامیلیه ، رایحه تازه می خواد بره دانشگاه ، اینا از بچگی باهم بزرگ شدن مثل خواهر برادر می مونن با هم و خیلی چیزای دیگه ... - مطمئنید ؟ - بله - خیلی خب پس حرفی نمی مونه . با اجازه گقت و خدا حافظی کردن و رفتن . ┈┉┅━❀💘❀━┅┉┈ ‌𝗝𝗼𝗶𝗻C᭄‌↷ ʚ˹@dokhtaran_zeynabi˼‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ɞ ┈┉┅━❀💘❀━┅┉┈
گولشون زدیم. عملیات فریب بود