🖤....*......<𝐇𝐨𝐤𝐦 𝐌𝐚𝐫𝐠𝐞>....*.....🩸
. . . 𝑷𝒂𝒓𝒕 ¹⁶ . . .
(( آهو هاج و واج به حامی نگاه میکنه و روی صندلی ، روبه روش میشینه ))
آهو : یعنی ، یعنی شما اون شب منو نجات دادین و بردین بیمارستان ؟
حامی : بعله ، من بودم ، من همون لحظه که دیدمتون شمارو شناختم ولی خب شما چون اون شب بیهوش بودین موفق نشدین منو ببینین
+ آها پرستار داخل بیمارستان هم گفت یه آقایی منو آورده اونجا و گفته خودش منو نجات داده ...
- بعله اون آقا من بودم
+ من ، من نمیدونم چجوری باید از شما تشکر کنم 🥹 واقعا ازتون ممنونم اگه اون شب شما منو نجات نداده بودین معلوم نبود چه بلایی سرم میومد مرسی واقعا ✨
- خواهش میکنم کاری نکردم وظیفم بود ، و اینکه از این به بعد خیلی مواظب خودتون باشین و دیگه اون وقت شب بیرون نرین چون خیلی خطرناکه
+ بعله حق با شماس من اون شب تا دیروقت کافه بودم و داشتم بر میگشتم خونه که اون اتفاق افتاد
- آها بعله در هر صورت اگر هم مجبورین سر کار بمونین باید یه نفر بیاد دنبالتون چون شهر اون موقع شب واسه یه دختر خیلی ناامنه
(( نویسنده : آقای صالحی بزار حالا باهاش اوکی بشی بعد تعیین تکلیف کن برای دختر مردم 😑 ))
+ بعله از اون موقع من با همکارم میرم و میام .
- آها خیلی خوبه
+ ای وای ببخشید من خیلی حرف زدم برم سفارشتون رو بیارم 😁
- نه بابا ، بفرمایید
. . .
« آشپزخونه کافه »
آهو : بهار یچی بگم برگات بریزه !
بهار : چی شده ؟
+ این پسره بود دیروز و امروز اومد اینجا گفتم همش نگام میکنه
- خوووو
+ این همونه که اون شب منو از دست اون آدما نجات داده
- کدوم شب ؟ کدوم آدما ؟
😑+
- خب چیهههه
+ همون شب که میخواستن بزدنم ، اومدی بیمارستان دنبالم
- اهااااا خببب؟
+ این پسره اون شب منو نجات داده ...
ادآمه دآرد.