🖤....*......<𝐇𝐨𝐤𝐦 𝐌𝐚𝐫𝐠𝐞>....*.....🩸
. . . 𝑷𝒂𝒓𝒕 ¹⁴ . . .
« آشپزخونه کافه »
بهار : چیشد؟
آهو : هیچی ، گفتن منتظر یه نفریم وقتی اومد سفارش میدیم ...
+ آهااا
ــــ بهار ، ولی این پسره یچیزیش میشه
+ چطور مگه ؟
ــــ هیچی بابااا رفتم سفارش بگیرم اون پسر دومیه یجورییی زل زده بود به من که نگو ، اههه😒
+ اووو آهو مگه اولین باره که مشتری ه*ول داریم ، همیشه از این آدما میان اینجا .
- آره خب ، ولی اونا حداقل یه تیکه مینداختن یچیزی میگفتن ، منم جوابشونو میدادم ، ولی این یکی فرق داره ، این ته چشماش یجوریه ، میدونی انگار چشماش با آدم حرف میزنه...
+ برو بابااا خیالاتی شدی ...
. . .
(( متین میاد داخل کافه و چشمش که به حامی و آرمین میخوره میره سمت میز ))
متین : سلام واسه چی اینجا قرار گذاشتین؟
حامی : واسه امنیت بیشتر اینجوری بهتره.
+ آها اوکیه. خب سفارشم آماده اس .
- آره آماده اس ، توی کیفه خواستی بری میدمش دستت .
(( نویسنده: یعنی چی توشه ؟😂))
+ اوکی ، شماره کارت بده ...
- 6037...
((آهو که میبینه متین اومده دوباره میاد واسه سفارش ))
آهو : سلامی دوباره خیلی خوش اومدین بفرمائین چی میل دارین ؟
حامی : من یه قهوه میخورم
+ فقط یه قهوه ؟
- پیشنهادی دارین واسه کنارش؟
+ اومم میتونم کیک بزارم کیک قهوه مون خیلی خوبه
- اوکیه
آرمین : منم یه شیک شکلات میخورم
+ بعله
متین : منم یه آمریکانو با یه کیک شکلاتی کنارش
+ خیله خب چیز دیگه ای نیاز ندارین ؟
همگی : خیر
(( آهو میره ، چند دقیقه بعد سفارششون رو براشون میاره ))
متین : زود بخورین بریم ، من کار دارم .
حامی : خیله خب (( کیفو میده دستش )) اینم سفارشت.
+ ممنون ، خدافظ
- خدافظ
آرمین : بیا ما هم بریم
- باشه
(( میرن حساب میکنن و میان بیرون ))
حامی : آرمین به نظرت این دختر گارسونه ، یکم شبیه نازنین نیست؟
آرمین : وایی حامی بیخیال تو روح نازنین ، از وقتی اون دختر مرده تو همه رو شبیهش میبینی
(( سوار ماشین میشن ))
حامی (( داخل فکرش )): ولی من بیخیال نمیشم
ادآمه دآرد.
ℍ𝕠𝕜𝕞 𝕞𝕒𝕣𝕘 🩸🖤
🖤....*......<𝐇𝐨𝐤𝐦 𝐌𝐚𝐫𝐠𝐞>....*.....🩸 . . . 𝑷𝒂𝒓𝒕 ¹⁴ . . . « آشپزخونه کافه » بهار : چیشد؟
به به آقا حامی عاشق شده؟!😂
ℍ𝕠𝕜𝕞 𝕞𝕒𝕣𝕘 🩸🖤
🖤....*......<𝐇𝐨𝐤𝐦 𝐌𝐚𝐫𝐠𝐞>....*.....🩸 . . . 𝑷𝒂𝒓𝒕 ¹⁴ . . . « آشپزخونه کافه » بهار : چیشد؟
فععععععککککک کنممم آقا حامی شیطون شده هاااا داره شیطونی میکنههه😂😂
ℍ𝕠𝕜𝕞 𝕞𝕒𝕣𝕘 🩸🖤
🖤....*......<𝐇𝐨𝐤𝐦 𝐌𝐚𝐫𝐠𝐞>....*.....🩸 . . . 𝑷𝒂𝒓𝒕 ¹⁴ . . . « آشپزخونه کافه » بهار : چیشد؟
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وایب وقتی حامی به آهو زل میزنه 🤍✨
موهامو زد کنار از رو صورتم
یه لبخند زد
منم یه لبخند زدم اما لبخندی زدم از شرق تا غرب کشش داشت چشمام گرد شده بود و ابرو هامم برده بودم بالا که حامی .......
حامی سر شو چر خوند و.......
حامی: 😂😂😂😂
ملیسا: حامی شوخی بودا فکر نمی دیونه هستما
یه لایک نشون داد و به خندیدنش ادامه داد
منم چشمام رو عروسکی کردم و تند تند پلک زدم
وگفتم : ................
ملیسا: نخند دیگه عههههه « به لحن کودکانه »
این رمان بهترین رمان بیا ببین امروز هم کاملش رو میزارم خوشگلا❤️
قصرمون :
https://eitaa.com/partaln