eitaa logo
ℍ𝕠𝕜𝕞 𝕞𝕒𝕣𝕘 🩸🖤
357 دنبال‌کننده
204 عکس
77 ویدیو
1 فایل
رمآن حکمـ مرگ🩸 به قلمـ الی🔗 آغآز رمآن : ۱۴۰۵.۲.۳۰ رمآنی از جنس عشق و مآفیآ♟️ مالک: @Faty_021_12 کد نویسندگیمون : 103
مشاهده در ایتا
دانلود
دو روزه پارت ندادی من لف میدم 🖤🩸 الی : دو روز ؟
پارتتتتت 🖤🩸 الی : میدم ...
چرا پارت نمیدی اهههع 🖤🩸 الی : میدم دارم میتایپم 😂
امروز چرا پارت ندادی؟ 🖤🩸 الی : ببخشید من دیروز حالم خوب نبود
بچه ها ببخشید من دیروز خوب نبودم زیاد نتونستم بهتون پارت بدم
اره دور دیروز که اصن پارت ندادی اینم از امروز امروز باید چهار تا پارت بدی دوتا عضو دوتا شب 🖤🩸 الی : اوکی ✨
زود بتایپ چون وقت زیادی برای لف دادن من نمونده 🖤🩸 الی : چشم 🫡
🖤....*......<𝐇𝐨𝐤𝐦 𝐌𝐚𝐫𝐠𝐞>....*.....🩸 . . . 𝑷𝒂𝒓𝒕 ⁴⁶. . . (( با یادآوری آن خاطره از داخل چشمان حامی حلقه زد و وقتی آن خاطره را در ذهنش مرور می‌کرد برای کشتن دانیال مصمم‌تر می‌شد غمی که به خاطر از دست دادن نازنین داشت در وجودش تبدیل به نفرت شد نفرتی که به قلبش قدرت میداد تا هرچه سریعتر کار را تمام کند ها می‌خواست حرف بزند خواست بگوید که سریع‌تر برای اتمام کار آماده شوند اما چیزی جلوی زبانش را گرفت … فکر آهو بود که او را در دوراهی گذاشت دوراهی که یک سرش آهو بود و سر دیگرش دانیال اگر دانیال را انتخاب می‌کرد به این معنی بود که باید بی‌خیال آهو و حسی که نسبت به او دارد شود اما هر کاری کرد دید نمی‌تواند ، او آهو را دوست داشت حتی ، حتی از نازنین هم بیشتر … تاثیر آهو چشمانش لبخندهای زیبایش صدایش و هر چیزی که به او مربوط می‌شد از ذهنش کنار نمی‌رفت و همه این افکار باعث می‌شد علاقه‌اش به آهو شدیدتر و میلش به کشتن دانیال کمتر به خاطر همین … )) حامی : باشه ولی خب فعلاً کاری باهاش ندارم ! آرمین : چیییی ؟ کاری باهاش نداری !؟ +آره ، فعلاً نمی‌تونم … - یعنی چی ؟ تو توی همین چند ماه دهن ما رو سرویس کردی که این پلیسه رو پیداش کنیم تو فقط بکشیش ! حالا که بهترین موقع است نمی‌خوای انجام بدی ! + باشه حالا نمی‌خواد هی اینا رو تکرار کنی 😒 به وقتش خودم میرم سراغش ! بسه ! دیگه هم نمی‌خوام راجع بهش حرفی بشنوم ! - خیلی خب ، باشه ! ((حامی و اتاقش می‌رود و در را پشت سرش می‌بندد ، روی تخت می‌نشیند و به آهو فکر می‌کند به صدایش که وقتی حرف می‌زد حامی آرام می‌شد همان لحظه گوشی‌اش را از جیبش درآورد و با او تماس گرفت و بدجوری به شنیدن صدایش را نیاز داشت تلفن بوق خورد و بعد صدای آهو آمد … )) آهو : الو ؟ حامی : سلامممم ، چطوری خوشگل خانم ؟ + عهه! سلام ، خوبم مرسی ، تو خوبی ؟ - آره خوبم ! + خوبه ! جونم ؟ - هیچی ، زنگ زدم صداتو بشنوم ! + آها ، آرتین ؟ - یچیزی بپرسم ؟ + بپرس قشنگم - اوممم ، اون موقع که داشتی با آقای شعبانی حرف می‌زدی چی بهش می‌گفتی ؟ + تو از کجا می‌دونی من باهاش حرف زدم ؟ - وقتی از آشپزخونه اومدم بیرون دیدمت … + آها ، هیچی بهش گفتم دیگه از این به بعد سفارش‌های کافه رو به تو نگه اونم قبول کرد ! چیز خاصی بهش نگفتم - آها ، آرتین اون آدم بدی نیستا ! + اینو خودم وقتی باهاش حرف زدم فهمیدم ، آره آدم بدی نیست ولی به شرطی که نزدیک تو نشه ! خودت که خوب می‌دونی در اون صورت چه بلایی سرش میارم ! - آره آره می‌دونم … ((چند دقیقه سکوت بینشان رد و بدل می‌شود و بعد … )) -خب با من کاری نداری دیگه ؟ + نه فداتشم ! آها راستی آهو ؟ -جانم؟ + یه چیزی می‌خواستم ازت بپرسم همش یادم می‌رفت ، تو صبحا ساعت چند بلند میشی که بری سر کار ؟ -واسه چی می‌پرسی ؟ + حالا تو بگو ! دلیلشو بعداً می‌فهمی ! -اومممم ، معمولا ساعت ۶:۳۰ دیگه بیدار می‌شم چون باید ۷:۳۰ تو کافه باشم ! +آها اوکی ! - دیگه کاری نداری ؟ + نه عزیزم ! برو ! - خدافظ آقای خوشتیپ ! ((آهوی این را می‌گوید و تماس را قطع می‌کند حامی چند دقیقه‌ای به صفحه گوشی خیره می‌شود سپس به طبقه پایین می‌رود و از خانه بیرون می‌رود به پارکینگ خانه می‌رود در آنجا موتوری که چند ماه است روشنش نکرده انتظارش را می‌کشد ، این موتور را به خاطر نازنین خریده بود ! نازنین میانه خوبی با ماشین نداشت و علاقه خاصی به موتور داشت حامی موتورها خریده بود تا روز تولدش او را سوپرایز کند اما عمر نازنین به تولدش نکشیده بود … بعد از نازنین حامی موتور را فراموش کرده بود و دیگر سراغش نرفته بود ، فقط آرمین برای اینکه گرد و غبار روی موتور ننشیند با یک پارچه رویش را پوشانده بود … حامی پارچه را کنار می‌زند برای موتور دست می‌کشد داخل چشمانش حلقه می‌زند یادش می‌افتد که به نازنین قول داده بود که به او موتور سواری یاد دهد اما فرصت این کار را از دست داده بود … حامی با خود فکر می‌کند که آیا آهو هم مثل نازنین موتور را دوست دارد یا نه … ادآمه دآرد.
همین الان یکی دیگه تایپ کن 🖤🩸 الی : عزیزم کمییی صبرررر