eitaa logo
ℍ𝕠𝕜𝕞 𝕞𝕒𝕣𝕘 🩸🖤
351 دنبال‌کننده
216 عکس
87 ویدیو
1 فایل
رمآن حکمـ مرگ🩸 به قلمـ الی🔗 آغآز رمآن : ۱۴۰۵.۲.۳۰ رمآنی از جنس عشق و مآفیآ♟️ مالک: @Faty_021_12 کد نویسندگیمون : 103
مشاهده در ایتا
دانلود
نفر اول چالش واقعا حق بود ❤️‍🩹
🖤....*......<𝐇𝐨𝐤𝐦 𝐌𝐚𝐫𝐠𝐞>....*.....🩸 . . . 𝑷𝒂𝒓𝒕 ¹¹ . . . «شب ، خونه آهو » (( آهو وارد خونه میشه ، یهو میبینه دانیال و خالش اومدن خونشون )) آهو : عههه سلامم 😊 خاله مریم : سلااممم آهوی خودم خوبی عزیزم ☺️ آهو : خوبم خاله جون شما خوبی از این ورااا ☺️ خاله مریم: هیچی مامانت شام دعوتمون کرده . آهو : آهااا (( از بغل خاله میاد بیرون و با دانیال چشم تو چشم میشه )) آهو : سلام 😒 دانیال : سلامم خوبی ؟ آهو : مرسی شما خوبی ؟ دانیال : مرسی خسته نباشید. آهو : ممنون شمام همینطور ☺️ دانیال : تنهایی برگشتی ؟ میخواستی زنگ بزنی بیام دنبالت آهو : ممنون راضی به زحمت شما نیستم . دوستم میارتم 😒 دانیال : آهااا ، دوستت کیه اونوقت ؟ (( نویسنده : پعه چقدر این بشر فوضوله 😒)) آهو : بهار دانیال : آهااا همون دختره که وقتی من میام اونجا بهم چپ چپ نگاه میکنه😂😂 آهو : دیگه حالا من طرز نگاه کردنش به شمارو ندیدم ولی آره همونه 😒 دانیال : خوبه طاهره خانم : آهو حرفو ول کن برو لباساتو عوض کن بیا سر شام حرف میزنین آهو : چشم (( آهو لباساشو عوض می‌کنه و برمیگرده ، میشینه سر سفره ولی هروقت دانیال سعی می‌کنه صحبت رو باهاش باز کنه حرفو میپیچونه ، بعد از شام دانیال و مامانش یه ساعتی میمونن و میرن )) . . . « خونه حامی » آرمین: حامی ، متین واسه ساعت ۱۰ صبح فردا قرار گذاشته حامی :... آرمین : حامی ؟ حامی :... (( آرمین جواب نمیده ، آرمین بلند میشه داخل خونه دنبالش میگرده ، حامی رو هیچ کجا پیدا نمیکنه )) آرمین: یعنی چی ؟ پس کجا رفته ؟ نگفت جایی می‌ره ... (( وارد اتاق خوابش میشه ، حامی رو میبینه که نشسته لبه تخت و به عکس نازنین خیره شده ... )) آرمین: حامی (( حامی از جا میپره)) آرمین: بابا حامی قلبم اومد تو حلقم چرا هروی صدات میزنم جواب نمدی ترسیدم فکر کردم طوریت شده 😒 حامی : ببخشید نشنیدم ، چیزی شده ؟ آرمین: هیچی متین واسه فردا ۱۰ صبح قرار گذاشته حامی : آها خوبه ... آرمین: کاری نداری؟ می‌خوام بخوابم ... حامی : نه ، شب بخیر ... آرمین: شب بخیر . (( آرمین میاد بیرون و در اتاقو می‌بنده )) آرمین: کاش میشد یکاری کنم فکر نازنین از سرش بیوفته ، این چند وقت دیگه روانی میشه ... ادآمه دآرد.
