🖤....*......<𝐇𝐨𝐤𝐦 𝐌𝐚𝐫𝐠𝐞>....*.....🩸
. . . 𝑷𝒂𝒓𝒕 ³¹ . . .
« شب ، خونه حامی »
حامی : آرمین ، من میرم بیرون و برمیگردم
آرمین : کجا به سلامتی ؟
+ میرم یجایی کار دارم ...
- اون موقع هام که میرفتی یواشکی نازنین رو میدیدی همینو میگفتی ...
+ اوهوم ، ولی الان واقعا کار دارم ...
- آها ، اوکی برو ، مواظب باش و بازم تاکید میکنم ، سمت اون دختر نرو ...
+ خیله خب باشه ، کاری نداری؟
- نه، خدافظ.
+ خدافظ.
. . .
(( حامی از خونه میره بیرون و سوار ماشین میشه ، دم اولین گل فروشی که تو مسیر میبینه وایمیسه ))
. . .
« داخل گل فروشی »
فروشنده: سلام ،خیلی خوش اومدین .
حامی :سلام ممنون .
+ بفرمایید.
-یه شاخه رز سفید میخواستم .
+فقط یه شاخه ؟
- بله . فقط میخوام تازه باشه
+ اوکی الان براتون میارم
(( فروشنده میره سراغ گل ها و از بین شون یکی رو انتخاب میکنه ))
+ اینم رز سفید ، تزیین میخواین؟
- فقط در حد یه روبان .
+ اوکی .
(( فروشنده کل رو تزیین میکنه و میده دست حامی))
+ بفرمایین
- خیلی ممنون ، چقدر شد ؟
+ قابلتون رو ندارن ، ۱۵۰ تومن .
- (( حامی کارت رو میده بهش ))
+ رمزتون ؟
۱۳۷۶ -
+ بفرمایین ، خوش اومدین.
. . .
(( حامی ، میره دم کافه آهو و دنبال ماشین بهار میگرده ، چند شب پیش وقتی از کافه اومده بود بیرون منتظر مونده بود تا ببینه آهو با چی میره خونه ، وقتی دید سوار ماشین بهار شد ، ماشین بهار رو نشون کرد تا بتونه نقشه شو عملی کنه ، از ماشین پیاده شد ، رز سفیدی که خریده بود به همراه نامه ای که برای اهو نوشته و داخل پاکت گذاشته بود رو میزاره بای برف پاک کن ماشین بهار و میره ...))
ادآمه دآرد.
🖤....*......<𝐇𝐨𝐤𝐦 𝐌𝐚𝐫𝐠𝐞>....*.....🩸
. . . 𝑷𝒂𝒓𝒕 ³² . . .
« شب ، کافه »
(( بهار و آهو دوتایی از کافه میان بیرون ، درحال حرف زدن به سمت ماشین آهو میرن که یهو ...))
بهار : عههه ، آهو اونجا رو
آهو : چیه ؟
+ نگا ، لای برف پاکن ماشین .
- آها ، این چیه ؟
+(( بهار رز سفید و نامه و برمیداره و بهشون نگاه میکنه ))
نوشته از طرف آرتین برای آهو خانم
- کو ؟ بده ببینم .
- (( آهو نامه رو میقاپه و نوشته روشو میخونه و گیج به بهار نگاه میکنه ))
از طرف اون پسرس
+ بازش کن ببینیم چی نوشته
- بیا فعلا سوار ماشین بشیم .
(( سوار ماشین میشن ))
+ بخون دیگه !
- باشه
متن نامه :
--------------------------------------
آهو،
نمیدونم از کجا شروع کنم، یا اصلاً آیا نوشتن از احساسات و حسی که نسبت به تو دارم ، کار درستی است یا نه. اما حقیقت این است که سکوت برای من دیگر قابل تحمل نبود.
آن شب، وقتی تو را در آن وضعیت دیدم، فکر میکردم تنها وظیفه ام نجات توست و با انجام این کار همه چیز تمام میشود
اما هیچوقت فکر نمیکردم اتفاقی ساده بتواند تا این حد تکاندهنده باشد.
وقتی بیهوش در بغلم افتادی و من برای اولین بار در صورتت زل زدم ، لرزشی در قلبم پیچید که تا آن زمان هرگز تجربه نکرده بودم.
حس میکنم هنوز گرمای تنت را در دستانم دارم؛ گرمایی که در میان سرمای آن شب، تنها چیزی بود که به من احساس زنده بودن داد. فکر میکردم با رساندنت به بیمارستان، تمام ماجرا به پایان رسیده است، اما انگار سرنوشت بازی متفاوتی برای من داشت.
روزهای زیادی گذشت تا دوباره تو را دیدم، اما وقتی در آن کافه چشمم به تو افتاد و برای اولین بار صدایت را شنیدم، تمام خاطرات آن شب با شدتی بیشتر بازگشت. وقتی دوباره در صورتت زل زدم و نگاهت را دیدم، فهمیدم که تمام این مدت داشتم دنبالت میگشتم، حتی اگر خودم نمیدانستم.
من در دنیایی زندگی میکنم که در آن اعتماد، گران ترین کالا است و احساسات، نقطه ضعف.
سالهاست یاد گرفتهام که قلبی سخت داشته باشم و هیچکس را به حریم شخصیام راه ندهم. اما تو، بدون آنکه بدانی، دیوارهایی را که دور خودم کشیده بودم، یکی پس از دیگری فرو ریختی. تماشای تو و حضور سادهات، برای من معنایی پیدا کرد که در هیچ جای دیگر زندگیام نبود.
شاید برایت عجیب باشد که پسری مثل من، چنین احساسی داشته باشد. شاید حتی از من بترسی یا من را نشناسی، اما میخواستم بدانی که حضور تو در زندگی من، مثل نوری است که در تاریکترین شبهایم میتابد. من نمیخواستم با کلمات ساده و عجولانه، چیزی را که در قلبم میگذرد تخریب کنم؛ برای همین ترجیح دادم اینها را بنویسم.
نمیخواهم تو را به پاسخی مجبور کنم یا آرامشت را به هم بزنم. فقط میخواستم بدانی که در گوشهای از این دنیای پر هرجومرج، کسی هست که تو را بیش از آنچه تصور کنی، میپرستد و برای دیدن یک لبخند از تو، هر کاری میکند.
ارتین
--------------------------------------
ادآمه دآرد.