سلام صبح همگی بخیر ✨
سلام قشنگای مننن✨ خوبید؟! میخواستم یه چیزی بهتون بگم راستش من این چنلو کلا میخام بسپرم دست الی🌚 و دیگه مالک نیستم،مالک الی خانومه🦢 خیلیییی خیلییییی دوستون دارم قشنگامممم. https://eitaa.com/Hamim112 این چنلمه خواستید بیاید🎀 خدافظ🙂✨🥺
یه چالش می‌خوام بزارم 💔🩸 همیشگیه تا حالا شده صدتون رو بزارین برای یه آدم 🚶🏻 بعد بزنه زیر همه چی ... جوری که حالتو فقط آهنگ (( این همه آدم)) حامیم خوب کنه؟ جوری که اشکتون بند نیاد ؟ جوری که بهونه خواب برین تو تخت زار بزنین؟ اگه اینطوریه میتونی تو ناشناس بهم بگی🖤🤍 یا اگه دوست داری داخل پیوی : @Faty_021_12 تجربیات تو بهم بگو 🥲 https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_r5aoc7q&btn=Hokm.marg🖤
964.9K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دو سال پیش... یه همچین روزی... ساعت ۴ صبح... بدترین اتفاق عمرمون افتاد؛ نمی خوام زیاد راجبش صحبت کنم فقط میخوام بگم خدارو شکر که خدا آیدلمون رو بهمون برگردوند🥲
268.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سسسسلاااممم شیطونا ✨🤍 خاله الی بازم اومد با ناشناس 🐱 بگین ببینم امتحانا چطوری بوده تا حالا پا* ره شدین؟ 😂😂 هرچی دلتون میخواد به خاله الی بگین https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_r5aoc7q&btn=Hokm.marg کویر نکنیداااا 🤍 دلم می‌شکنه تیکه تیکه میشه 🥺💔
پایان ناشناس امشببب✨
🖤....*......<𝐇𝐨𝐤𝐦 𝐌𝐚𝐫𝐠𝐞>....*.....🩸 . . . 𝑷𝒂𝒓𝒕 ¹² . . . « فردا صبح ، کافه » بهار : آهوو ، چته چرا اخمات جاده چالوس ساخته ؟ آهو : هیچی بابااا بهار : ماشالا دروغم بلد نیسی ، بگو ببینم چی شده؟ آهو : هیچی مامانم دیشب دانیالو با خالم دعوت کرده بود خونمون ، به منم نگفته بود . بهار : واااا خب این عصبانیت داره؟ آهو : آخه تو اونجا نیستی این دانیالو ببینی که ! همشششش ور ور ورررر ، جوابشم نمیدم انگار بدتر می‌کنه مثل آدمایی که میخوان برن روی اعصاب یه نفر و لجشو در بیارناا همش می‌پرسه ، با کی اومدی ؟ دوستت کیه چمیدونم فلانه بهمانه ، اه خسته شدم از دستش 😒 بهار : عجباااا😂😂 آهو : بجای خندیدن یه راهکار نشونم بده فکرمو از کله ی دانیال بندازم بیرون. بهار : ببین آهو جونم ، صد بار بهت گفتم ، تو باید با یه نفر باشی تا دانیال بیخیالت بشه ، اون وقتی ببینه تو کس دیگه رو دوست داری چه بخواد چه نخواد کم کم باید فراموشت کنه ، کسی که نمیتونه زوری کسیو عاشق خودش کنه 😒 آهو : چمیدونم شاید حق با تو باشه ... بهار : معلومه که حق با منه، حالا مشتری اومده برو سفارشارو بگیر تا شعبانی جون نیومده 😂 آهو : چشم 🫡😂 . . . « ماشین حامی ، روبه روی کافه » ((حامی یه نگاهی به کافه میندازه )) حامی : همینجاس؟ آرمین : آره ! خوبه ؟ حامی : آره بابا مگه می‌خوایم چیکار کنیم ، یه قرار می‌خوایم بزاریم . آرمین: فقط حامی ، زیاد میایم اینجا شک نکنن بهمون حامی : نه بابااا فوقش فکر میکنن پاتوق مون شده ، فوقش هرزگاهی میریم یه کافه دیگه هرزگاهی میایم اینجا . آرمین : اوکیه ، بریم ؟ حامی : بریم . . . . « داخل کافه » حامی : جای خوبیه ، نسبتا خلوته . آرمین: فک کنم چون اول صبحه خلوته حامی : اوهوممم (( حامی به دور و اطراف نگاه می‌کنه ، موقع نگاه کردن چشمش میوفته به گارسونی که داره سفارش میز بغلی رو میگیره )) حامی : آرمین ؟ آرمین : ها؟ حامی : اون دختره رو نگا اونجا . آرمین: کدوم ؟ حامی : اون گارسونه ، همون که داره سفارش اون خانومه رو میگیره . (( آرمین بر میگرده نگاه می‌کنه )) آرمین: خب ؟ حامی : این دختره همون نیس که اونشب نجاتش دادیم بردیمش بیمارستان ؟ (( آرمین یکم دقیق تر نگاه می‌کنه )) آرمین : اومم چرا خودشه .‌.. ادآمه دآرد.